کبوتر‌دانا

کد خبر: ۲۵۰۹۲۱

کبوتر با تعجب گفت: اجازه نگرفته‌ایم... چون به لانه کاری نداریم... من داشتم به جوجه‌ام پرواز یاد می‌دادم که او خسته شد و چند دقیقه‌ای اینجا نشستیم... حالا هم داریم می‌رویم... بی‌خودی هم داد و فریاد نکن.

کلاغ گفت: روی درخت مردم می‌نشینی و زبان‌درازی هم می‌کنی؟ به من چه که به بچه‌ات پرواز یاد می‌دادی... می‌خواستی یاد ندی تا خسته نشه... حالا هم اینقدر داد و فریاد می‌کنم و همه را صدا می‌کنم و آبرویت را پیش همه می‌برم.

کبوتر گفت: تو که باز هم داری داد می‌زنی... گفتم که به لانه‌ات کاری نداشتیم، حالا هم داریم می‌رویم... اگر هم جسارتی شده شما به بزرگواری خودتان ببخشید... چرا بیخود دعوا درست می‌کنی... بفرما... بچه‌ام را برداشتم و رفتم... .

کلاغ دوباره فریاد کشید: بی‌خود نشستی و بی‌خود رفتی... من الان همه مرغ‌ها را جمع می‌کنم و آبرویت را می‌برم و تا همه را خبر نکنم نمی‌گذارم بروی... مگر اینجا کاروانسراست که هر وقت بخواهی بیایی و هر وقت بخواهی بروی... ای فریاد... ای مرغ‌ها... ای پرندگان... بیایید اینجا دعوا شده... قارقار قارقار...

کلاغ، جوجه کبوتر را هم به زمین پرتاب کرد و داد و فریاد را از حد گذراند. کبوتر هم بسیار عصبانی شد و گفت: حالا که خودت خواستی و غوغا دوست داری، درست می‌کنم... اصلا این لانه مال خودم است... از اینجا هم نمی‌روم... هرکاری هم می‌خواهی بکن.

کلاغ صدایش را بلندتر کرد و بر اثر داد و فریاد او مرغ‌ها جمع شدند و گفتند: چه خبره؟

کلاغ گفت: این کبوتر آمده و در لانه من منزل کرده...

کبوتر گفت: کلاغ دروغ می‌گوید... این لانه مال خودم است و این کلاغ آمده و بچه مرا از آن بیرون انداخته و می‌خواهد با داد و فریاد لانه را از چنگ من دربیاورد... و شما می‌دانید که ظالم کیست و مظلوم کیست. مرغ‌ها از کلاغ پرسیدند: تو شاهدی و سندی داری که این لانه مال تو است؟

کلاغ گفت: ای داد و بیداد... این مسخره‌بازی چیست... شاهد یعنی چه... من لانه را خودم ساختم... من این کبوتر را بیرون می‌کنم... من زیر بار زور نمی‌روم...

مرغ‌ها از کبوتر پرسیدند: تو شاهد و سندی داری که این لانه مال تو است؟

کبوتر گفت: شاهد ندارم ولی شما می‌بینید که خانه در تصرف من است و این کلاغ با گردن‌کلفتی می‌خواهد مرا بیرون کند... شاهدش هم جوجه من است... کلاغ او را بر زمین انداخته... شما نباید بگذارید این کلاغ قارقارکن به من ضعیف زور بگوید.مرغ‌ها فکری کردند و تصمیم گرفتند که هدهد که مرغ دادگر و صاحب نظر و معتبر است را به عنوان قاضی دعوت کنند و نظر دهد.

هدهد از کلاغ پرسید: تو شاهد و سندی داری؟ گفت: نه.و بعد از کبوتر پرسید. کبوتر گفت: همینجا بود که کلاغ آمد و جنجال درست کرد.

هدهد فکری کرد و گفت: بسیار خب... به عقیده من باید لانه را به کبوتر واگذاریم... کلاغ تا خواست فریاد بزند و اعتراض کند مرغ‌ها به او مجال ندادند و همه گفتند لانه مال کبوتر است و کلاغ باید از اینجا برود. کلاغ هم که دید اوضاع و احوال به این صورت است و هیچ طرفداری ندارد دیگر ساکت شد. در همین موقع بود که کبوتر نزدیک هدهد شد و گفت: آقای قاضی خیلی متشکرم ولی می‌خواهم یک چیزی از شما بپرسم... چطور شد که شما حق را به من دادید درصورتی که من هم مثل کلاغ شاهدی نداشتم و هیچ‌کس هم حقیقت را نمی‌دانست.

هدهد گفت: درست است... جز تو و کلاغ هیچ‌کس حقیقت را نمی‌دانست من هم نمی‌دانم... ولی وقتی دلیل دیگری در میان نباشد حق را به کسی می‌دهند که نیکنام باشد و اخلاقش هم بهتر باشد و سوء‌سابقه نداشته باشد و هرگز کسی از او دروغی نشنیده و تو به راستگویی معروفی و کلاغ به دروغگویی.

کبوتر گفت: من خیلی خوشحالم که راستگویی و نیک‌نامی اینقدر فایده دارد ولی هدهد قاضی می‌خواهم اعتراف کنم که این لانه مال من نیست و مال کلاغه... من دوست ندارم که به راستگویی معروف باشم و برخلاف آن عمل کنم.

هدهد گفت: آفرین بر تو پس گمان من درباره تو درست بود... ولی چرا موقع محاکمه دروغ گفتی؟

کبوتر گفت: من در حضور شما حتی یک کلمه دروغ نگفتم... من نگفتم که خانه را خریده‌ام یا ساخته‌ام... گفتم که در آن نشسته بودم و راست می‌گفتم... ولی کلاغ با اعمالش مرا مجبور کرد که مثل خودش عمل کنم و با زبان خودش با او صحبت کنم و من خواستم او را تنبیه کنم ولی حالا که صحبت از راستی و نیکنامی من است... من این نام نیک را با صد تا لانه هم عوض نمی‌کنم.

گلنوشا صحرا نورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها