مهم نیست، خیلی چیزها مهم نیست، اما زندگی بدون توجه به ما دارد کار خودش را میکند، امروز کودکی، فردا نوجوانی و پسفردا جوان. انگار هیچ چیز ماندگار نیست، میآییم، میروند، میرویم و میآیند. شاید این آمدن و رفتنها اصلا مهم نباشد، آن هم برای ما که در حال زندگی میکنیم و حالا حالاها فرصت داریم، ولی صبر کنید، چند لحظه صبر کنید، بعد از «همین حالا» هم چیزی هست؛ چیزی متضاد با گذشته واقعیتی به نام آینده.
شاید آینده هم خیلی مهم نباشد، آن هم برای مایی که حالا حالاها وقت داریم، اما چشم به هم بزنی حجم روزهای رفتهات آنقدر زیاد میشود که گاهی ترس برت میدارد. میترسی هر چقدر که تعداد این روزها بیشتر میشود، بیشتر میترسی. آن وقت تازه میفهمی زندگی همین آمدنها و رفتنهاست، زندگی همین روزهای تکراری است، همین لحظههای شبیه به هم که مدام گولت میزنند تا یادت برود که نه آب رفته به جوی بازمیگردد و نه روزهای رفته به زندگی.
این جور وقتهاست که تازه با تمام وجودت درمییابی که زندگی چیزی نیست تا لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود. این جور وقتهاست که تازه میفهمی خیلی از آن «مهم نیست ها» حالا چقدر مهم شدهاند، اما دیگر کاری نمیشود کرد.
حالا میشود جای خیلی از «مهم نیست ها» را عوض کرد، میشود از همین چیزهای ساده و روزمره شروع کرد و رسید به مسائل مهم و مهمتر. مثلا همین سرما یا همین حال و حوصله نداشتن را جدی گرفت، بعد از زیبایی سبزی شاخههای درختان در یک روز اردیبهشتی هم لذت برد. میشود هم به کارهایت رسید و هم از حجم «مهم نیست ها» کم کرد، میشود کارخانه رویابافی را تعطیل کرد و با واقعیت سینه به سینه شد. واقعیتی که گاهی بیرحم است، گاهی اذیت میکند، گاهی آدم را میترساند، اما هیچ وقت آدم را گول نمیزند. برعکس آدم را وادار میکند که برای تلخیاش برای بیرحمیاش برنامه بریزد، با آن رو به رو شود و مرد و مردانه آن را تبدیل کند به چیزی که میخواهد.
گاهی اوقات فرار کردن راه کمخطری است، اما اگر فرار کنی شاید مجبور شوی تمام عمرت را در فرار و ترس از رو به رو شدن با واقعیت زندگی سپری کنی. گاهی اوقات فرار کردن اصلا روش مناسبی نیست. گاهی اوقات باید با واقعیت رو به رو شد و نترسید.