خانه بر و بچه ها

ستاره

کد خبر: ۲۵۰۹۲۳

نمی‌توانست باور کند که ستاره‌اش سوخته است اما انگار دیگر برایش فرقی هم نمی‌کرد که تنها بماند یا نه. پس بار دیگر، آرام و آهسته به راهش ادامه داد.

فرید دانشفر

جمعیت تنها

گاهی وقتها احساس می‌کنم همه‌ آدمها انگار تو خودشون غرق شده‌ن و تنها به فکر خودشونن. انگار هر کسی حتی اگه تو جمع و جامعه هم باشه، تک و تنها، آروم یا سریع، به راه خودشه و براش مهم نیس که به دیگران هم توجه کنه. بعضی‌ها فقط خودشون رو مهم می‌دونن و نه دیگران رو؛ بعضی‌ها هم نه خودشون رو مهم می‌دونن نه دیگران رو. سرم گیج می‌ره از تصور زندگی توی یه جمعی که همه تک و تنها، یا تکروِ تنهان.

بدون نام

وسط کویر دریایی باش

وسط کویر، دلش هوای دریا کرده بود. یاد موجای کف‌آلود، قلعه‌های شنی، گوشماهیا... اما حالا کجا بود؟ درست تو دل کویر! صدای مرغای دریایی هنوز تو گوشش بود و بوی ساحل رو هنوز حس می‌کرد. می‌خواست دست ببره تو آب، که شنهای داغ، یادش آوردن اون‌جا کجاست. کاش یکی به یادش می‌آورد که شبای کویر، کم از عمق و زیبایی هیچ دریایی نداره؛ آسمونی که با زمین یکی می‌شه و انگار فقط کافیه دستت رو آروم دراز کنی تا بتونی کلی ستاره بچینی.

زندگی پُره از همین روزا و شبای دریایی و کویری. درسته که دریاهاش همیشه و همه‌جوره قشنگن اما کویر رو هم هیچ وقت دست کم نگیر.

حدیث مطالبی

جنایت، بی‌مکافات

آرام و با احتیاط جلو می‌روم. او درست روبرویم، بی‌حرکت ایستاده است و به من نگاه می‌کند. دور و برم را نگاه می‌کنم و آرامتر از پیش، قدم دیگری به جلو برمی‌دارم. راه فراری ندارد، اما کمی به سمت چپ می‌رود. نفسهایم به شماره افتاده. آب دهانم را قورت می‌دهم، به خودم قوت قلب می‌دهم، آلت قتل را بالا می‌برم و بسرعت بر سرش فرود می‌آورم.

صحنه چندش‌آوری‌ست. من او را کشته‌ام. بسرعت بیرون می‌روم و در را محکم پشت سرم می‌بندم. هنوز صحنه جنایت در ذهنم حک شده است. سوسک بیچاره، با بدنی بی‌جان، کنار وان حمام افتاده است!

بهاره ندیری 22 ساله از کرج

قدیم و جدید

بعد از نود و بوقی گذرم به ساعت‌سازی افتاد. یک ساعت قدیمی و عتیقه را برای تعمیر داده بودم. مرد مسنی هم برای گرفتن ساعت مچی‌اش آمده بود. ساعت‌ساز گفت: «قدیم یا جدید؟» گفتم: «منظور؟» گفت: «روی ساعت قدیم تنظیم کنم یا جدید؟» گفتم: «ساعت رسمی کشور دیگه.» مرد مسن، نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و گفت: «منظورش اینه که اگه اداری هستی رو جدید میزون کنه» بعد رو به ساعت‌ساز کرد و گفت: «پسرجان! واسه من قدیم تنظیم کن... یکی نیس بگه چرا ساعتا رو عوض می‌کنین، خب بگین کارمندا و محصلا، یه ساعت زودتر بیان، یه ساعتم زودتر برن دیگه...!!»

علیرضا ماهری

پیچ‌وتابِ واژه‌ها

نرسیده به غزلهایم، پیش از پیچ و تاب رسیدن به واژه‌های ناب، پشت پرچینِ پُر احساسِ قاصدکهای پرپر شده، من آن‌جا نشسته‌ام. کمی آهسته‌تر قدم بردار تا واژه‌هایم از هم نپاشند.(...به هر حال، یه کسی که ادبیات خونده بود یه نگاه عاقل اندر سفیهی به شعرام انداخت و تا می‌تونست ایراد گرفت، از یه واو هم دریغ نکرد! گفت: وزن عروضی شعرات مشکل داره. جزوه‌شم داد ولی خب حقیقتش نتونستم واسه خودم حلاجیش کنم. خیلی سخت بود... البته واسه این‌که زیادی هم تو ذوقم نخوره، آخرش گفت: خوبه، آفرین! خلاصه که نیازمند کمک شما پاسخگوی محترم هستم)

روزنه‌ امید

خوبه! آفرین! انگار یه روزنه‌ امیدی هستاااااا! هه‌هه! ولی به قول سهراب سپهری که الان داشتیم دو نفری درباره‌ی نوشته‌هات صحبت می‌کردیم: اون آدم بهترین خدمت رو بهت کرده چون اگه قرار بود یکی مثل «شما پاسخگوی محترم» نظرش رو بده، همین خوبه رو هم نمی‌گفت! هاه‌هاه‌هاه! پس بازم چی؟ شانس آوردیییییی! شَدییییید! ولی از شوخی گذشته، اگه از من پاسخگوی محترم می‌شنوی برو پیش همون آدم و بهش بگو، درک اون جزوه، همچی یه نمه واسه‌م سخته (هیچم ناراحت نشو که با این حرف خودت رو کوچیک کردی یا طرف فکر کنه سطح سوادت کمه! روزی که سطح سوادت زیاد شد، با خودش می‌گه: اِ... دیدی؟ اون‌روزی اومده بود سراغ من‌هاااااااا، داشت شکسته نفسی می‌کرد نفهمیدم!) ازش بخواه کتابهای دیگه‌ای که درباره‌ عروض می‌شناسه یا حتی مطالبی که در این زمینه بیشتر و بهتر بهت کمک کنه، ولی با زبان و بیان ساده‌تری نوشته شده‌ن معرفی کنه و حتی اگه متوجه نشدی هم، دوباره و سه‌باره، مثل کتابهای درسیت، انگار که می‌خوای امتحان بدی بخونشون و تمرین کن. اولش هم شعر گفتن و موزون نوشتن رو بیخیال شو و مثل همین متن قشنگ (که البته مفاهیمش مثل آهسته اومدن و پشت پرچین و قاصدکهای پرپر تکراریه اما برای شروع بد نیست)، همه رو به نثر بنویس. یه نثر مخیل و مصور مثل این، با آرایه‌ها و کنایه‌ها و استعارات و خلاصه زیباییهای هنری متن ادبی، بهتر از یه شعر بدون عناصر شعری و تصویرهای تخیل‌برانگیز و بدون آهنگ یا وزن و قافیه‌س. پس اول تو مصور کردن تخیلاتت در قالب نثر قوی شو، بعد برو سراغ ابیات موزون!!! (خب دیگه، به خانم منشی می‌گم ازتون حق ویزیت نگیره!! همین‌جورم که دارین می‌رین نفر بعدی رو بگین بیاد تو لطفاً!! مرسی! هه‌هه‌هه!)

...!

(کنکور نزدیکه و بازار تست، داغ! برای این‌که کنکوریهای علاقه‌مند به صفحه، وقت استراحت و زنگ تفریحشون هم با تست چهار جوابی پر شده باشه! منم تستهای زیر رو طراحی کرده‌م. برین جواب بدین تا برنده‌ یک دستگاه چاردیواری رایگان بشین:)

جاهای خالی را با گزینه‌ مناسب پُر کنید:

1-هر کجا عشقی جلوه‌گری می‌کند... نیز خودنمایی می‌کند/ الف: عاشقی/ ب: کلاهی/ ج: قیس‌بن عامر/ د: هیچ‌کدام.

2-این کلیدِ... رو می‌دم بِشِت بل‌که نصب‌العین کارهات قرار بدی و مشکلاتت حل بشن/ الف: اسرار/ ب: گاو صندوق/ ج: طلایی/ د: کمد دیواری.

3-هر چی... بنویسید، شانس چاپش بیشتره/ الف: تراژیک‌تر/ ب: پاچه‌خوارانه‌تر/ ج: دراماتیک‌تر/ د: کوتاهتر.

4-نامه‌ها زیادن، صبر داشته باشید، بچه‌م رو گازه و اینا هم.../ الف: نه‌آااااااریییییمممم‌ها!/ ب: ناریما/ ج: نَواردیما/ د: نی‌نای نانای نیگردار!

5-کدام گزینه جزو ثابت صفحات بروبچ است/ الف: عقل و منطق/ ب: عشق و احساس/ ج: عسل و مربای بابا/ د: همه‌ی موارد.

«فقط با خودکار بنفش جواب داده شود» موفق باشید!

ارادتمند: ...طاهری از...فشافویه

آقا اجازه! ...هم می‌دین؟/ الف: کیک و نوشابه/ ب: همه موارد/ ج و د: الف و ب!!

ارمغان سُرخ

می‌نویسم، بی‌هیچ تفکری. بدون این‌که بدانم چه می‌نویسم، و برای که! بدون این‌که بدانم در کجای این جمله‌های بی‌مفهوم و پر معنا، غلطهای زندگی‌ام را خواهم گنجاند. این سالهای سرد و ساکت که فقط توی شناسنامه‌ام نقش یک سال بزرگتر شدن را بازی می‌کنند. این ماههای خاموش و بی‌نور که حتی نمی‌توانند شبهای تاریک زندگی‌ام را کمی روشن کنند. این هفته‌هایی که هیچ‌کدامشان خوب نیست. این روزها که پشت سر هم فقط می‌آیند و می‌روند، می‌آیند و می‌روند. این ساعتها که هیچ‌یک شادی زندگی‌ام را نشان نمی‌دهند. این دقیقه‌ها که خبری از تو برایم نمی‌آورند.

پس چرا منِ بی‌خیال ساده، دل خوش کرده‌ام به لحظه‌ای که تو بیایی و برایم شاخه گلی سرخ به ارمغان آوری؟

سمانه مالمیر از قم

تمام ناتمام من

1-تاب: دل من بی‌تاب است. دل من چون تابی، که با هر نسیمی می‌خورد تاب در تاب است. یک نفر آیا، نگه می‌دارد این تاب را؟ آخر، دل من در تاب است.

2-ذره‌ذره: من هر بار قسمتی از خود را در شعرهایم جا می‌گذارم. یعنی من روزی تمام می‌شوم؟

3-سنگدل: معذرت می‌خواهم! تو چگونه این‌قدر زیبا راه می‌روی؟ پس با سنگینی این همه سنگ در دلت چه می‌کنی؟

مهدیار دلکش از قم

بَه! من چه شادم امروز

این روزا هر جا حرف از شادی به میون می‌یاد همه فکرشون به سمت خونه‌های شیک و ماشینهای لوکس و حسابهای بانکی پُر ملاط کشیده می‌شه! در حالی که همه‌ی اینها در حد یه فکر ساده و بی‌ارزشند چون هیچ‌یک از اینها حقیقتاً خالق شادی نیستند. کسی نمی‌تونه منکر آسایش نهفته در کاربرد این اقلام بشه اما اینها فقط بخشی از خوشبختی‌اند. شادترین مردم لزوماً اونهایی نیستند که بهترین چیزها رو در اختیار دارند، بل‌که اونهایی هستن که از هر چه سر راهشان قرار می‌گیرد بهترین استفاده را می‌برند. باور کن خوردن یک نان خشک و خالی با فکر و روانی آزاد و آسوده، به هزار تا کباب داغ می‌ارزه. باور کن خیلی از داشته‌های ما، نداشته‌هایی‌ست که دیگران در آرزوی داشتنش هستند. پس تو را به جان عزیزانت برو شاد باش. مطمئناً عزیزانت هم حاضرند برای شادی تو هر کاری از دستشون برمی‌یاد انجام بدن.

افشین اشرفی از نوشهر

تصمیم کبری

انگار هر چی جلوتر می‌ریم، دورویی و فاصله بین آدما پررنگتر می‌شه و نوعدوستی و محبت بین اونا، کمرنگ و کمرنگتر. نمی‌دونم، شاید وقتش رسیده که یه تکونی به خودمون بدیم. آخه مگه به غیر از نو شدن، طور دیگری هم می‌شه با این مشکل جنگید؟

یه مدتی می‌شه که تصمیم خودم رو گرفته‌م و خوشبختانه دارم هر روز بهتر از دیروز اون رو اجرا می‌کنم. دیگه برام مهم نیست که روزگار چه بازی‌ای برام درمی‌یاره و دیگران چه رفتاری باهام دارن چون این حق منه که در آرامش باشم و به همین دلیله که اصلا بدون هیچ چشمداشتی هم به دیگران محبت می‌کنم یا مرهمی می‌شم رو زخم اونا.

درسته که دورویی بعضی‌ها آزارم می‌ده اما همیشه یه حس قشنگ و آرامش‌بخش درون من پدید می‌یاد که بهم می‌گه: «تو وظیفه‌ت رو در قبال دیگران انجام دادی. حالا این اونا هستن که یا قدر محبتت رو می‌فهمن و متقابلا تو رو از محبتشون بی‌نصیب نمی‌ذارن یا ازت بی‌اعتنا رد می‌شن. در هر حال، تو پیروزی.»همه‌ش به خودم می‌گم یادت باشه همیشه همه‌ محبتت رو به پای دوستت بریزی، نه همه‌ی اعتمادت رو؛ چون در این صورت اگه کسی بهت نارو بزنه، این تو نیستی که باخته، این اونه که بازنده‌ست و رفیقی مثل تو رو از دست داده.

گل مینا از گلستان

موجوداتی به نام آدم

ما آدما موجودات خیلی عجیبی هستیم؛ واسه دلخوشی خودمون چه کارها که نمی‌کنیم! قناری رو تو قفس حبس می‌کنیم چون از شنیدن آواز خوشش لذت می‌بریم؛ ماهی رو از عمق زیبای دریا محروم و تو یه تُنگ تَنگ زندانی می‌کنیم، قشنگترین و خوشبوترین گلها رو می‌چینیم و... همه‌ش فقط برای دلخوشی خودمون! می‌بینی طرف واسه این‌که خودی نشون بده، پا روی گاز می‌ذاره و با ماشینش ویراژ می‌ده، آخر سر هم می‌زنه یکی رو می‌کُشه و یکی دیگه رو هم محکوم به صندلی چرخدار می‌کنه، که چی؟ مثلا از سواری و سرعتش لذت ببره! دوست و همنوع خودت رو به باد تمسخر می‌گیری تا لحظه‌ای بخندی، خیالت هم نیست که دلش می‌شکنه.

یادت نره، خوشی‌ای که ناخوشی دیگرون رو به همراه داره، آخرش تباهی به بار می‌یاره. می‌ترسم امروز فردا هم جنگ جهانی چهارم راه بیفته و آدما بزنن همدیگه رو بکُشن، خونه‌های همدیگه رو ویران کنن، هر کی هر کاری دلش بخواد بکنه، فقط واسه دلخوشی خودش!!

جعفر دردمندی از سلماس

این آخری که دیگه، از سرِ دلخوشی نیس بااااااا، از سرِ سرخوشی بیش از اندازه‌س. حتی نه اصلا! از سرِ ناخوشی بیش از اندازه‌س!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها