البته پیش میآید که این جور وقتها آدم به کتابی، رمانی یا فیلمی پناه ببرد، اما چند صفحه فقط چند صفحه کافی است جلو بروی تا دریابی که انگار هیچ چیز نخوانده است، انگار فقط کتاب را جلو صورتش گرفته و دیگر هیچ.
حکایت فیلم دیدن هم همین طور است. انگار تو را این اندوه از دنیای اطرافت بریده است. انگار تو را جدا کرده از همه چیزهایی که دوست داشتهای و داری. دلت گرفته است و این را میدانی، گوش دادن به موسیقی یا خواندن چند شعر زیبا شاید بتواند همراهیات کند، اما این هم مقطعی است. اصلا به این راحتیها نمیشود از دست این حس خلاص شد. حسی که بدون دلیل میآید تو را و وجود تو را تسخیر میکند. راز این اندوه پنهان را نمیشود به این راحتیها فهمید، اما اندوهش شیرین است. همین که تو را از دنیای اطرافت جدا میکند و به خودت میرساند زیباست. زیبا مثل یک آسمان ابری که گاهی میبارد و گاهی مکث میکند تا نسیم خنکی بوزد و روح و روان طبیعت را تازه کند.
در این لحظات خیلی کارها میشود کرد، اما هیچ کدام به اندازه پناه بردن به تنهایی نمیتواند آدم را تسلی دهد. راه و چارهای جز پناه بردن به این تنهایی نیست، باید به این تنهایی پناه برد و خودت را از شر خیلی چیزهای دیگر راحت کرد. باید همراه این تنهایی شد و مساحت خودت را قدم زد، رفت، برگشت، مرور کرد. تنهایی زیباست، نمیدانم چرا اما زیباست تا دلت بخواهد زیباست. آدم به تنهایی نیاز دارد، مثل هوا، مثل آب و... آدم گاهی اوقات باید تنها شود، تنها قدم بزند، تنها گوشهای بنشیند و به غروب یا طلوع خورشید چشم بدوزد، آدم گاهی اوقات باید تنها شود. دست خودش نیست، تنهایی همراه آدمی است.