در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
زمانی که او را به جرم کیفقاپی دستگیر کردند به ماموران گفت هیچ کس را ندارد و نمیخواهد به کسی اطلاع دهد.
چرا هوشنگ میخواهد حتی در سختترین شرایط زندگیاش تنها باشد. وی میگوید: « دلم نمیخواهد مادرم بعد از این همه سال من را در حالی که دستبند به دست دارم ببیند. او را خیلی دوست دارم تنها کسی است که هیچ وقت به من دروغ نگفت و آزارم نداد. همه من را ترک کردند اما مادرم گریه و التماس کرد که نروم. من رفتم و حالا روی دیدن او را ندارم.»
زمانی که از مادرش حرف میزند اشک در چشمانش حلقه میزند. نگاهش را میدزد تا شاید بتواند اشکهایش را پنهان کند و غم درون را بیرون نریزد. با صدایی دو رگه و بم ادامه میدهد: « 8 سال پیش عاشق دختری شدم که فکر میکردم بهترین زن روی زمین است. آنقدر دوستش داشتم که نمیتوانستم کسی بجز او را ببینم. پدرم مخالف این ازدواج بود نمیدانم چرا ولی چندان تعجب نمیکردم چون پدرم از وقتی که یادم میآید با ما لجبازی میکرد و میخواست حرف خودش را به کرسی بنشاند. من هم به تنهایی به خانه پدر سودابه رفتم و او را خواستگاری کردم. پدرش قبول نکرد. میگفت حالا که تنها آمدی حتما باید چیزی به نام دخترم کنی من هم هیچ چیز نداشتم. »
هنوز هم وقتی به یاد گذشتهها میافتد دگرگون میشود: « تصمیم گرفتیم فرار کنیم. سودابه به من قول همکاری داد در آن زمان 18 سال بیشتر نداشتم. شبانه با هم فرار کردیم. چند روز بعد پدر سودابه ما را پیدا کرد و دخترش را برد و من هم با شکایت او چند ماهی در زندان ماندم. بعد از آزادی به خانه برگشتم اما پدرم من را از خانه بیرون کرد وسایلم را جمع کردم که از خانه بروم مادرم التماس میکرد و به من میگفت نباید این کار را بکنی هر چه گریه کرد به او توجهی نکردم و به تهران آمدم بعد از آن دیگر به خانه برنگشتم. »
روزها آنقدر بر این جوان سخت شده بود که برای گذران زندگی مجبور شد سرقت کند این را خودش میگوید: « هیچکس به من کار نمیداد همه میگفتند باید معرف داشته باشی. من هم در تهران کسی را نداشتم البته آنقدر ناراحت و غمگین بودم که فقط لحظهها را میگذراندم تا زندگیام به پایان برسد. همه چیز برایم عذابآور بود. دلم برای مادرم تنگ شده بود اما دوست نداشتم به خانه برگردم پول نداشتم که غذا بخورم و هیچکس را نداشتم که حتی چند کلمه با او حرف بزنم. هربار که سرم را روی صندلی پارک میگذاشتم که بخوابم یاد مادرم میافتادم و آنقدر گریه میکردم که صبح میشد. میدانستم پدر بد اخلاق و فقیرم او را بسیار اذیت میکند. دختر مورد علاقهام هم چند روز بعد از اینکه به خانه پدرش برگشت با یکی از پسران فامیل ازدواج کرد و دیگر حتی یک بار هم مرا یاد نکرد. شنیده بودم که مادرم به دنبالم میگردد. نمیتوانستم برگردم از اینکه دوباره به خانه بروم رفتارهای پدرم را تحمل کنم و دوباره این درگیریها آغاز شود متنفر بودم. به همین خاطر هم تصمیم گرفتم در تهران بمانم.»
هوشنگ جوانی که میتوانست زندگیاش را طور دیگری رقم بزند و روزهای خوبی را با خانوادهاش تجربه کند حالا شده یک کیفقاپ حرفهای و هر چند وقت یکبار دستبند و پلیس دستان بزرگ و پرقدرت او را لمس میکند. دستانی که میتوانست به جای سرقت اموال مردم به آنها کمک کند. هوشنگ میگوید: « 2 سال بود که به تهران آمده بودم با کارتن خوابی زندگیام را میگذراندم و هرازگاهی هم گدایی میکردم و در آشغالها غذا پیدا میکردم و میخوردم. تا اینکه یک روز با سهراب آشنا شدم. معتاد بود و او را هم پدرش از خانه بیرون کرده بود. یک شب کنار من در پارک خوابید و روز دوم با هم دوست شدیم. سهراب خوشبختتر از من بود پدر و مادرش او را طرد نکرده بودند. هر وقت که پدرش عصبانی میشد و به او میگفت از خانه برو بیرون چند روز بعد خودش میآمد و سهراب را به خانه بازمیگرداند. نمیدانم چرا اما سهراب علاقه خاصی به کارهای خلاف داشت و من را هم به این راه کشاند. او یک موتور داشت هر وقت که پدرش به او پول نمیداد و سهراب نمیتوانست مواد بخرد موتورش را اجاره میداد تا اینکه یک روز تصمیم گرفتیم با هم کیفقاپی کنیم. البته این فکر در یک لحظه به ذهنمان رسید یک روز با سهراب سوار موتور بودیم که من دیدم شیشه پنجره عقب یک ماشین پایین است کیفی هم پشت ماشین بود وسوسه شدم. کیف را برداشتم و قبل از اینکه مرد راننده فرصت داشته باشد فریاد بزند با سرعت از محل دور شدیم. از آن به بعد کار من و سهراب شد کیفقاپی پول خوبی از این راه به دست میآوردیم.
سهراب میتوانست پول موادش را تهیه کند و من هم برای خودم غذا و لباس و مایحتاج میخریدم.
دیگر کارتن خواب نبودم. همه چیز تغییر کرده بود. یک اتاق اجاره کرده بودم شرایط بسیار بدی داشت اما همین که سقفی بالای سرم بود راضی بودم. سهراب هم راضی بود چون هر بار که با پدرش دعوا میکرد به خانه من میآمد. هر کاری دوست داشت میکرد.»
حالا دیگر پشیمانی سودی ندارد این را خود هوشنگ هم میداند گذشته هم جبران نمیشود و هوشنگ باید چند سالی را در زندان بماند: « برای مدتی باید در زندان باشم و تاوان کاری را که کردم پس دهم. در این مدت هم نمیخواهم مادرم را ببینم. شاید بعد از آزادی به سراغش بروم و از او به خاطر رفتاری که کردم حلالیت بخواهم. میدانم اگر مادرم من را در این شرایط ببیند ضربه سختی خواهد خورد و من نمیخواهم بیشتر از این آزارش دهم. او تنها کسی بود که از من خواست در کنارش باشم و قول داد که کمکم کند. همه مرا تنها گذاشتند و با من بد رفتاری کردند و با رفتارهایشان من را به تباهی کشاندند.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: