احمد عربانی کاریکاتوریست از اولین‌هایش می‌گوید

مخالفت‌‌های پدرم بدرقه راهم بود

...« و من صادقانه باید اعتراف کنم که همیشه، کمبود تشویق پدرم را احساس کرده‌ام، زمانی که فیلم انیمیشن «تبر» را ساختم و تلویزیون بارها آن را نشان داد و همه حتی دفتر ریاست جمهوری در صفحه اول اطلاعات مرا و کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان را که بانی این کار بود تشویق و ترغیب کردند.» پدرم سری تکان داده این دفعه با لبخند گفت: «اینها درست، ولی اگر درس خوانده بودی!» اینها گفته‌های کسی است که توانست بدون همراهی و حمایت خانواده به خصوص پدر خویش استعداد هنری نهفته در خود را کشف (البته به کمک و یمن سیلی که در دوران دبستان از معلم نقاشی خود خورد)‌ تا راه خویش را از میان هزاران کوره راه تشخیص دهد و ثابت‌قدم در این راه قدم بگذارد تا امروز یک انیماتور و کاریکاتوریست مطرح بیافریند و بیاراید و معنای توانستن را به بهترین شکل ممکن تحقق بخشد.
کد خبر: ۲۴۹۳۷۸

احمد عربانی متولد 1326 تهران است. به قول خودش از زمانی که به سیب‌زمینی می‌گفته «دیب دمینی!» نقاشی و کاریکاتور کشیده است تا حالا مجله و روزنامه‌ای نبوده که ستونی از آن را خط‌خطی نکرده باشد و در تنها نشریاتی که احساس آرامش و صمیمیت می‌کرده یکی «توفیق» بوده و دیگری «گل‌آقا.»

عربانی به موازات کاریکاتور به ساختن فیلم انیمیشن روی آورد و انیمیشن‌هایی همچون «تبر»، «گنج»، «نقلی و گل‌های آفتابگردان»، «خیالباف»، ... و افسانه‌‌های کهن (نخودی)‌ را در کارنامه هنری خویش دارد.

وی در سال 1972 از کشور یوگسلاوی در «فستیوال کاریکاتورهای جهان» برنده دیپلم افتخار و مدال ویژه شد. و هم‌اکنون ضمن اینکه عضو هیات مدیره آسفیا است در حال ساخت «کدو قلقله زن» از سری مجموعه‌های «افسانه‌های کهن» نیز می باشد.


با توجه به این که پیش‌زمینه و زیربنای کاریکاتور و انیمیشن نقاشی است و شما هم حتما با نقاشی شروع کردید، از اولین نقاشی‌هایی که کشیدید چیزی به خاطر دارید؟ اصلا چطور به هنر نقاشی علاقه‌مند و به سمت آن کشیده شدید؟

من هم مثل همه بچه‌ها قبل از دبستان و در دوره دبستان نقاشی می‌کشیدم و خب ظاهرا نقاشی‌هایم خوب بود و مادر و خواهرم تشویقم می‌کردند البته به جز پدرم که شدیدا با این کار مخالف بود اما اولین جرقه علاقه و توجه به نقاشی در کلاس چهارم دبستان در من زده شد. آن زمان کتاب نقاشی‌ای داشتیم به نام ارژنگ که مدل نقاشی ما بود. یک روز سرکلاس نقاشی، معلممان گفت، کله اسبی را که در فلان صفحه کتاب است بکشید. بعد هم دفترهایمان را جمع کرد که نقاشی‌ها را ببیند و نمره بدهد. در حال نمره دادن یکهو با لحن خشن مرا صدا کرد، «عربانی»، «بله آقا»، «پاشو بیا اینجا»، «این را خودت کشیدی؟!»، «بله آقا»، «مطمئنی؟!»، «بله آقا» یکهو یک چک گذاشت بیخ گوش من. یک صفر درشت هم با بی‌اعتنایی زیر نقاشی‌ام نوشت و دفترم را پرت کرد و گفت: «بنشین.» هم شوکه شده و هم ترسیده بودم. نمی‌دانستم چرا؟ چه غلطی کردم؟ چه تقصیری داشتم؟!

یک ربع بعد دوباره مرا صدا کرد اما این بار با لحن ملایم‌تری. رفتم جلو، دفترم را گرفت رو به پنجره به طرف نور و کتاب نقاشی را هم زیر آن قرار داد و هر دو کله اسب را با هم منطبق کرد. اندازه‌ها یکی نبود. نقاشی من بزرگ‌تر از نقاشی کتاب بود.

فکر کرده بود من از روی مدل کتاب کپی کردم. (به خاطر شباهت فوق‌العاده نقاشی من با مدل کتاب)‌ آن‌قدر مغرور بود که اعتراف به اشتباهش نکرد، فقط گفت: «دردت آمد؟!»

تازه این موقع فهمیدم چه خبر بوده و علت آن توهین و «تو گوشی» چی بود، بغضم ترکید و زدم زیر گریه. همین اتفاق توجه‌ام را به سمت نقاشی جلب کرد. یکهو متوجه استعدادم در نقاشی شدم، انگار خودم هم تازه متوجه شباهت بی‌اندازه نقاشی‌ام با مدل مربوطه شده بودم، شباهتی که حتی معلم را به اشتباه انداخت. از آن روز و بعد از آن اتفاق علاقه‌مند و جذب نقاشی شدم. دست من چسبید به قلم و کاغذ و دیگر هیچ کاغذ سفیدی از دست نقاشی‌های من در امان نبود.

برای فراگیری بهتر نقاشی کلاس یا دوره‌ای را پشت سر گذاشتید؟

دوره و آموزش رسمی که اصلا، چون پدرم شدیدا مخالف نقاشی کشیدن من بود.

اما نزدیک خانه‌مان، یک کلاس مجسمه‌سازی بود که استاد آن دوست پدرم بود و من به واسطه این آشنایی یواشکی و دور از چشم پدر می‌رفتم سر کلاس، ته کلاس می‌نشستم و دقیق و حریصانه به آنچه استاد می‌گفت گوش می‌دادم، اصول اولیه طراحی و نقاشی را سر همان کلاس یاد گرفتم. پدرم که پولی برای این چیزها نمی‌داد. او مخالف سرسخت نقاشی کشیدن من بود چه رسد به این‌که مرا بفرستد کلاس نقاشی!

من حتی توی خانه جرات نقاشی کشیدن نداشتم، دفتر دستکم را برده بودم خانه مادربزرگم، روزی چند ساعت می‌رفتم آنجا و دور از چشم پدر نقاشی می‌کشیدم.

چرا؟ علت این‌همه مخالفت از طرف پدرتان چه بود؟

راستش خودم هم درست نفهمیدم، آخر پدرم معمم بود، نمی‌دانم به خاطر اعتقاداتش بود یا علت دیگری داشت، آنچه مسلم بود این‌که نقاشی کشیدن را مغایر با درس خواندن من می‌دید. هر دفعه که مرا در حال نقاشی کشیدن می‌دید با تشر می‌گفت: «این رقاص‌بازی‌ها را بگذار کنار، درس بخون آدم شی! فقط درس!...»

البته من هم که با این تشرها از رو نمی‌رفتم، یا خانه مادربزرگم نقاشی می‌کشیدم یا شب‌ها که همه خوابیده بودند چراغ گردسوز را یواشکی روشن می‌کردم و دفترهای سفید را همراه روزگارم سیاه می‌کردم! این را اضافه کنم که پدرم خودش اهل مطالعه و روزنامه و مجله بود. هر روز روزنامه می‌گرفت و مجله توفیق هم که پر بود از نقاشی و کاریکاتور هرهفته خریداری می‌شد و توی دست و بال ما بود، (چون پدرم اهل طنز بود) از آن طرف خودش مجله توفیق را می‌آورد خانه (یعنی دلبری می‌کرد) و از طرفی به من می‌گفت دست به سینه بنشین، نه نگاه چپ به مجله کن و نه چیزی بکش، که البته اصلا با هم جور در نمی‌آمد.

مخالفت‌های پدر با نقاشی کشیدن شما همواره وجود داشت یا بالاخره یکجا و یک روز متوقف شد؟

مخالفت‌های پدرم همیشه بدرقه‌ راه من بود چه در دوران مدرسه و چه بعد از درس و تحصیل و زمانی که به موفقیت‌هایی در زمینه کاریکاتور و انیمیشن رسیده بودم. یادم می‌آید توی دبیرستان هر کلاس یک روزنامه دیواری داشت و نقاشی‌های روزنامه دیواری کلاس‌ ما به عهده من بود و البته به خاطر همین نقاشی‌ها طرفداران زیادی هم داشت. من چهره مشاهیر و شخصیت‌هایی را که درباره آنها مطلب می‌نوشتند، می‌کشیدم.

یک روز تصمیم گرفتیم تصویر مدیر مدرسه را وسط روزنامه‌دیواری توی یک گلبرگ بزرگ بکشم. عکس مدیر مدرسه را گرفتم و پنجشنبه شومیز (کاغذ روزنامه‌دیواری)‌ را بردم خانه و شب‌هنگام یواشکی تصویر مدیر را کشیدم. صبح شنبه وقتی رفتم سراغ روزنامه دیواری دیدم ریزریز شده. آقام آن را ریز کرده و رفته بود.

این از دوران مدرسه، زمانی هم که بزرگتر شدم و به موفقیت‌هایی رسیدم اگرچه جلوی دیگران به من افتخار می‌کرد اما باز می‌گفت: «اگر درس خوانده بودی، بهتر بود...»

الان همه شما را به عنوان یک کاریکاتوریست مطرح و انیماتور (انیمیشن‌ساز)‌ می‌شناسند، نه یک نقاش و سوال من این است که چطور و از چه زمانی به سمت کاریکاتور گرایش پیدا کردید و نقاشی جدی را عملا کنار گذاشتید؟

وقتی بچه‌ بودم توفیق‌هایی را که پدرم می‌گرفت. ورق می‌زدم، نگاه می‌‌کردم و می‌خندیدم، اما از سال نهم به بعد (15 سالگی)‌ نگاهم عوض شد. حالا مجله را ورق می‌زدم اما جور دیگری نگاه می‌کردم. به خطوط تصاویر خیره می‌شدم اما نه برای خنده و تفریح. ناگاه دستم رفت. به سمت کپی کردن از روی کاریکاتورها. کپی می‌کردم و بعد دوباره از حفظ می‌کشیدم. تکرار بود و تمرین. کم‌‌کم نقاشی رفت کنار و آن الگوی رئال (واقعی)‌ که از نقاشی در ذهنم بود مخدوش شد تا آنجا که وقتی به سفارش کسی مثلا می‌خواستم گوزنی بکشم برایم سخت بود، ناخودآگاه اغراق می‌ کردم و گردنش دراز می‌ شد و تصویری خنده‌دار از آب درمی‌آمد. بعد فهمیدم این کار متفاوت است و اگر بخواهم برگردم به نقاشی باید دوباره، زمانی را صرف کنم تا دستم عادت کند، لذا برای همیشه به سمت کاریکاتور کشیده شدم و دیگر نگاه و دست و طراحی من کاریکاتوریزه شد.

صرف کردن وقت زیاد برای کشیدن کاریکاتور لطمه‌ای به درس‌تان نمی‌زد؟

نه تنها لطمه می‌زد که یکبار هم بلای جانم شد و مصیبتی به بار آورد.

دومین سالی بود که کلاس دهم را می‌خواندم یعنی یک سال رد شده بودم. طبیعی هم بود چون توی تمام دفترهای من (فیزیک، شیمی، ریاضی و ...) به جای عدد و مساله پر شده بود از تصویر و کاریکاتور هر جای سفیدی از کتاب و دفترهایم را با یک شکل سیاه کرده بودم. اما سال بعد تصمیم گرفتم درس بخوانم و شاگرد اول شوم!

ثلث اول خوب بود، دبیر خوبی داشتیم و نمره امتحان همه بچه‌ها از جمله من بیشتر از 15 شد یکی دو هفته از امتحانات گذشته بود که دبیر فیزیک‌مان عوض شد و کسی آمد که هیچ شباهتی به دبیر مهربان و خوش برخورد قبلی نداشت. بد جوری توی ذوق همه خورد تا آنجا که ثلث دوم همه نمره‌ها رفت زیر پانزده. بچه‌ها البته یواش یواش به دبیر جدید عادت کردند اما من «نع!» کارم شده بود کاریکاتورش را کشیدن اما از فیزیک هیچ چیز سرم نمی‌شد. ثلث سوم از همه دروس قبول شدم به جز درس فیزیک. شهریور شد. رفتم سر جلسه امتحان، اما تنها چیزی که در جواب سوالات یادم بود قیافه و کاریکاتور دبیر فیزیک بود! همان‌طور که به جواب سوالاتی که بلد نبودم فکر می‌کردم کاریکاتور دبیر را هم توی ورقه امتحانات می‌کشیدم. (ناخودآگاه دستم به کشیدن رفت و هیچ اختیاری از خودم نداشتم، نمی‌دانم دست شیطان بود یا دست تقدیر.) وقتی ورقه‌ها رفت بالا و جمع شد تازه یادم آمد که کاریکاتور دبیر را پاک نکردم. نتیجه امتحانات آمد و کارنامه‌ای را دادند دستم که پایین آن یک مهر بزرگ خورده بود. «مردود دو ساله!»

پشت بندش پرونده را هم زدند زیر بغلم که تو آدم بشو نیستی! دبیرمان گفته بود که حتی اگر ورقه را سفید می‌داد حرفی نبود قبولش می‌کردم اما او با این کار قصد مسخره کردن مرا داشت. اما خدا می‌داند که من قصد مسخره کردنش را نداشتم. بدون اختیار دستم می‌رفت و می‌کشید اما مگر کسی باور می‌کرد!

اولین کاریکاتوری که کشیدید و برای روزنامه یا مجله‌ای فرستادید و چاپ شد؟

مجله توفیق یک مسابقه گذاشته بود با این موضوع که چهره یکی از مشاهیر را با یک خط ممتد (بدون این که قلم از روی کاغذ برداشته شود) بکشید. البته کاریکاتورش را.

من کاریکاتور «موشه دایان» وزیر جنگ اسرائیل (زمان جنگ اعراب و اسرائیل) را که یک چشمی هم بود کشیدم و فرستادم و چاپ شد.

چه احساسی داشتید وقتی اولین کارتان توی یک مجله معروف طنز و فکاهی چاپ شد؟

خب این اولین کاری بود که با اسم و رسم و امضای من در آن مجله چاپ شد. طبیعی بود که حس خوبی داشتم و البته در حد خودش خوشحال شدم (یعنی در حد یک کار کوچک) چون دوست داشتم کارهای بزرگ‌تری انجام دهم. مثلا وقتی کارهایم به طور مرتب در توفیق چاپ می‌شد دیگر احساس خیلی خوبی داشتم.(البته این را هم اضافه کنم که اوایل دبیرستان یعنی زمانی که فقط نقاشی می‌کشیدم، تصاویری را نقاشی می‌کردم و برای اطلاعات کودکان می‌فرستادم که بدون امضا یا با امضا احمد چاپ می‌شد، نمی‌دانم به خاطر خجالتی بودنم یا از ترس پدرم فامیلم را نمی‌نوشتم. به هر حال از چاپ آنها هم احساس خوبی داشتم.)

از چه زمانی و چگونه همکاری با مجله توفیق را شروع کردید؟

وقتی از دبیرستان اخراج شدم برای یک سال رفتم بازار پیش عمویم و مشغول به کار شدم. البته فرصت مناسبی هم بود تا به دور از مخالفت‌های پدر، خیلی بیشتر و جدی‌تر طراحی کنم و کاریکاتور بکشم. یک روز یک کاریکاتور کشیدم و فرستادم برای مجله توفیق البته آدرس مادربزرگم را پشت پاکت نوشتم تا جواب نامه به دست پدرم نیفتد. (یکی از روزهای سرد زمستان سال 1346 بود)‌. دو روز بعد نامه‌ای آمد که آرم کله توفیق روی پاکت آن خورده بود. پاکت را که باز کردم و نامه را که دیدم فقط خدا می‌داند چه حالی داشتم. مرا دعوت کرده‌ بودند بروم توفیق.

سوژه کاریکاتوری که کشیدید و فرستادید چه بود؟

آن زمان جنگ آمریکا و ویتنام بود. من هم آسمان شهری را در ویتنام کشیدم که بمب مثل باران از آن می‌بارید، روی زمین هم یک ویت‌کنگی پارو دستش بود و مثل برف‌پاروکن‌ها می‌گفت: «آی...! بمب پارو می‌کنیم»

این کاریکاتور همان هفته در توفیق چاپ شد و خیلی خوشحالم کرد.

نامه مجله توفیق برای دعوت به همکاری بود؟

هنوز خودم هم خوب نمی‌دانستم. یک روز عصر رفتم توفیق. آقای حسن توفیق پالتو پوشیده و کلاه گذاشته بود و می‌خواست برود که من رسیدم. وقتی فهمید، همانجا توی حال کارهایم را دید و از من خواست همان وقت چند سوژه را برایش نقاشی کنم. وقتی آنچه را می‌خواست برایش کشیدم باورش نمی‌شد. باور نمی‌کرد یک الف قد بچه بتواند به آن خوبی بکشد. (خب البته جثه‌ام کوچک بود و غلط‌انداز اما شب و روز تمرین کرده بودم.»

همان موقع گفت: «از شنبه بیا همین جا و کارت را شروع کن.» کارم را در توفیق شروع کردم با ماهی 200 تومان (که حقوق خیلی خوبی بود)‌ نصف روز، عصرها.

وارد بهشت موعود شده بودم، بیشتر وقت‌ها تا 12 شب می‌ماندم و کار می‌کردم و پای پیاده می‌رفتم خانه. حالا دیگر کاریکاتورهای زیادی از من در توفیق چاپ می‌شد و اسم و امضای من کنار اسم و امضای بزرگان کاریکاتور می‌درخشید و این احساس فوق‌العاده خوبی به من می‌داد. احساس خوبی که ثمره سال‌ها سختی و مبارزه و تلاش‌های شبانه‌روزی‌ام بود.

بالاخره چشم پدرتان هم به این کارها افتاد؟

بله، چون کارهای من با امضای احمد عربانی چاپ می‌شد و پدرم هم که از آن توفیق‌خوان‌های حرفه‌ای بود، وقتی اسم و امضای مرا زیر بعضی از کاریکاتورها دید، باورش نمی‌شد. با حیرت و تعجب گفت: «تو!... اینها کار توئه؟!... بالاخره کار خودت را کردی؟!...»

البته از طرفی خوشش هم آمده بود و خیلی خوشحال بود. خلاصه رفتارش به کلی تغییر کرد و ازاین‌رو به آن‌رو شد. دیگر ورق برگشت و خودش هم درباره کارهایم نظر می‌داد. وقتی هم که می‌رفتیم پیش دوستانش و صحبت کارهای من می‌شد، با افتخار می‌گفت: «بله! بنده‌زاده هستند!»

اولین مشوقتان در کشیدن نقاشی و کاریکاتور؟

برای نقاشی، هر کسی کارهای مرا می‌دید،‌ تشویقم می‌کرد، غیر از پدرم که همیشه ساز مخالف می‌زد؛ اما در کاریکاتور، مشوق اصلی و جدی من آقای حسن توفیق بود. او کار مرا جدی گرفت و فرصت رشد و بالندگی را در اختیار من قرار داد و با تشویق‌ها و تاییدهایش هر روز بیش از قبل باعث رشد و پیشرفت من می‌شد.

اولین استاد؟

همان استاد مجسمه‌سازی که دوره دبستان یواشکی و به صورت مستمع آزاد سر کلاسش می‌نشستم. اصول و مبانی نقاشی را اولین بار از ایشان فراگرفتم و اما استاد جدی من در کاریکاتور ابتدا آقای حسن توفیق و بعد هم آقای دولو (چهره بی‌همتای کاریکاتور)‌ بودند. همان طور که در توفیق کار می‌کردم، آنچه را هم که نمی‌دانستم، آنها کم‌کم‌ به من می‌آموختند.

اولین جایزه؟

اولین جایزه کاریکاتور را سال 1972 از جشنواره کاریکاتور کشور یوگسلاوی گرفتم. مدال و دیپلم افتخار اولین جایزه رسمی و برون‌مرزی من در بخش کاریکاتور بود (البته این جایزه، دومین جایزه جهانی یک ایرانی بود. اولین جایزه جهانی ایران را پیش‌تر آقای دولو برده بودند.) در ضمن در دوران دبیرستان هم به خاطر نقاشی‌هایی که در روزنامه‌دیواری کلاسمان می‌کشیدم، جوایزی گرفتم؛ از جمله یک ساعت مچی.

سوژه کاریکاتوری که به خاطر آن جایزه جهانی را بردید، چه بود؟

«یک علامت سوال.» البته این سوژه را خودشان داده بودند.

آن زمان کارتون نگاه می‌کردید یا اصلا می‌دانستید فتورمان‌هایی که می‌کشید به نوعی زمینه کار انیمیشن است؟

نه، چون نه سینما می‌رفتیم و نه تلویزیون داشتیم که کارتون ببینیم. یادم هست اولین فیلم کارتونی که توانستم ببینم، سفیدبرفی و 7 کوتوله بود. ما فکر می‌کردیم این یک فیلم واقعی است و سفیدبرفی و سایر شخصیت‌ها واقعا زنده‌اند و وجود دارند. اصلا خیلی دور از ذهن ما بود که این نقاشی‌های متحرک است که تبدیل به کارتون می‌شود.

کی با انیمیشن به طور اصولی آشنا شدید و کار انیمیشن را شروع کردید؟

زمانی که مجله توفیق توقیف شد، آقای توفیق، من و ناصر پاکشیر را یکسال همانجا توی دفتر نگه داشت و متحرک‌سازی را به ما یاد داد. البته نه به عنوان کار انیمیشن، بلکه سوژه‌هایی در ذهن داشت و از ما می‌خواست تصاویرش را بکشیم. آقای توفیق در خارج دوره دیده بود و همان‌ها را هم به ما یاد داد. یک سال بعد (1352)‌ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان برای بخش انیمیشن خود «بیت ومیز» می‌خواست. «بیت ومیز» یعنی کسی که نقاشی‌های مابین اولین و آخرین نقاشی‌های انیمیشن را می‌کشد. من هم توسط یکی از دوستانم مطلع شدم و رفتم کانون آقای علی‌اکبر صادقی (نقاش)‌. از من تستی گرفت و بعد هم خواست همانجا بمانم و مشغول به کار شوم. آنجا بود که به طور اصولی و اساسی با کار انیمیشن آشنا شدم.

اولین انیمیشنی که ساختید؟

بعد از انقلاب جمع انیماتورهای کانون از هم پاشیده شد و فضا خالی شده بود. من و دوستم آقای علیمراد با هم شروع کردیم انیمیشن‌سازی. چند انیمیشن کوتاه ورزشی ساختیم و بردیم تلویزیون برای پخش. گفتند بودجه نداریم اگر کارتان را رایگان می‌دهید، آن را پخش می‌کنیم سرخورده و ناراحت برگشتیم و کارمان هم باد کرد روی دستمان. اما همان چند کار تجربه خوبی شد برای قدم‌ها و کارهای بعدی.

اولین انیمیشن که ساختید و از تلویزیون هم پخش شد؟

«تبر» اولین کارم بود که سال 1359 ساخته و سال 1360 از تلویزیون پخش شد.

قصه «تبر» از کجا آمد و شخصیت‌های آن چگونه خلق شدند؟

داستان «تبر» نوشته خودم بود و چون موضوع آن وحدت و اتحاد بود که در اوایل انقلاب بسیار ضروری می‌نمود، از کانون مجوز ساخت گرفت. علیمراد کارهای فنی آن را به‌عهده داشت و کارگردانی، طراحی، شخصیت‌پردازی و در کل تمام کارهای اصلی آن به عهده خودم بود، البته چون حجم کار زیاد بود از «بیت‌ومیز» هم کمک گرفتیم. اکثر شخصیت‌های داستان هم سر میز طراحی خلق می‌شدند، مثل قارچ و بی‌ریشه است و به همین خاطر آن را شخصیت منفی و همدست تبر کردیم.

تلویزیون این کار را برای پخش چند بار از کانون کرایه کرد و بعد هم امتیاز آن را خرید.

واکنش اطرافیان و مخصوصا پدرتان بعد از پخش این انیمیشن از تلویزیون چه بود؟

انعکاس پخش این کار واقعا حیرت‌انگیز بود. پیام‌های تبریک و حمایتی بود که در روزنامه‌ها برای این کار چاپ می‌شد. مثلا از دفتر ریاست‌جمهور وقت (آیت‌الله خامنه‌ای) پیام تبریک و تشویقی در صفحه اول روزنامه اطلاعات چاپ شد. از طرفی آن زمان چپ‌ها مثل حزب توده هم فعال بودند، چون موضوع «تبر» اتحاد بود آنها هم خوششان آمده بود و در روزنامه‌هایشان از این کار تعریف کردند.

حتی مدیر عامل وقت کانون می‌خواست فیلم را البته به همراه خودم به محضر امام ببرد که متاسفانه به دلایلی نشد. این فیلم را به چند کشور خارجی هم فرستادند که مورد حمایت و تشویق آنها هم قرار گرفت. اما هیچ‌کدام از آن تشویق و تایید و حمایت‌ها آن قدر مرا خوشحال نکرد که پدرم کار را تایید کرد. پدرم که کار را پسندید و تایید کرد، یک اثر دیگری روی من داشت. وقتی نظرش را پرسیدم با طمانینه و همان ادبیات خاص روحانیون گفت: «احسنت، احسنت» هم مطلب قابل تاملی بود، مغز داشت و هم خوب ساخته بودی.

خودتان بعد از تماشای آن از تلویزیون چه احساسی داشتید؟

بعد از سال‌ها کار و تلاش، بدون هیچ امکانات و با دست‌های خالی توانستیم کاری بسازیم که از تلویزیون پخش شود، و در این سطح وسیع مورد توجه مردم و مسوولان قرار بگیرد. مخصوصا مورد توجه پدرم که همیشه مخالف کار و راه من بود. خب این پیروزی، شیرین و دلچسب بود. خیلی خوشحال شدم و خستگی تمام این سال‌ها از بدنم بیرون رفت.

فاطمه مرادزاده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها