علی آبان افتلتی

آی نیما، جای تو خالی است

چند روز قبل‌تر در روزنامه جام‌جم می‌خوانی که جمعه یکم خرداد موزه نیما رسما با حضور مقامات و علاقه‌مندان افتتاح می‌شود. در پی علاقه به نیما، یک هفته سفر به یوش‌ات را جلوتر می‌آوری.
کد خبر: ۲۵۵۳۳۶
صبح زود روز مراسم با جمعی از استادان ادبیات دانشگاه آزاد ورامین حرکت می‌کنی و پس از ساعت‌ها در ازدحام و خطرات جاده به یوش می‌رسی، ماشین‌های فراوان پارک شده در دو طرف جاده و حضور نیروهای انتظامی و ممانعت ورود وسایل نقلیه (به جز مقامات)‌ به داخل روستا ابتدا فکر می‌کنی باید اتفاق مهم و بزرگی افتاده باشد. اما با تابلوی کنار جاده که از چند سال قبل تا امروز همچنان کج و معوج و رنگ و رو رفته به چشم می‌خورد، کمتر فکر می‌کنی که اتفاق بزرگی افتاده است. به سمت خانه نیما حرکت می‌کنی. پلاکاردهای متفاوت برای خیرمقدم چهره‌های گوناگون سازمانی، اداری و ... و هر از گاهی ماشین‌های دارای مجوز عبور، گرد و غباری را حواله‌ات می‌کنند. نام رئیس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری را روی چند پارچه می‌بینی! آرام آرام وارد حیاط نیما می‌شوی. جمعیت قابل توجهی روی صندلی‌ها نشسته‌اند. ردیف جلو به رسم ادب، آقایان بزرگ هستند. نگهبان خانه نیما که تو را می‌شناسد، به استقبال می‌آید و تو و دوستانت را به گوشه حیاط راهنمایی می‌کند. مجبوری گوشه حیاط بروی و روی پله‌ها بنشینی. دو جوان پرشور از جا بلندت می‌کنند و دوباره باید بایستی و بعد دو صندلی خالی شده و ...

هرچه چشم می‌چرخانی دریغ از یک چهره ادبی و نیمایی! شخصیت‌های بزرگ، یکی پس از دیگری پشت تریبون قرار می‌گیرند و از زحمات خود می‌گویند. گروه تواشیح نیز برنامه‌ای اجرا می‌کند. از یکی می‌پرسی: رئیس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری آمدند؟ می‌گوید: کاری برای ایشان پیش آمد که ...! لحظه‌ای به مزار نیما نگاه می‌کنی که در خانه خودش هم غریب است. برخلاف سال 72 که کالبدش را در میان انبوه اهالی قلم و شعر و علاقه‌مند وسط همین حیاط به خاک مجدد سپرده بودند.

در این جمع نه بررسی شخصیت فکری و ادبی نیما اهمیت دارد نه خوانش شعری از او و نه دعوت از شاعری و ادیبی! جز هر از گاهی چند سطر توسط مجری که آن هم با عدم تسلط بر شعر و بر شعر نیما به ویژه! اصلا بوی شعر و ادبیات نمی‌شنوی، محفل رفته به سمتی دیگر. اما چاره چیست؟ همین که خانه نیما به موزه نیما تغییر نام یافت، کافی است بویژه آن که برای ترمیم و تعمیر خانه‌ او براساس اعلام مقامات زحمتکش، 350 میلیون تومان تا فعلا هزینه شده است!!

از این که پیرو صحبت تلفنی با معاون میراث فرهنگی مازندران و استقبال او، چند استاد محقق و اهل را به این مراسم دعوت کردی، خجل می‌شوی و از ناهماهنگی و بی‌عنایتی و وظیفه‌انکاری برگزارکنندگان خجل‌تر، درختان و دشت و «ماخ اولای» یوش را ترجیح می‌دهی بر حضور در ادامه مراسم.

بعدازظهر که حدس می‌زنی نیما و سیروس طاهباز فراغت خاطری پیدا کرده‌اند از سخنرانی‌‌های آقایان آسوده شده‌اند، برمی‌‌گردی به خانه نیما! البته موزه نیما! مردی روبه‌روی خانه نیما با لبخند تلخی، به آقایان صفتی می‌دهد که ترجیح می‌دهی اینجا ننویسی و دیگری که شب و روز آنجا عرق می‌ریزد و نگهبان محرم نیما محسوب می‌‌شود؛ رو به تو می‌کند و می‌گوید: فلانی! آیا این انصاف است که با زن و بچه‌ام دو ماه برای این مراسم زحمت بکشیم و عرق بریزیم و شب و روز نداشته باشیم ولی حتی یک تشکر خشک و خالی هم از ما نکنند؟! و تو جز آن که بگویی اول خدا از تو راضی باشد و بعد نیما، حرفی نداری.

و دیگری می‌گوید: آقا! اینها دیگر رفتند حاجی حاجی مکه. و تو و دوستانت کنار نیما نشسته‌اید و فکر می‌کنی که چرا بعضی فکر می‌کنند در هر کاری باید دخالت کنند؟ چرا بیش از آن که به معرفی نیما اقدام کنند به چهره‌‌نمایی خود می‌اندیشند؟ اصلا چرا آن قدر فداکاری نمی‌کنند که کارها را به کاردان‌ها بسپارند و بسیار چراهای دیگر....
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها