حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
تعاریفی از ادبیات تطبیقی
ادبیات تطبیقی، یا ادب تطبیقی که در زبان عربی به آن ادبالمقارن گویند، عبارت است از: پژوهش در موارد تلاقی ادبیات در زبانهای مختلف، یافتن پیوندهای پیچیده و متعدد ادب در گذشته و حال و به طور کلی، ارائه نقشی که پیوندهای تاریخی در تاثیر و تاثر داشته است؛ چه از جنبههای اصول فنی در انواع مکاتب ادبی و چه از دیدگاه جریانهای فکری.
ادبیات تطبیقی در تمامی زمینههایی که در ارتباط با طبیعت موضوعات و مواضع اشخاص قرار میگیرد و صورت یک بیان ادبی پیدا میکند بحث مینماید و به بررسی ساختهای هنری هر اثر و یافتن افکار جزئی در ایجاد یک اثر ادبی میپردازد. در ادبیات تطبیقی، انواع ادبی که مختص بعضی از ملتهاست و انعکاس آن را در ادبیات سایر ملل میبینیم، تحقیق میشود.
[غنیمی هلال، 1373، ص 32]
دکتر طه ندا نیز در کتاب ادبیات تطبیقی خود به تعریفی مشابه اشاره میکند و بعد به ذکر شرط اصلی در کار ادبیات تطبیقی میپردازد:
ادبیات تطبیقی به طور خلاصه عبارت است از بررسی ادبیات ملی و روابط تاریخی آن با ادبیات ملتهای دیگر، بررسی چگونگی این ارتباط و تاثیرپذیری آنها از یکدیگر. همچنین بررسی اینکه این ادبیات چه چیزهایی را از ادبیات سایر ملل وام گرفته و چه چیزهایی به آنها بخشیده است. بر این اساس پژوهش در ادبیات تطبیقی بیانگر انتقال ادبیات یک ملت به ادبیات ملتی دیگر است. این انتقال میتواند در زمینه واژه، موضوع، قالبهایی که موضوعات ادبی در آنها ارائه میشود، شکلهای هنری بیان ادبیات همچون قصیده، قطعه، رباعی یا داستان و نمایشنامه و مقاله و ... باشد.
حد فاصل میان دو ادبیات در پژوهشهای ادبیات تطبیقی زبان است. تفاوت زبان در اثر ادبی شرط انجام پژوهشهای تطبیقی در مورد آنهاست. آثار ادبی که به یک زبان نوشته شدهاند از چارچوب پژوهشهای ادبیات تطبیقی خارج میباشند هر چند که متاثر از هم باشند.
پس شرط نخست در مورد ادبیات تطبیقی آن است که مقایسه میان آثاری انجام شود که به زبانهای گوناگون نوشته شده باشند. در غیر این صورت این مطالعات از چارچوب پژوهشهای ادبیات تطبیقی خارج میگردد.
[طه ندا، 1380، صص 13-10]
در ادامه،به یکی از موارد قابل بحث در ادبیات تطبیقی، یعنی مبحث فرزندکشی در ادبیات اشاره گردیده و سپس به دو نمونه مهم از این بحث، در ادبیات ایران (داستان رستم و سهراب) و ایرلند (کوهولین) به طور مفصل خواهیم پرداخت.
فرزندکشی در ادبیات جهان
داستان نبرد تن به تن میان دو جنگجوی نیرومند از قضا پدر و پسر هستند ولی هیچ یک، از این خویشاوندی که با حریف دارد آگاه نیست و بالاخره کشته شدن پسر به دست پدر و آگاهی یافتن پدر از راز پسر خویش، پس از آنکه پسر زخم مهلک برداشته است در میان افسانههای باستان دیده میشود.
[فرزاد،1380، ص 5]
در اکثر این داستانها پهلوانی با زنی آشنا میشود و شبی، ماهی، زمستانی و حتی گاه چند سالی را با او به سر میبرد و از او صاحب فرزند میشود. در تمام موارد این آشنایی دور از شهر و دیار پهلوان صورت میگیرد و به همین دلیل روز بعد و یا بهار بعد، ناگهان پهلوان قصد عزیمت به شهر و دیار خود میکند. اما قبل از حرکت، انگشتر یا بازوبند، یا شمشیری به زن میدهد که آن را به عنوان نشانی با فرزندشان همراه کند.
از قضا زن، پسری به دنیا میآورد. پسر وقتی به سن رشد رسید در مییابد که وی با سایر همسالان خود تفاوت دارد. زیرا آنان پدر دارند و او ندارد. گاهی نیز همسالان او را حرامزاده و بیپدر میخوانند و این در حالی است که او معمولا از همسالان خود رشیدتر و قویتر است. به هر حال پسر به سوی مادر میشتابد و پس از آنکه از احوال پدر با خبر شد، همراه با آن شیء نشانی به جستجوی پدر برمیآید.
پدر و پسر در نبردی رودرروی یکدیگر قرار میگیرند و این در حالی است که هیچیک نام دیگری را نمیداند و این البته لازمه رو در رویی است. در بعضی از داستانها، این ناآگاهی از نام دیگری با توجیهاتی مانند: عدم تمایل به گفتن نام یا مرسوم نبودن آن، سوء نیت دیگران در کتمان نام آنها و یا بحران جنگ، همراه شده است. به هر حال کار پدر و پسر، به جنگ میکشد و در نهایت پسر به دست پدر کشته میشود.
باری نشناخته کشته شدن پسر به دست پدر که اساس رستم و سهراب فردوسی را تشکیل میدهد، موضوعی است که عینا در افسانههای باستانی ایرلند تکرار شده است.
[فرزاد، 1380، ص 6]
در افسانه آلمانی موسوم بهHilderand und Hadubrand نیز پدری ندانسته پسر خود را میکشد و تا نگارنده اطلاع دارد در ادبیات دنیا برای افسانه رستم و سهراب نظایر فراوان است.
[فرزاد، 1380، ص 8]
از جمله این نمونهها به موارد ذیل میتوان اشاره داشت:
داستان اودیسه و تلگونس/ هومر
ایلیای پهلوان و شاهین/ حماسه روسی
کوچولایین و کنلائوخ/ افسانه ایرلندی
و...
"در داستانهای شاهان به نمونههای بسیاری از فرزندکشی یا پدرکشی برمیخوریم؛ اما همه در راه قدرت است. رستم نه در راه کسب و یا حفظ قدرت، سهراب را کشت و نه از وجود سهراب به عنوان فرزند، رنج میبرد. کسانی که ناخودآگاه و عقده رستم و چنین بحثهایی را مطرح کردهاند، تحت تاثیر ماجرای اودیپو بیان عقده اودیپ به وسیله خانوادهای از روانشناسان که خود قابل بحث است، خواستهاند مشابه آن را در فرهنگ ما شبیهسازی کنند. حالا چرا رستم؟!"
www.afarzaneh.com/Article.htm
فردوسی و رستم و سهراب
استاد ابوالقاسم منصور ابن حسن مشهور به فردوسی، شاعر بزرگ قرن چهارم و پنجم هجری است که در حدود سال 329 در قریه "باژ" از قراء طابران طوس، میان خانوادهای از دهقانان متولد شد. فردوسی چون به سن تکلیف رسید به تحصیل علم مشغول شد و در انواع کمال و دانش از همسالان و نزدیکان خود سرآمد بود.
چنانکه میدانیم، دقیقی شاعری که پیشتر شروع به نظم شاهنامه ابومنصوری کرده بود، هنوز بیش از هزار بیت نگفته در حدود سال 369 هجری به قتل رسید و کار بزرگ وی ناتمام ماند. فردوسی که در آن زمان چهل ساله بود و طبع خود را تا آن هنگام در نظم داستانهای کهن آزموده بود به فکر افتاد که کار دقیقی شاعر را به پایان برد.
"تاریخ تحقیقی شروع نظم شاهنامه درست معلوم نیست. اما تاریخ تقریبی سال 371 هجری است. از این پس تا مدت حدود 30 سال، فردوسی، غالب اوقات خود را صرف نظم شاهنامه میکرد و گرچه در آغاز کار از حمایت چند تن از امرای طوس برخوردار بود اما در نهایت، فقط همت خود شاعر بود که این کار بزرگ را پیش میبرد.
موضوع شاهنامه، تاریخ ایران قدیم از آغاز تمدن نژاد ایرانی تا انقراض حکومت ایران به دست اعراب است. اهمیت شاهنامه یکی از حیث ملیت و قومیت ایران و ایرانی و محفوظ نگاه داشتن غرور ملی و احیای مفاخر گذشته است. شهرت و اهمیتی که این اثر گرانقدر در دنیای خارج دارد از هر کتاب ایرانی دیگری بیشتر است."
[ مقدمه شاهنامه/ 1374]
شهنامه یا شاهنامه اثر سترگ فردوسی یکی از بینظیرترین شاهکارهای ادبیات حماسی جهان است. به گفته محمد علی فروغی، فردوسی در کنار سعدی، حافظ و مولانا از ارکان اربعه ادبیات فارسی است و طبق نظر محمدعلی اسلامی ندوشن، شاهنامه و دیوان حافظ نشان دهنده روحیات و تربیت ملی و اسلامی ایرانیان است.
"بیشک جذابترین، پرطرفدارترین و پیچیدهترین داستانهای این کتاب مربوط به "جنگ رستم و سهراب" و "جنگ رستم و اسفندیار" است. این دو در عین حال غمانگیزترین داستانهای شاهنامه نیز محسوب میگردند، چرا که تنها سهراب و اسفندیار جوان هستند که لیاقت و شایستگی جانشینی رستم را دارند ولی هر دو به دست او کشته میشوند. هر چند رستم در میدان نبرد با این دو پیروز میشود - به سختی - و در نهایت هر دو او را میبخشند ولی در عمل او مغلوب شده و قهرمان شاهنامه تا حد یک ضدقهرمان نزول میکند."
در ادامه این مقال، ابتدا خلاصهای از داستان رستم و سهراب، با قلمی زیبا و متفاوت، برگرفته از سایت "عجایب" ذکر میگردد و سپس به بررسی اثر دوم، خواهیم پرداخت.
داستان رستم و سهراب
"ماه کامل پرتو نقرهای رنگش را به روی دشت گسترانده بود. برگهای سبز درختان باغ، آنگاه که پرتو نقرهای مهتاب بر ایشان تابیده میشد به رنگ عجیبی درمیآمدند و بشدت برق میزدند. صدای شر شر آب که از چشمه بیرون میآید و جویبارهای کوچکی در باغ میساخت طنینانداز شده بود و جیرجیرکها که گویی از سکوت میترسیدند ساکت نمیماندند. هر از چندگاهی پرندهای از روی شاخهای میجست و بر روی شاخهای دیگر مینشست. نسیم گاه گاهی میوزید تا در شب تابستانی توران زمین کمی از گرما بکاهد . طبیعت در انتظار رخ دادن دیدار بین رستم و تهمینه بود...
رستم در باغ قدم می زد و در فکر رخش بود که چند روزی میشد گمش کرده بود. ناگهان از دور سایهای دید. کمی نزدیک رفت. دختری در میان پلکان باغ ایستاده بود و موهای بلندش را به نسیم سپرده بود. چشمان دختر تورانی برق میزد و لباس قرمزش در شب، دل رستم را میلرزاند. پهلوان ایرانی قدمی به جلو برداشت و آنگاه نگاهش در نگاه تهمینه افتاد. دختر شاه سمنگان از پلکان پایین آمد و به زمین باغ قدم گذاشت. به نزدیک رستم که رسید ایستاد. رستم به چشمهای تهمینه که نگاه میکرد گویی میخواست پرواز کند. نگاهها گره خورده بود. رستم در میان مردمکهای سیاه چشم تهمینه اسبی سفید دید. رخش بود که میدوید و شیهه میکشید. تهمینه در میان مردمکهای چشم رستم کودکی دید که همیشه در انتظارش بود. تهمینه رخش را به رستم داد و رستم سهراب را به تهمینه...
اندک زمانی بعد، سوار بر رخش دلاور با تهمینه وداع گفت... بازوبندی به تهمینه داد تا آن را به بازوی پسر یا به گیسوی دختر خویش ببندد. خداحافظ دختر شاه سمنگان! به امید دیدار... تا آن روزی که تو و فرزندم را با هم ببینم بدرود.
کیست این پهلوان تورانی که برای فتح به سمت ایران زمین میرود؟
گرسیوز گفت: کودکی که ... کودک که چه عرض کنم ای خداوندگار. به سخنانم به دقت گوش فرا دهید. او سهراب است... فرزند تهمینه دختر شاه سمنگان و فرزند رستم دستان جهان پهلوان ایران.
پسر رستم؟ ... پس چرا به جنگ ایرانیان میرود؟
چون میخواهد پدر را بر تخت نشاند.
آه... به او سرباز دهید و سواره نظام همراهش روانه کنید. مبادا از مشخصات رستم به او چیزی بگویید مگر این پهلوان سالخورده ایرانی به دست این شیر بچه کشته شود...
اطاعت میشود حضرت والا... به یقین او توانایی کشتن رستم دستان را دارد.
افراسیاب به فکر فرو رفت: باید رستم کشته شود یا سهراب به کام مرگ رود. چه کسی میداند چه خواهد شد.
کیست این پهلوان تورانی که برای فتح سوی ایران میآید؟
کودکی است که ... کودک که چه عرض کنم ای خداوندگار. میگویند به سن بیش از دوازده ندارد ولی به جثه هماورد رستم دستان است. مرز را پشت سر گذاشته، هژیر و گردآفرید را مغلوب ساخته و دژ مرزی را تصرف نموده است. اینک به انتظار ایستاده تا سپاهی از ایران برسد و پیشروی را جایز نمیداند...
کاووس شاه فکری کرد و گفت: گیو را به همراه نامه گژدهم به زابلستان بفرستید. به او بگویید رستم دستان را با خود همراه کند. نبرد نزدیک است.
کیست این پهلوان تورانی که برای فتح به سوی ایران میآید؟
کودکی است که ... کودک که چه عرض کنم ای خداوندگار. گویی پسر بزرگترین پهلوان زمانه است. از شما که جهان پهلوان ایرانید چه پنهان... بازوهایش به مثال تنه درخت است و رانهایش به مثابه رانهای فیل! موهایی سیاه دارد و همراه سپاهش از دژهای مرزی گذشته و هماورد میطلبد.
رستم به فکر فرو رفت: کیست از تورانیان که هوس فتح ایران به ذهنش خطور کرده است؟
این نوجوان خردسال، زور بازویش را نمایان میکند. همچون شیری نعره میکشد ولی بر گردنش زنجیری نامرئی بسته شده است که برایش نه راه پیش باقی گذاشته و نه راه پس. سهراب، اکنون اسیر اندیشههای سیاسی خودی و بیگانه است. از پشت او را به جلو میرانند و از جلو به عقب هدایت میشود. سردار خردسال در حالی که از سوی اطرافیان چه دوست و چه دشمن نشانی از پدر نمییابد چاره را در شکست دادن سپاه ایران میداند: شکست دادن فرامرز و گیو و طوس و گودرز و فرهاد نیو. پس رستم کجاست؟ راوی روایت میکند حماسه نبرد پدر و پسر را:
ضربه گرز، تیغه شمشیر، نشانه میروم و تیر میاندازم. نیزه میگیرم وپرتاب میکنم. اینها بیهوده است. جنگ تن به تن آغاز میشود. بین من و پدرم. بین من و پسرم. بین پدر و پسر. برای یافتن پدر باید ابتدا این پیر خرفت را به کام مرگ کشید. عجب زور بازویی دارد! در انتظار برای دیدن روی ماه فرزند برومندم سهراب، باید ابتدا بر این شیر تورانی غلبه کنم و سرش را به خاک بیاورم. آه این زور بازو را از که به ارث برده است. گویی با خودم میجنگم! حتی دیو سپید هم این گونه زورمند نبود... آه باید دوال کمر این پیر را گرفت و به خاک افکند. هاااای.
کجاست سرپنجه آن بازو که این پیل را به خاک افکند. اینجاست. اینجاااااست . هاااای...
گویی کوهی بر زمین اصابت کرد. رستم به زمین افتاد. سهراب نفسی براحتی کشید. خنجر به دست گرفت تا سر پهلوان ایرانی را ببرد. رستم گفت: رسم و آیین پهلوانیات کجا رفته پهلوان تورانی؟ مگر نشنیدهای که در نبرد تن به تن هرگاه جوانی پیری را بر زمین زند در نخستین بار سر از تنش جدا نمیکند؟ ها؟ نشنیدهای؟!
چرا... شنیدهام. فریاد "نشنیدهای" آنقدر بلند بود که میخواست پرده گوش سهراب را پاره کند و پاسخ "شنیدهام" آنقدر معصومانه بود که رستم خود را فاتح نبرد دید...
باز هم ... ضربه گرز، تیغه شمشیر، نشانه میروم و تیر میاندازم. نیزه میگیرم و پرتاب میکنم. اینها بیهوده است. اگراین بار پشتم به خاک برسد مرگم حتمی است... این بار دیگر جان به در نخواهی برد. شباهنگام سرت بر نیزه سپاهیان من خواهد نشست... آه! این بار دوال کمرش را میگیرم و به خاک میفکنم. میتوانم. میتوانم.
رستم به سهراب نزدیک تر شد تا به سمت کمربند او برود. تنش به تن سهراب چسبید. بویی حس کرد:
چه شیرین و چه خوشبوست، کجا خانه اوست؟... همین جاست، همین جاست، همین جاست!
رستم کمربند سهراب را گرفت. فریادی کشید و پسر را میان زمین و هوا معلق کرد و بر زمین کوبید. سبک تیغ تیز از میان برکشید. بر شیر بیدار دل را برید...
هلهلهها دیری نمیپاید. های! ساکت باشید ای جماعت. ساکت باشید و گوش کنید به روایت حکیم طوسی...
کدامین پدر این چنین کار کرد...؟
...دختر شاه سمنگان و پهلوان ایران، سهراب را به آغوش میکشند و اشک میریزند. ایرانیان میگریند، تورانیان میگریند...
www.ajayeb.ir/sohrab/index.php
ویلیام باتلرییتز و کوهولین
ویلیام باتلرییتز، شاعر و دراماتیست ایرلندی در 13 ژوئن در دوبلین به دنیا آمد. هنگامیکه 6 ساله بود خانوادهاش برای اقامتی موقت رهسپار لندن شدند. تحصیلات ابتدایی و متوسطهاش را در لندن و دوبلین به اتمام رساند و در سال 1883 بنابر ذوقی که درخود سراغ داشت در رشته هنرهای زیبا وارد دانشگاه شد و در سال 1886 به اخذ درجه لیسانس نائل آمد. چند سالی را در لندن گذرانید و در آنجا با همکاری ارنست رایس، محفل ادبی رایمرز کلاب را بنیان نهاد.
نخستین دفتر شعرش در سال 1889 زمانی که 24 سال داشت منتشر شد. انتشار این دفتر شعر ویلیام باتلرییتز را به عنوان شاعری با قریحه در ادبیات ایرلند مطرح ساخت. به گفته پریستلی: نبوغ و شخصیت ویژه دو امتیازی بود که ییتز هر دو را به مقدار فراوان داشت. اما با تئاتر بود که ییتز به زندگی عمومی مردم کشورش قدم گذاشت. به گفته خودش :"هیچ چیز عمومیتر از تئاتر نیست که نویسنده را عریان روانه بازار میکند." شاید ضرورت داشتن تئاتری مبتنی بر فرهنگ سرزمیناش او را به نوشتن نمایشنامه واداشت. نمایشنامه "کنتس کاتلین" که در سال 1889 نگاشته شد وی را به عنوان نمایشنامهنویسی با استعداد در محافل تئاتری مطرح ساخت. از میان معروفترین نمایشنامههای ییتز میتوان از "سرزمین آرزوهای قلبی 1894"، "آبهای ظلمت 1885"، "ساعت شنی 1902"، "در آنجا هیچچیز نیست 1904"، "ملکه بازیگر 1908"، "کلاهخود سبز 1916"، "ادیپوس در کلئوس 1926( "اقتباس از اثر سوفوکل) و برزخ نام برد.
[خلج، 1377، ص 155-151]
ویلیام باتلرییتز حدود 30 نمایشنامه نوشته است که از میان آنان نمایشنامه "در کرانه بیلی( "1904) شباهت فراوانی به حماسه "رستم و سهراب" دارد. مسعود فرزاد که این نمایشنامه را زیر عنوان: "کوهولین: نمایشنامهای براساس روایت ایرلندی رستم و سهراب، ترجمه نموده، این اثر را برگرفته از اصل روایت ایرانی دانسته است.
[ناظرزاده کرمانی، 1371، ص 155]
پیشینه افسانه کوهولین، به میتولوژی مردم ایرلند باز میگردد. ایرلندیهای کنونی که فرزندان مستقیم سلتها - تیرهای از نژاد بزرگ آرین که از نواحی دانوب به ایرلند رفتند - هستند، مردمان شوریده و خیالپرست میباشند و در نتیجه از یک طرف از همسایگان انگلیسی خود در امور دنیوی عقب افتادهاند، ولی از طرف دیگر میتولوژی وسیع و بسیار مهمی دارند که به شعبه بزرگ تقسیم میشود. دومین شعبه آن سلسله داستانهایی راجع به کوهولین تشکیل میدهد. این زیباترین و مهمترین قسمت میتولوژی ایرلند است.
[ادبیات دنیا / ریچار سن و اون]
باری، نسبت کوهولین معین نیست و در این باب چندین افسانه هست که با هم اختلاف دارند. در ابتدا اسم او "سهتانتا(setanta )" بود و در قلعه ایمبریت پرورش یافت. در شش سالگی به دربار کنوهار (کنکووار) در شهر ایمن ماکا(Emain macha )در کشور اولستر (Ulster )(ایالت کنونی شمالی ایرلند) رفت.
این پادشاه بسیار مشهور است و د اوایل عهد مسیحی، پنجاه سال بعد از زمان قیصر زندگی میکرد. کوهولین پسران آن ناحیه را هر یک به طرز عجیبی مغلوب کرده در جرگه ایشان درآمد. کمی بعد، سگ پاسبان عظیمی را که متعلق به هولین آهنگر بود کشت، هولین شکایت کرد که به سبب از دست رفتن پاسبانش دیگر جان و مال او محفوظ نیست، ولی قهرمان جوان بر عهده گرفت که تا هنگام بزرگشدن تولهای از سگ مزبور شخصا آهنگر را پاسبانی و حمایت کند و به این مناسبت بهCu Chulinu یا "سگ هولین" ملقب گردید.
سپس مراسم سپردن حربه به او به عمل آمد و او چند تن از دشمنان بزرگ اولستر را در جنگ کشت. تمام زنان ایرلند عاشق او شده بودند. بنابراین اهالی اولستر تصمیم گرفتند او را زن بدهند، ولی هر چه گشتند زنی را که برازنده او باشد نیافتند. کوهولین خود مستقیما به خواستگاری امر(Emer) دختر فورگال(Forgall) رفت و دختر را به این شرط به او وعده دادند که کوهولین به اسکاتلند رفته آنجا نزد دو استاد مخصوص فنون جنگ را بیاموزد. کوهوین به اسکاتلند رفت و پس از تحمل مشقات بسیار فنون مزبور را فرا گرفت و ضمنا از زن جنگجویی موسوم به اویفه پسری از خود در اسکاتلند به جا گذاشت.
[دایره`المعارف بریتانیکا]
مسعود فراست در مقدمه ترجمه نمایشنامه کوهولین چنین مینویسد: ویلیام باتلرییتز، شاعر و درامنویس بزرگ ایرلندی که در سال 1923 به اخذ جایزه ادبی نوبل نائل گردید، روایت ایرلندی داستان (رستم و سهراب) را با نهایت زبردستی به شکل نمایشنامه بسیار موثری در آورده است. یقین است که هر دو افسانه دارای یک اصل هستند. زیرا اولا اشکار است که کوهولین همان رستم و جنگجوی جوان، همان سهراب است.
[فرزاد، 1380، ص 5]
داستان کوهولین
یک بامداد، جوان ناشناسی به شهر آمده و پهلوان بزرگ شهر، کوهولین را به مبارزه و جنگ تن به تن میخواند. وی از ساکنان کشور ملکه، اویفه است. اویفه، زنی زیبا و جنگجو بوده که در زمان حضور کوهولین در کشورش (اسکاتلند) با او جنگیده و وی را شکست میدهد. سپس کوهولین برای او شروطی میگذارد. از جمله اینکه بایست با او همبستر شود و از وی پسری به دنیا آورد. کوهولین پس از آن واقعه آنجا را ترک گفته و از آنچه در این سالها گذشته است بیخبر است.
باری کوهولین که شباهت زیادی میان این جوان جنگجو و اویفه میبیند از جنگیدن با او سر باز میزند و وی را به دوستی میخواند. کوهولین در خدمت شاه حیلهگر و ستمکاری به نام کنوهار بهسر میبرد. این شاه تبهکار اور را به جنگ با جنگجوی جوان بر میانگیزد و کشتن او را طلب میکند.
کوهولین در این جنگ ناخواسته شرکت جسته و جوان را به قتل میرساند. اما هنگامی که در مییابد این جوان پسر اویفه و در اصل فرزند اوست، به دریا رفته و خود را به موجها میسپارد.
تطبیق رستم و سهراب با کوهولین
همانگونه از خلاصه دو داستان برمیآید، قهرمان (رستم- کوهولین)، پس از آشنایی با زنی (تهمینه - اویفه) دور از دیار خود، از وی صاحب فرزند پسری (سهراب - جوان جنگجو) میشود. پسر (سهراب - جوان جنگجو) پس از سالها درصدد یافتن پدر (رستم - کوهولین) بر میآید و...
شک نیست که ماخذ دو روایت ایرانی (رستم و سهراب) و ایرلندی (کوهولین) یکی است و باز کمتر جای شک و تردید است که روایت ایرلندی از اصل روایت ایرانی گرفته شده است. اما از آنجا که در مبحث ادبیات تطبیقی، چنانکه گفته شد صحبت از بررسی مشابهت و انطباق، آثار است و از طرف دیگر حقیقت قدمت این دو اثر و تقدم و تاخز هر یک بر دیگری پوشیده است، در این مجال کوتاه تنها به بررسی و مطابقت مواردی چند از جمله سرآغاز، شخصیتپردازی، منطق داستانی و ... در دو اثر مورد بحث اشاره میگردد.
سرآغاز
سرآغاز دو داستان موردنظر (رستم و سهراب و کوهولین) گرچه در اصل داستان مشابه هم است، اما در دو اثر مورد بحث ما (رستم و سهراب فردوسی و کوهولین ویلیام باتلرییتز) به کلی متفاوت است. چرا که داستان رستم و سهراب، از ابتدای آشنایی رستم با تهمینه آغاز میشود، در حالی که نمایشنامه کوهولین از جایی شروع میگردد که جوان جنگجو برای یافتن پدرش به شهر دوندیالگان)dundealgan) آمده است. یعنی سرآغاز اثر از میانه داستان است و وقایعی که در گذشته اتفاق افتاده در قالب بازشناخت در طول اثر طرح میگردد.
این دو نحوه شروع، البته هیچ تاثیری در اصل داستان ندارد. هر دو داستان در اصل از زمان دور افتادن پهلوان (رستم - کوهولین) از دیار خود و بعد آشنایی با زن (تهمینه - اویفه) آغاز میگردد و اختلاف میان شروع نمایشنامه کوهولین (ویلیام باتلرییتز) و داستان رستم و سهراب (فردوسی) تنها تفاوتی در شکل روایت است و در داستان اصلی تاثیری ندارد.
سیدحسین فدایی حسین
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....