تا به حال شنیدهاید که میگویند زندگی در جریان است و تا به حال شده گذرتان به بهشتزهرا بیفتد و راستی تا به حال شده یک بار و فقط برای یک لحظه این فکر از ذهنتان بگذر که اگر نیمساعت دیگر قرار بر رفتن و سفر از این دیار به دیار باقی، مانده باشد چه کار باید بکنید؟ یا چه کار میتوانید بکنید؟ البته این موضوع و سوژه تازهای نیست و در فیلم و سریالها از زوایای مختلف به آن پرداخته شده است، اما این بار نمیدانم حجت قاسمزادهاصل از چه زاویهای به این سوژه پرداخته، زوایهای که برای بیننده آشناست یا غریبه، اما هرچه هست سوژهای است که هیچگاه کهنه نمیشود؛ چرا که برخلاف گفته قدما که زندگی همیشه جاری است فکر میکنم زندگی پایانپذیر است و این مرگ است که قرنها جاری است و خواهد ماند و امروز من نیز با نگاهی دیگر عازم بهشتزهرا شدم. دیگر تقریبا پر شده و به نظر میرسد در آیندهای نهچندان دور مردگان هم در این بهشت جایی ندارند.
شیون و زاری، فضای قطعات جدید را پر کرده و غم و اندوه از فراق تازه رفتگان در دلها موج میزند. همینطور که آدمهای داغدار نظرم را جلب کرده بودند به دنبال جواب این سوال میگشتم که آیا اینان برای او که رفته گریه میکنند یا برای خودشان و از دلتنگی؟
ماشین نگه داشت قطعه 256 و قبرهای آمادهای که منتظرند تا کسی در آنها بیارامد. راستش امروز میخواستم گزارش ویژهای تقدیمتان کنم و تا اینجا حس و حالی که تحت تاثیر فضای بهشتزهرا بر من غالب شده بود، باعث شد جملاتم تا این لحظه آنگونه که میخواهم باشد، اما حتما میدانید زندگی پیشرویمان قابل پیشبینی نیست و همیشه آنچه که میخواهی نمیشود. خودم هم فکر میکردم که امروز در بهشتزهرا باید با غم و غصهها کنار بیایم، اما وقتی دوربین روی کرین از مقابل چشمانم بالا میرود تا در نمایی لانگ، شاهد فضای حاکم بر قطعه 256 باشد، ذهنیت من نیز با دیدن صحنههایی که پیش رویم اتفاق افتاد کاملا تغییر کرد و فهمیدم اگر مرگ را زندگی دوباره بدانیم، در بهشتزهرا زندگی بیش از آنچه که تصور بکنید جاری است و جایی که زندگی جاری است غم و غصه معنایی پیدا نمیکند و این را پیرزنی به من آموخت که عصا به دست و سلانه سلانه نزدیک میشد و بدون توجه به دوربین تصویربرداری به سمت مهدی هاشمی میرفت. هرچه خواستند جلویش را بگیرند نشد و گفت: ولم کنین بابا میخوام برم از آقای هاشمی امضا بگیرم... .
و او بهترین جمله را بر زبان آورد تا فیلمنامه «قصهها و واقعیت» حجت قاسمزادهاصل را تحتالشعاع خود قرار دهد و بگوید زندگی یعنی امید داشتن. او هر روز بر سر مزار دخترش میآید و امروز پرانرژی به مهدی هاشمی میگوید: همه اینها رو ول کن، فقط سلطان و شبان.
مهدی هاشمی که در نگاهش میتوانستی کلی حرف بخوانی به سمت دوربین حرکت کرد و حرفی بر زبان نیاورد و فقط نیمنگاهی به پشت سر انداخت، همین. به نظر شما چه فکری از ذهن هاشمی گذشت؟ آیا او حسرت گذشته را خورد یا به پختگی امروزش بر خود بالید؟
سکانس 66 - پلان 1
جمعیتی سر مزار مهندس احمد احمدی (امین زندگانی) جمعند و سوگواری میکنند و رحمت (مهدی هاشمی) از دور نظارهگر این صحنه است و به محض پراکنده شدن جمعیت آرام آرام خود را بر سر مزار مهندس میرساند. هنوز نگار، دختر مهندس (روژینا قاسمزادهاصل) و همسرش (آتنه فقیهنصیری) آنجا هستند و رحمت به آنها تسلیت گفته و رو به شادی و همسر مهندس میگوید: خدا بیامرزه، خدا این دختر رو براتون حفظ کنه و دستی بر سر دختر کشیده و دختربچه گویی جستجوگر محبت پدرانه است خود را در آغوش او میافکند غافل از اینکه رحمت همان راننده بیاحتیاط کامیون است که با پدرش تصادف کرده است.
با پایان یافتن این بخش از کار به عکس امین زندگانی نگاه میکردم که بر سر مزار، گذاشته شده بود و به فکر مقدرات خداوند و سرنوشت خودمان افتادم که افشین رضایی برنامهریز و دستیار اول کارگردان جلو آمد و گفت: امین زندگانی بدون اینکه بداند اولین پلانش را در این تله فیلم بازی کرد. به سراغ مهدی هاشمی میروم تا گپ و گفتی درباره این فیلم تلویزیونی داشته باشیم، اما قبل از صحبت تذکر به جایی داد که دور از اخلاق حرفهای و رسم امانتداری دیدم اگر در گزارشم نیاورم. او ضمن گلهمند بودن از برخی خبرنگاران که انشاءالله تعداد زیادی هم نیستند، میگوید: وقتی مصاحبهای انجام میگیرد، ادبیات و جملاتی که مصاحبه شونده به کار میبرد هنگام پیاده کردن نوار تبدیل به ادبیات و جملات مصاحبهکننده میگردد. در واقع ما مصاحبه میکنیم، اما بعد از چاپ میبینیم آن حرفها را نزدهایم یا مصاحبهای برای کار خاصی و جای خاصی انجام میدهی و بعد تکههایی از این مصاحبه را در جاها و مجلات مختلف میبینی، بیمناسبت یا با مناسبت. این است که به نظر مصاحبه کردن برای ما دارد کار بیهودهای میشود. حالا سوالتان را بگویید. من قبل از اینکه سوالی مطرح بکنم گفتم: در این فضا چنین شرایطی گفتگو کردن با هنرمند ارزشمندی که سالهاست محبوب مردم است جایز نیست بلکه حضور خبرنگار بر سر صحنه و صحبت کردن او با هنرمندان صرفا جنبه گپ و گفت کوتاهی درباره کاراکتری است که در آن فیلم یا سریال ایفا میکند که مهدی هاشمی در این باره میگوید: وقتی فیلمنامه را خواندم خیلی خوشم آمد برای این که احساس کردم داستان زندگی واقعی ما را نشان میدهد. مایی که اگر خیلی از کارهایمان را درست انجام دهیم از اتفاقات ناگواری که ممکن است پیشرویمان قرار گیرد جلوگیری میکنیم، اما افسوس که اینگونه نیستیم.
در این فیلم همه شخصیتهای داستان مقصرند در حالیکه براحتی میتوانستند همه مقصر نباشند به خاطر سرعت، به خاطر خودخواهی یا به خاطر هر چیز دیگری. من هم یکی از این آدمها هستم. راننده کامیونی به نام رحمت که در ساعتی از روز به طور غیرقانونی در سطح شهر رانندگی میکنم.
مهدی هاشمی تاکنون نقشهای متفاوتی ایفا کرده است و نقش راننده کامیون اولین بار است که به او پیشنهاد شده، اما او با نقش جدید در کارنامه بازیگریش چگونه کنار میآید؟ او در این باره توضیح میدهد: کاراکتر راننده کامیون خصوصیاتی دارد که برای جبران این خسارتی که ناخواسته سهمی در آن پیدا کرده، سعی میکند جبران کند و برایم جالب بود، چون تا حالا نقش یک راننده کامیون را بازی نکرده بودم و به کمک کارگردان سعی میکنم آن روحیه و رفتار و خلقیات راننده کامیون را قابل باور در بیاورم.
و البته مهدی هاشمی از جمله بازیگران با ذوقی است که همیشه نقشهای قابل باوری به بیننده ارائه داده و مخاطب را نیز وادار به همذات پنداری با شخصیت قصه کرده است، او همیشه کارش را درست انجام میدهد و به قول کارگردان اگر نقصی در مهدی هاشمی دیدید، بدانید مقصر کارگردان است نه او.
مهدی هاشمی میخواهد حس بگیرد تا نقش آدم مقصر و پشیمان را به خوبی ایفا کند اما سوالی رشته افکار او را پاره میکند و او به ناچار و به رسم ادب از حس خود میگذرد تا پاسخ مردم حاضر در آنجا را بدهد. خانمی که جلو آمده و میپرسد چطور باید بازیگر شد؟ و هاشمی در پاسخ میگوید: تحصیل در این کار سهم بسزایی دارد و البته شانس هم بیتاثیر نیست چون ممکن است کار یک نفر بگیرد و کار دیگری نه و آن خانم با سادگی تمام به این بازیگر با سابقه میگوید: کار شما که ماشاءالله خوب گرفته!
دوربین با یک حرکت کرین از بالا به مزار مهندس نزدیک میشود تا سکانسی دیگر به تصویر کشیده شود.
پلان یک از سکانس 20 برداشت سوم
شادی و دخترش بر سر مزار شوهرش نشسته و اشک میریزند که یکی از دوستان مهندس جمعتی را شکافته و به آنان نزدیک میشود.
آقای محمدی (سید مهرداد ضیایی) سیاه پوشیده و متاثر نزد شادی میآید.
محمدی: سرکار خانم تسلیت عرض میکنم. انشاءالله غم آخرتون باشه، بقای عمر بازماندگان خدا دخترتون رو حفظ کنه، خودتون رو حفظ کنه و سایه بالاسر این بچه باشین.
شادی: خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه.
محمدی: خدا شاهده مثل برادر بودیم. اصلا اداره بیوجود ایشون یکی از ستونها شو از دست داده... تقدیر بوده حتما، خدا صبرتون بده اگه کاری بود دریغ نفرمایین.
شادی: خدا از برادری کمتون نکنه.
و محمدی همانگونه که آمده بود از میان جمعیت باز میگردد و دور میشود. بعد از فراغت از این سکانس فرصت مناسبی است تا با او نیز گپ و گفتی داشته باشم. او که سومین همکاریش با حجت قاسمزاده است ابراز علاقه میکند که بتواند با او فیلمنامهای نیز بنویسد. ضیایی میگوید: البته یک بار این اتفاق افتاده است. مجموعهای بود که ابتدا من نوشتم بعد حجت قاسمزاده و دوباره من نوشتم.
البته از آنجایی که از راه نویسندگی نمیتوان زندگی خوب و راحتی تدارک دید به بازیگری هم روی آوردهام.
او درباره کارگردان میگوید: قاسمزاده وقتی برای خودش فیلمنامه مینویسد گویی در ذهنش، هنگام نگارش، کارگردانی نیز میکند، نگاهش را به جامعه شهری دوست دارم نگاهی خاص که سرد، خاکستری و تیره است و برآمده از روزگار ماست، روزگاری که در آن به سر میبریم، روزگار ما ایرانیها.
وی درخصوص فیلمنامه و انتخاب آن میگوید: همیشه این گونه فکر میکنم که اگر میخواستم آن را بنویسم چگونه عمل میکردم مثلا در رابطه با این فیلمنامه اگر من مینوشتم شاید 20 درصد آن تغییر میکرد به نظرم بقیه همان چیزی است که باید باشد.
او نیز کاراکتر محمدی را یکی از مقصرین قصه میداند و معتقد است محمدی کارمندی ساده است که دو روی پاکی و ناپاکی دارد و البته خیر و شرش هم ملایم است. مثلا ما همکارمان را ناجوانمردانه تخریب میکنیم و سعی میکنیم از او بدون اطلاعش پلکانی برای رشد خودمان درست کنیم و این عین شخصیتی است که من ایفا میکنم و تحت تاثیر همسرم باید سعی کنم از حداقل اقتدای خودم در محیط اداری حداکثر استفاده را ببرم.
شبنم معززی در نقش خانم کبیری که او نیز سومین همکاریاش با قاسمزاده است از فیلمنامه و قلم وی خوشش میآید و او کبیری را کاراکتری میداند که هر روز و هر ساعت جلوی چشممان هستند با همه خوبیها و بدیها. کبیری منشی شرکتی است که مهندس احمدی در آن کار میکند و آدمی است که ناخواسته باعث اتفاقاتی میشود که اصلا عمد و قصدی در آن نیست ولی مسائلی را به وجود میآورد و در واقع این شخصیت هم میتواند به نوعی از مقصران داستان باشد.
سکانس 64 - پلان 1
مراسم خاکسپاری مهندس احمدی همه در حال رفتن هستند. خانم کبیری با شادی روبوسی میکند و با همکار ادارهاش راه میافتد.
همکار: حیوونی زنش چقدر جوونه.
کبیری: یک هفت، هشت سالی از مهندس احمدی کوچکتره.
همکار: بدبخت! اول جوونی بیوه شده و... .
همیشه کار کردن در محیط باز و شلوغ آن هم در بهشت زهرا و قطعات جدید که شلوغی بیشتر است سخت مینماید و دلیل بر این مدعا برداشتهای متعددی است که صورت میگیرد چراکه بعضی مواقع سر و صدای زیاد یا حرکات نامتعارف باعث میشود که کارگردان کات دهد و در چنین شرایطی معمولا دقت منشی صحنه کاملا نمود پیدا میکند که در این تلهفیلم فاطمه سیدی به خوبی نقش خود را ایفا کرده است و در نهایت با تلاش گروه، این سکانس در برداشت نهم به نتیجه میرسد.
قاسمزاده اصل که تلهفیلم «قصهها و واقعیت» هشتمین اثر بلند اوست در انتهای کار در این روز پرهیاهو وقت کوتاهی به من میدهد تا اگرچه اندک، اما درخصوص کار صحبتی داشته باشیم.
او این تلهفیلم را از پنجم اردیبهشت جلوی دوربین محمد ناصری برده و صدابرداری آن را به احمد اردلان سپرده است. او که از طراح صحنه و لباس (آیدین ظریف) و طراح گریم (پروین نویدی) ابراز رضایت میکند، میگوید: اگر با تختکشیان تهیهکننده این کار آشنا نمیشدم فکر میکردم هیچ تهیهکنندهای خوب نیست البته نه به خاطر مسائل مالی ولی ایشان آنقدر مسوولیتپذیر هستند که با توجه به عدم دریافت هزینهها از تلویزیون هیچ گاه گروه را لنگ نگذاشته و با مدیر تولید (حسین آریانفر) خوبی که بالای سر کار گذاشته است فکر میکنم حدودا در 31 جلسه تصویربرداری این فیلم تلویزیونی به اتمام برسد.
بهناز وفاییوحدت
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)