در حاشیه و متن زندگی پربار آیت‌الله محمدتقی بهجت فومنی

کشف زندگی پس از مرگ

جوان فومنی تازه 16 سالگی را پشت‌سر گذاشته بود که به بیماری وبا دچار شد. وبا در آن سال‌ها (دهه‌های اول سال 1300 هجری قمری) بیماران بسیاری را از پا درآورده بود، درست مثل امروز که با این همه پیشرفت در حوزه پزشکی باز هم وبا بیماری مهلکی است که به‌راحتی می‌تواند جان خیلی‌ها را بگیرد. جوان فومنی پس از این بیماری حالش رو به وخامت گذاشت، آنقدر حالش بد شد که دیگر همه از زنده‌ماندنش قطع امید کردند. در این وضعیت اما او صدایی می‌شنود، صدایی که سرنوشت محتومش را برایش بازگو می‌کند؛ «با ایشان کاری نداشته باشید، او پدر محمدتقی است.»
کد خبر: ۲۵۵۸۸۵

بعد از شنیدن این صدا چشم‌هایش بسته می‌شود و خوابش می‌برد، مادرش که کنار بستر او نشسته با چشم‌هایی گریان به فرزندش چشم می‌دوزد و اندوه از دست دادن جوانش بر دلش مستولی می‌شود، اما دیری نمی‌پاید که جوان چشم باز می‌کند و آرام آرام حالش رو به بهبودی می‌رود.


او ازدواج می‌کند و فرزندانش یکی یکی دنیا می‌آیند، اولین فرزندش پسر است، او نام مهدی را برایش انتخاب می‌کند، دومین فرزندش دختر است، سومین فرزندش را که پسر است محمدحسین نام می‌نهد.


نوبت به فرزند چهارم که می‌رسد، او به یاد همان صدا می‌افتد؛ صدایی که در زمان بیماری شنیده بوده است. نام فرزند چهارم را محمدتقی می‌گذارد کسی که مقدر بوده فرزند او باشد و به همین خاطر از بیماری وبا در جوانی نجات پیدا کرده است. نام فرزند چهارم را محمدتقی می‌گذارد، اما باز تقدیر چیز دیگری است. فرزند چهارم در کودکی توی حوض آب می‌افتد و جان به جان آفرین تسلیم می‌کند. نوبت به فرزند پنجم می‌رسد که باز هم پسر است و این بار هم پدر تصمیم می‌گیرد که نام او را هم محمدتقی بگذارد.


فرزند پنجم محمدتقی می‌شود، کسی که اواخر سال 1334 هجری قمری به دنیا می‌آید و اگرچه در تمام عمر از شهرت گریزان است، اما روز یکشنبه 27 اردیبهشت که اندوه رفتنش را روی دوش زمین و زمینیان می‌گذارد نه‌تنها تمام مردم ایران بلکه همه شیعیان جهان را داغدار می‌کند.


آغاز راه


آیت‌الله محمدتقی بهجت این گونه به دنیا می‌آید تا یکی از بندگان برگزیده خدا شود و در وادی ای گام نهد که پیش از او بسیاری از بندگان پاک خدا گام نهاده‌اند تا زمین هیچ وقت بدون اولیای حق نباشد.


او در 16 ماهگی مادرش را از دست می‌دهد، بزرگ‌تر که می‌شود کسب علم را از مکتب خانه فومن آغاز می‌کند، بعد ادبیات عرب را می‌آموزد و در 14 سالگی راهی کربلا می‌شود تا در این شهر به تحصیل علوم دینی بپردازد. 4 سال در کربلا می‌ماند و علاوه بر تحصیل علوم رسمی از محضر استادان بزرگ آن سامان، ازجمله مرحوم حاج‌شیخ ابوالقاسم خویی بهره می‌برد.


سال 1352 ه .ق برای ادامه تحصیل به «نجف اشرف» می‌رود و سطح عالی علوم و حوزه را در محضر آیات عظام حاج شیخ مرتضی طالقانی(ره) به پایان می‌رساند و پس از درک محضر آیات عظام: حاج آقای ضیاء عراقی و میرزای نائینی (رحمه‌‌الله) در حوزه درسی آیت‌الله حاج شیخ محمدحسین غروی اصفهانی وارد می‌شود.


ایشان سال 1362 هجری قمری از نجف به زادگاهشان باز می‌گردند و تشکیل خانواده می‌دهند، بعد در راه بازگشت به نجف برای زیارت به قم می‌روند. در این هنگام خبر رحلت علمای بزرگ نجف را یکی پس از دیگری می‌شنوند و تصمیم می‌گیرند که در قم بمانند و در این شهر زندگی کنند. در قم به تدریس درس خارج فقه و اصول می‌پردازند.


جستجوی خود


آیت‌الله بهجت، در کنار تحصیل علوم دینی به عرفان هم توجه خاصی داشته و در کربلا هم مدام به تزکیه نفس می‌پرداخته و در جستجوی مربی اخلاق بوده است. در این زمان او درمی‌یابد که علامه قاضی در نجف حضور دارند؛ کسی که بسیاری او را غریق دریای توحید نام نهاده‌اند. ایشان راهی نجف می‌شوند و ابتدا با استاد برجسته خویش آیت‌الله شیخ محمدحسین اصفهانی کمپانی آشنا می‌شوند و استفاده‌های بی‌شماری از ایشان می‌برند. بعد به محضر عارف کامل علامه قاضی می‌رسند. در این زمان آیت‌الله بهجت تازه به سن 18 سالگی رسیده بودند. با این سن کم اما مدارج عرفان را خیلی سریع طی می‌کنند و مقاماتی می‌رسند که قابل توصیف نیست. یکی از شاگردان ایشان نقل کرده که؛ «ایشان از مرحوم حاج میرزا علی آقای قاضی مستقیما در جهت امورات اخلاقی و معنوی بهره برده و سال‌ها شاگردی ایشان را کرده بودند. آیت‌الله قاضی از کسانی بودند که مُمَحَّضِ در تربیت افراد از جهات معنوی و عرفانی بودند؛ مرحوم علامه طباطبایی و مرحوم آیت‌الله آقا شیخ محمدتقی آملی و مرحوم آقا شیخ علی‌محمد بروجردی و عده زیادی از بزرگان و حتی مراجع در جنبه‌های اخلاقی و عرفانی از وجود آقای قاضی بهره برده بودند. آیت‌الله بهجت از اشخاص دیگری نیز گهگاه نکاتی نقل می‌کردند مثل مرحوم آیت‌الله آقا شیخ مرتضی طالقانی و دیگران....»


آقای بهجت گفته‌اند: «شخصی در آن زمان درصدد برآمده بود که ببیند چه کسانی سحر ماه مبارک رمضان در حرم حضرت امیر علیه‌السلام در قنوت نماز وترشان دعای ابوحمزه ثمالی می‌خوانند، آن طور که خاطرم هست اگر اشتباه نکنم کسانی را که مقید بودند این عمل را هر شب در حرم حضرت امیر علیه‌السلام انجام بدهند شمرده بود و بیش از 70 نفر شده بودند. به هر حال، بزرگانی که تقید به جهات عبادی و معنوی داشتند در آن عصرها زیاد بودند. متاسفانه در عصر ما کمتر این نمونه‌ها را مشاهده می‌کنیم. البته علم غیب نداریم، شاید آن کسانی که پیشتر در حرم‌ها این عبادت‌ها را انجام می‌دادند حالا در خانه‌هایشان انجام می‌دهند، ولی می‌شود اطمینان پیدا کرد که تقید به اعمال عبادی و معنوی سیر نزولی داشته و این بسیار جای تاسف است.»


ایشان که فقیهی شناخته شده بود، سال‌های سال از پذیرش مرجعیت سرباز می‌زدند. پیش از در گذشت آیت‌الله العظمی اراکی چون مطلع شدند جامعه مدرسان در نظر دارند تا ایشان را معرفی کنند، پیغام دادند که راضی نیستم اسمی از بنده برده شود. بعد از فوت مرحوم اراکی و پیام جامعه مدرسان و اطلاع از انتشار اسمشان فرمودند: «فتاوای بنده را در اختیار کسی قرار ندهید. از ایشان توضیح خواسته شد فرمودند: صبر کنید، همه رساله خود را نشر دهند، بعدها اگر کسی ماند و از دیگران تقلید نکرد و فقط خواست از ما تقلید کند آن وقت فتاوی را منتشر کنید.» چندین ماه پس از این رخداد رساله ایشان توسط بعضی از اهل لبنان به چاپ رسید.


رهایی از خویش


از کرامات آیت‌الله بهجت زیاد نوشته‌اند، اما هنوز هم خواندن و شنیدن این کرامات زیبا و دلنشین است.


آیت‌الله شیخ جواد کربلایی می‌گوید: «مرحوم آقای حاج عباس قوچانی که از شاگردان مرحوم آیت‌الله آقای حاج میرزا علی قاضی(ره) بودند در یک جلسه خصوصی بعد از تعریف و تمجید بسیار از آیت‌الله بهجت، به بنده فرمودند: من در سفر خود به ایران برای تشرف به زیارت امام رضا علیه‌السلام خدمت آقای بهجت رسیدم و در جلسه خصوصی بعد از اصرار زیاد از ایشان خواستم که درباره حالات شخصی و الطاف حق تعالی نسبت به خودشان و برخی از مکاشفاتشان سخن بگویند. ایشان حدود 20 امر مهم الهی و لطف خاص الهی را که حق تعالی به ایشان عطا فرموده بود برای بنده نقل کردند و از من پیمان گرفتند که به کسی نگویم، ولی بنده یک مورد را به برخی از رفقا گفتم.


من (کربلایی) از آقای قوچانی با اصرار خواستم آن یکی را به بنده بفرمایند. فرمودند: ایشان فرمودند:


بنده اگر بخواهم پشت سر خودم را ببینم، می‌بینم.


سپس می‌فرمودند: بعد از چند سال دیگر بنده به ایران مسافرت کردم و خدمت آیت‌الله بهجت رسیدم باز در جلسه خصوصی عرض کردم: آنچه را که چند سال پیش به بنده فرمودید آیا در قوه خودش باقی است؟ فرمودند: بله.»


یکی از نزدیکان آقا می‌گوید: «یک بار به فومن رفته بودم، یک روز مانده به مراجعت خدمت آقای اریب، از علمای فومن رفتم، ایشان چند سکه داد و گفت: یکی از اینها را به آیت‌الله بهجت بده. وقتی برگشتم آن را خدمت آقا دادم. دوباره که می‌خواستم به فومن بروم. آیت‌الله بهجت، 1000 تومان به من داد و فرمود: این را با یک واسطه به آقای اریب بدهید. آن مقدار پول را بردم به یک بازاری دادم و گفتم: این را به آقای اریب بده و نگو چه کسی داده، من در مغازه او نشستم او رفت و برگشت و دیدم خیلی تعجب کرده است. گفتم: چه شد؟ گفت: وقتی این پول را به آقای اریب دادم، گفت: قسمتی از خانه ما خراب شده بود و تعمیر کار آمده و گفته بود که 1000 تومان می‌گیرم درست می‌کنم. من که پولی نداشتم، به تعمیر کار گفتم: فعلا صبر کن و اینک این پول درست به اندازه مخارج تعمیر خانه است.»


یکی از دوستان این عالم ربانی می‌گوید: «یکی از بستگان نزدیک من به مرض سرطان مبتلا‌ گردید. اطبا گفتند: حتما باید در اسرع وقت تحت عمل جراحی قرار گیرد، در غیر این صورت غده سرطانی به جاهای دیگر بدن نیز سرایت خواهد کرد. متحیر مانده بودیم که چه کنیم، آیا بیمار را عمل بکنیم یا نه؟ قرار شد خدمت آیت‌الله بهجت مراجعه و از ایشان طلب استخاره کنیم.


به محضر ایشان رسیدم و مشکل را بازگو نموده و طلب استخاره نمودم، آقا استخاره کردند و فرمودند: عمل لازم نیست، و مبلغی پول دادند که برای او صدقه بدهیم و نیز دستور فرمودند مقداری آب زمزم را با تربت حضرت سیدالشهداء علیه‌السلام مخلوط کرده به قصد شفا هر روز مقداری از آن به مریض بدهید تا بیاشامد، همچنین دستور فرمودند تعداد زیادی از فقرا را اطعام نماییم یا هرچند به مقدار کم به آنان صدقه پرداخت کنیم و ضمنا به فقرا و صدقه گیرندگان بگوییم برای سلامتی بیمار دعا کنند.


بلافاصله دستورات آقا را مو به مو اجرا کردیم و مریضه جهت توسل عازم حرم امام رضا علیه‌السلام گردید و مدت 3 روز در آن حرم شریف به دعا و راز و نیاز پرداخت. حالات بسیار روحانی و عجیبی به او دست داد، پس از برگشت دیگر احساس درد نکرد.


بلافاصله روانه منزل آقا شدم تا ایشان را در جریان بگذارم و دستورات بعدی را بگیرم، که در میانه راه بین منزل و مسجد آقا را دیدم ناگهان پیش از آن که سخنی بگویم. آقا پرسید: حال مریضه شما چطور است؟ گفتم: الحمدالله و قضایای مشهد را نقل کردم. آقا فرمودند: به همان دستورات عمل کنید، و برای امتحان به پزشک مراجعه کنید.


وقتی مریضه به پزشک مراجعه کرد، پزشک معالج از بیمار با تعجب می‌پرسد: شما کاری کرده‌اید یا جایی رفته‌اید؟ بیمار می‌گوید: چطور؟ دکتر با تعجب می‌گوید: خانم، مرض شما به طور ناباورانه کاهش یافته و هیچ احتیاجی به عمل ندارد، و مقدار باقی مانده از غده را با دارو حل می‌کنیم. هم‌اکنون الحمدلله مریضه ما به طور کامل شفا یافته و به زندگی خود ادامه می‌دهد. آنچه که برای ما جالب توجه بود استخاره‌ای بود که آقا فرمودند و گفتند: نیازی به عمل ندارد.


عمل صالح


آقای قدس می‌گوید: «روزی آقا در رابطه با پاداش عمل صالح اگر چه اندک باشد، فرمود: یکی از علمای نجف روزی در مسیر راهش به فقیری یک درهم صدقه داد (البته بیشتر از آن نداشت) شب در خواب دید او را به باغی مجلل و دارای قصری بسیار عالی و زیبا دعوت کرده‌اند که نظیر آن را کسی ندیده بود. پرسید این باغ و قصر از آن کیست؟ گفتند: ازآن شماست تعجب کرد که من در برابر این همه تشریفات، عملی انجام نداده‌ام. به او گفتند: تعجب کردی؟ گفت:آری. گفتند: تعجب نکن. این پاداش آن یک درهم شماست که خالصانه و با حسن عمل انجام گرفته است.»


چشم بینا


آیت‌الله تهرانی می‌نویسد: «حضرت آیت‌الله العظمی بهجت فرمودند: در زمان جوانی ما، مرد نابینایی بود که قرآن را باز می‌کرد و هر آیه‌ای را که می‌خواستند نشان می‌داد و انگشت خود را کنار آیه مورد نظر قرار می‌داد، من نیز در زمان جوانی روزی خواستم با او شوخی کرده و سر به سر او گذارده باشم گفتم: فلان آیه کجاست؟ قرآن را باز کرد و انگشت خود را روی آیه گذاشت. من گفتم: نه اینطور نیست، اینجا آیه دیگری است. به من گفت: مگر کوری نمی‌بینی؟.»!


منابع مطلب: سایت و کتاب‌های آیت‌الله بهجت

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها