اواخر خرداد سال 1368 در شعبه 2 اداره آگاهی با پیرمرد و پیرزنی روبهرو شدم که قیافه آشفته و غمگینی داشتند. پیرزن بیچاره که فقط اشک میریخت و زیرلب دعا میکرد و پیرمرد با رنگ پریده در حالی که غم در چهرهاش موج میزد، با صدای لرزانی فقط تکرار میکرد: دخترم را پیدا کنید. او تنها دختر ماست.
اما ماجرا چه بود؟ 2 روز پیش این پیرمرد و پیرزن به همراه دامادشان به کلانتری شکایت میکنند که مهری 24 ساله گم شده است. شوهر مهری به ماموران میگوید: دیروز عصر با مهری بگومگو داشتیم. او به حالت قهر، خانه را ترک کرد و منم به تصور این که خانه پدرش رفته است، اهمیتی ندادم؛ ولی امروز که به سراغ مهری رفتم، پدر و مادرش مـدعـی شـدنـد مهری به خانه آنها نیامده است. بلافاصله خانه اقوام و دوستان سر زدیم؛ اما هیچکس از او خبری نداشت. حالا هم برای پیدا کردن او به شما پناه آوردیم.
پرونده مقدماتی در کلانتری تشکیل و تحقیقات اولیه انجام میگیرد و سپس پرونده جهت پیگیری به اداره آگاهی ارجاع میشود و کارآگاهان شعبه 2 مـامـور رسـیـدگی به پرونده میشوند. تحقیقات بلافاصله آغاز میشود.
پدر مهری به افسر پرونده میگوید: دخترم یک سال و نیم بود که با تیمور ازدواج کرده بود و اگر خدا میخواست 6 ــ5 ماه دیگر اولین فرزندشان متولد میشد؛ اما به یکباره همهچیز دگرگون شد. دختر بیچارهام گم شده. هیچکس از او خبری ندارد و الان نمیدانم کجاست.
وی افزود: با این که دخترم از همان روزهای اول زندگی مشترکش اختلاف داشت؛ اما نمیخواست حرفش سر زبانها بیفتد. همیشه میگفت همه چیز درست میشود. وقتی هم که شنید باردار شده، بیشتر از همیشه خوشحال شد و امیدوار بود که با آمدن بچه، اخلاق تیمور هم تغییر کند.
پیرمرد ادامه داد: دخترم از اول هم راضی به ازدواج با تیمور نبود؛ اما با اصرار عمویش تن به این ازدواج داد. با این وجود زندگیاش را دوست داشت و با این که ما میدانستیم در زندگی مشترک مشکلات فراوانی دارد؛ اما هرگز به روی خودش نمیآورد و سعی میکرد وانمود کند که در زندگی خوشبخت است، اما واقعیت چیز دیگری بود.
پـیـرمـرد در مـورد دوستان دخترش گفت: او دوستان زیادی نداشت. با 3ــ2 نفر از همسایهها و همکلاسیهایش نشست و برخاست داشت که ما خانه آنها هم سر زدیم؛ اما مهری آنجا هم نبود.
پیرمرد در پایان صحبتهایش گفت: با این که دخترم با شوهرش اختلاف داشت؛ اما گمان میکنم که شوهرش در مفقود شدن مهری نقش نداشته باشد، بخصوص این که مهری باردار بود و آنها بزودی صاحب فرزند میشدند. از طرفی تیمور هم بسیار ناراحت و سراسیمه است.
مادر پیر مهری هم در حالی که بشدت اشک میریخت، گفت: بعد از خدا، چشم امید ما به شماست. او باردار است.
پیرزن افزود: مهری دختر بسیار حساسی بود. او کـوچـکتـریـن مـشـکـلـی که در زندگیاش پیش میآمد، خودش را میباخت. در زمان بچگی هم همینطور بود. حتی وقتی شوهر نکرده بود، بر سر موضوع خواستگاری پسر داییاش و اصرار ما برای ازدواج با او، دست به خودکشی زد که بموقع او را به بیمارستان رساندیم و بحمدالله نجات یافت. حالا هم میترسم تاب تحمل مشکلات زندگی را نداشته و دست به این کار احمقانه زده باشد.
پیرزن ادامه داد: او دختر توداری بود و هرگز راجع به مشکلات زندگیاش صحبت نمیکرد؛ اما ما میدانستیم که با شوهرش اختلاف دارد. البته این را هم اضافه کنم که مهری بسیار عصبی و تندخو بود و خیلی زود از کوره در میرفت؛ اما قلبی رئوف و مهربان داشت.
افسر پرونده پس از شنیدن اظهارات پدر و مادر مهری، عکس مهری را از آنها گرفت و جستجو برای یافتن او را آغاز کرد. در اولین گام، کارآگاهان از تمام مراکز پلیس و قضایی استعلام کردند که آیا شما زنی بـا مشخصات مهری در رابطه با مسائل تخلف برخورد کردهاید که پاسخ منفی بود و هیچکدام از مراکز انتظامی در سطح شهر با وی روبهرو نشده بودند.
افسر پرونده در ادامه تحقیقات خود به بازجویی از تیمور، شوهر جوان او پرداخت. تیمور که در یک نمایشگاه ماشین کار میکند؛ در حالی که بسیار مضطرب و آشفته به نظر میرسید، به کارآگاهان میگوید: آن روز غروب وقتی از خانه خاله مهری برمیگشتیم، در بین راه مهری اصرار کرد که شام به خانه پدرش برویم؛ اما من که خسته و بیحوصله بودم گفتم باشد برای یک شب دیگر. او خیلی اصرار کرد؛ اما من توجهی نکردم و وقتی به خانه رسیدیم، شروع به بهانهگیری کرد. خلاصه بگومگویمان شد و بعد هم مهری، انگشتر و طلاهایی را که در سر عقد گرفته بود، از دست بیرون آورد و با خشم به صورتم پرتاب کرد و گفت بگیر؛ مال خودت. بعد هم با عصبانیت؛ ساک لباسهایش را برداشت و خانه را ترک کرد.
همان موقع سعی کردم جلویش را بگیرم؛ اما موفق نشدم. به گمان اینکه به خانه پدرش رفته است، اهمیتی ندادم. راستش اولش خواستم منم به خانه پدرش بروم؛ اما با خودم گفتم مهری عصبانی است و آنجا ممکن است چیزی بگوید و دعوایمان شود. اینکه با خود گفتم، فردا ظهر میروم و از دلش درمیآورم.
فردای آن روز هم شیرینی و گل گرفتم و به خانه پدر مهری رفتم؛ اما با کمال تعجب دیدم شب قبل آنجا نرفته. بلافاصله جستجو برای یافتن او را آغاز کردم. وقتی دستمان به جایی نرسید، به کلانتری شکایت کردیم.
تیمور اضافه کرد: مهری یک زن بسیار عصبی، تندخو و در عین حال حساس و زودرنج بود. سر کــوچــکتــریــن مـســالـهای عـصـبـانـی مـیشـد و داد و فـریـاد راه مـیانـداخـت. ضـمـن ایـنکـه هـمیشه میخواست حرف خودش به کرسی بنشیند.
آن روز هم در خانه خالهاش به او گفتم خسته شدم و حال و حوصله ندارم به خانه پدرت برویم؛ ولی مهری اصرار داشت که حتما برویم و وقتی با مخالفت من روبهرو شد، داد و بیداد راه انداخت. بعد هم از خانه خارج شد. شاید ناراحتیاش از جای دیگری آب میخورد و زمینه برای چنین عملی را داشت. وی در مورد دوستان مهری گفت: او دوستان زیادی نداشت؛ اما این اواخر صحبت از رفتن به یک آرایشگاه میکرد. میگفت یکی از دوستان قدیمیاش را دیده و قرار گذاشته برای یادگیری کار آرایشگری به خانه او برود که من بشدت مخالفت کردم؛ اما مهری اصرار داشت که این کار را بکند. راجع به دوستش هم صحبتی نکرد.
مسوول پرونده پس از بازجوییهای مفصل از تـیـمــور، بـه تـحـقـیـق از بـسـتـگـان و آشـنـایـان و همسایههای زن و شوهر جوان در مورد گم شدن مهری و یا احتمالا انگیزه فرار از خانه پرداخت که نتیجه آن حکایت از آن داشت که زن جوان، هیچ انگیزه خاصی برای فرار از خانه نداشته است، ضمن اینکه نتیجه تحقیقات از همسایهها حکایت از آن داشت که زن و شوهر اختلافات بسیاری داشته و دائم با هم درگیر بودهاند.
برای یافتن سرنخی از ماجرای گم شدن مهری، بازرسی از خانه وی انجام شد و در این بازرسی، افسر پرونده متوجه میشود که زن هیچ وسیلهای از منزل برنداشته، حتی شناسنامهاش را هم با خود نبرده است. همین امر، شک ماموران را نسبت به تـیـمور برمیانگیزد و باعث میشود تحقیقات پیرامون تیمور سرعت بیشتری بگیرد.
در تحقیقات بعدی از همسایهها، یکی از آنها مدعی میشود که آن روز وقتی تیمور و مهری به خانه برگشتند، چند دقیقه بعد دوباره سوار بر موتور خانه را ترک کردند. زن همسایه میافزاید: دیروقت بود که من صدای موتور شنیدم و متوجه شدم آنها برگشتند، البته آنها را ندیدم فقط صدای موتور را شنیدم.
با به دست آمدن این اطلاعات یقین حاصل میشود که تیمور در گم شدن زن جوانش نقش داسته است. از طرفی با بررسی همه جوانب پرونده نتیجه حاصل میشود که اولا یک زن 24 ساله که اکـثـر خـیـابـانهـا و مـحـلـهها را میشناسد، گم نمیشود. ثانیا چون باردار بوده زیاد نمیتواند از منزل دور شود. ثالثا به منزل هیچکدام از بستگان و آشنایان نرفته است و ردی هم از او در مراکز انتظامی نیست. در ضمن اگر میخواست از منزل فرار کند، حداقل شناسنامه خود را به همراه میبرد.
با توجه به موارد فوق برای افسر پرونده مسجل شد که زن به اراده و خواست خود نمیتواند از منزل دور شده باشد. با توجه به درگیریهایی که با شوهرش داشته است، احتمال این که قربانی خشم تیمور شده باشد، وجود دارد.
کارآگاهان مجددا به سراغ تیمور میروند. این بار بازجوییها از وی شدت بیشتری مییابد و بالاخره بعد از چند ساعت، تیمور چارهای جز اعـتراف نمیبیند و در حالی که بشدت اشک میریخت، به قتل همسرش اعتراف میکند.
او میگوید: نمیخواستم او را بکشم؛ فقط یک حادثه بود. آن شب مهری آنقدر نق زد و بد و بیراه گفت که غرورم را شکست. به یکباره از کوره به در رفتم و به طرفش حمله کردم. گلویش را آنقدر فشار دادم تا صورتش کبود شد و برای همیشه خاموش گردید. نمیخواستم او را بکشم. فقط میخواستم تنبیهاش کنم. باور کنید من زنم را دوست داشتم. او میخواست برایم بچه بیاورد. در آن لحظه فکرم کار نمیکرد. شیطان در وجودم رخنه کرده بود و او بود که به من فرمان میداد.
با اعترافات تیمور، راز مفقود شدن مهری برملا شد و پرونده سیاه دیگری ورق خورد.
حمید موفق
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)