«ما» و «بحران فلسفه»

ای کاش بحران داشتیم!

واژگان‌ نقد و بحران‌ یک‌ ریشه‌اند. کم‌ نیستند کسانی‌ که‌ از بحران‌ فلسفه‌ غربی‌ صحبت‌ می‌کنند و در برابرشان‌ بسیارند کسانی‌ که‌ معتقدند فلسفه‌ چیزی‌ جز بحران‌ نیست. چراکه‌ فلسفه‌ تماما با فرآیند نقد آمیخته‌ است. با این‌ حال‌ این‌ هر دو گروه‌ معنای‌ خاصی‌ از بحران‌ را در نظر دارند. گروه‌ اول‌ بحران‌ را به‌ معنای‌ ناتوانی‌ فلسفه‌ برای‌ پاسخگویی‌ می‌گیرند و گروه‌ دوم‌ بحران‌ را همان‌ فاصله‌ دائمی‌ و همیشگی‌ میان‌ مشکل‌ و حل، پرسش‌ و پاسخ‌ می‌دانند. اما هر دو بر این‌ نکته‌ توافق‌ دارند که‌ بحران‌ بدون‌ مساله‌ و پرسش‌ به‌ وجود نمی‌آید. دکتر عبدالکریم‌ رشیدیان‌ همین‌ نکته‌ را زیرکانه‌ دوباره‌ وضعیت‌ فعلی‌ تفکر در ایران‌ بهکار برده‌ است. او به‌ این‌ مساله‌ اشاره‌ کرده‌ است‌ در ایران‌ علی‌رغم‌ صحبت‌های‌ فراوان‌ در باب‌ بحران، بحرانی‌ وجود ندارد. ‌
کد خبر: ۲۴۷۷۱۵

بحث این جلسه بحران تفکر است، من بحث خودم را «ما» و «بحران» فلسفه قرار دادم؛ البته هم ما و هم بحران فلسفه و هر دو در گیومه هستند. پس، از ابتدا روشن است که من در رابطه با بحث بحران به موضوع ویژه‌ای اشاره خواهم کرد. اول به جزء دوم بحث خودم یعنی بحران فلسفه یا بحران تفکر به طور اعم اشاره می‌کنم.

چیزی که من می‌خواهم مطرح کنم بیشتر از آن که یک تز قاطع باشد، در میان گذاشتن یک دغدغه است. امیدوارم که اگر قابل بود، به عنوان یک عنصر فکری به آن توجه شود.

در بخش دوم پرسشی که دارم این است آیا وضعیت کنونی ما ، یک وضعیت بحرانی است؟

تمایل دارم به این پرسش پاسخ منفی بدهم، یعنی بگویم ما وضعیت بحران نداریم. به نظر من ما اکنون بحران نداریم. منظورم حال است و به گذشته کاری ندارم.

اجازه بدهید که در مفهوم بحران تامل کنیم و ببینیم بحران یعنی چه؟

بحران به این معنی است: پیدایش حالتی از نارسایی در سازمان یا نظامی که کم و بیش، پیش از آن سامان‌مند بوده است. یعنی ما باید در ابتدا نظام سامان مندی داشته باشیم که به هر دلیلی سامان خود را از دست بدهد و ما وارد بحران شویم.

به همین خاطر برای فکر درباره مفهوم بحران باید پیشاپیش مفهومی نسبی و نه مطلق از سازمندی در ذهن خود داشته باشیم. پس نتیجه‌گیری نهایی در این بخش این می‌شود که موجودیتی که سامانمند نباشد هرگز دچار بحران نخواهد شد. ما می‌توانیم مجموعه‌هایی پراکنده همراه با اغتشاش و آشفتگی داشته باشیم؛ اما نمی‌توانیم از بحران صحبت کنیم.

حالا کسی می‌تواند ادعا کند که بحران کنونی ما نتیجه اختلال در یک سیستم بیش از این سامان‌مند بوده است؟ منظور من پیش از این ،تاریخ گذشته نیست. از حال صحبت می‌کنیم و من همین چند دهه گذشته را در نظر می‌گیرم.

آیا ما از یک وضعیت تکراری بسامان و سازمند به وضع کنونی رسیده‌ایم؟ من گمان می‌کنم که چنین چیزی نیست.

با 2 مثال ساده منظور خود را روشن‌تر می‌کنم. یک مثال از ذهن و اندیشه و یک مثال هم از تاریخ و جامعه.

اولین مثالی که می‌خواهم مطرح کنم، آن را چارلز ساندرس ، فیلسوف معروف امریکایی، درباره دکارت مطرح می‌کند. ایشان در مقاله‌ای به نام تثبیت عقیده به مقوله شک ‌دکارتی اشاره می‌کند و آن شک را از نظر ساختار بررسی می‌کند و می‌گوید شک دکارتی چگونه شکی است.

او می‌گوید که شک دکارتی شک بی‌ربطی است، قصد توهین هم ندارد، فقط منظورش را بیان می‌کند . حالا چرا این شک بی ربط است؟

وقتی دچار شک می‌شویم، مقدمه شک داشتن یک عقیده است. وقتی شک در ما بروز می‌‌کند یعنی عنصری، دلیلی یا علتی باعث ایجاد بحران یا وضعی ناسازگار در عقایدی می‌شود که تا دیروز عقاید تثبیت شده ما بود. از زمانی این شک شروع می‌شود.

تا دیروز عقیده‌ای داشته‌ایم و با آن زندگی می‌کردیم، این عقاید، با زندگی ما سازگار بود؛ اما از زمانی حادثه‌ای این هماهنگی را به هم می‌زند و آنچه ما به آن وجدان آرام می‌گوییم را دچار تلاطم می‌‌کند و ما دچار شک می‌شویم. وقتی ما شک می‌‌کنیم پس از آن روند تحقیق شروع می‌شود.

هدف روند تحقیق چیست؟ برطرف کردن شک ما. برطرف کردن شک یعنی چه؟ یعنی رسیدن مجدد به یک عقیده. شک واسطه عقیده قبلی و عقیده بعدی است. بنابراین اگر ما از شک صحبت می‌‌کنیم، انگیزه و دلیل واقعی برای آن می‌‌خواهیم، وگرنه دلیلی برای شک کردن وجود ندارد. بنابراین از دیدگاه او شک دکارتی شکلی خود فریبی است. چرا؟ چون با انگیزه واقعی به حرکت درنیامده. دکارت هیچ دلیلی برای شکش نداشت و دیگر این که به تغییری در عقاید شک‌کننده منجر نمی‌شود. برای این‌‌که دکارت جهانی را که اول قبول نکرد، دوباره می‌پذیرد. این یک نمونه برای این است که وقتی صحبت از حالت بحرانی در ذهن می‌کنیم چه لوازمی احتیاج است.

مثالدومرا از دانیل بل ، جامعه‌شناس و فیلسوف غربی، از کتابش «تضادهای فرهنگی سرمایه‌داری متاخر» می گویم . بل در کتابش می‌‌گوید سرمایه‌داری در پیدایش خودابتدا یک سامانه کم و بیش هماهنگ بود. چرا؟ چون درابتدای کار سرمایه‌داری که مساله انباشت سرمایه مطرح بود و باید پس‌اندازهای کلان صورت می‌گرفت، آن انباشت لازم برای شکل‌گیری سرمایه‌داری به چیزی به نام اخلاق پروتستانی نیاز داشت. پروتستانیسم هم مفهومی است مبتنی بر کار و مفهومی به به فراخوان الهی به کار دنیوی در آن وجود دارد. پروتستان خود هم کسی است که این اخلاق پروتستانی را داشته باشد. ملزومات این شخصیت پروتستان هم قناعت، پارسایی، انضباط و تلاش شدید بی‌چشمداشت است. به گونه‌ای که الهیات کالوینیستی با همه خشونت‌آمیز بودنش این‌گونه مطرح می‌‌کند که مومن باید تا جایی که می‌‌تواند به عنوان یک وظیفه کار بکند و این موفقیت دنیوی می‌تواند نشانه آمرزش باشد، البته می‌تواند و نه الزاما. بنابراین خداوند مخیر است که او را بیامرزد یا نیامرزد، ولی وظیفه او کار کردن است. می‌بیند که این اخلاقیات و معنویات آنها کاملا با مرحله سرمایه‌داری خوانایی دارد.

دانیل بل می‌گوید از زمانی به بعد این سازگاری بنیادی به بحران کشیده می‌شود. چرا؟

برای این‌‌که اجزای جامعه سرمایه‌داری مثل نظم اقتصادی، نظم سیاسی و نظم فرهنگی این نظمهای سه‌گانه که مجموعه جامعه سرمایه‌داری را تشکیل می‌‌دهند از زمانی به بعد تابع اصول متفاوتی می‌شوند. دلایلش هم دلایل تاریخی است که این‌جا مطرح نمی‌کنم. اما می‌دانیم توزیع اقتصاد در اقتصاد غربی تابع اصل عقلانیت است. اقتصاد با کسی شوخی ندارد یعنی در آنجا عقلانیت باید کاملا کارکردی باشد، مبتنی بر بارآوری حداکثری و مبتنی بر شایسته‌سالاری. یعنی به تعبیر بل اصل حاکم بر اقتصاد غرب اصل عقلانیت است.

در حوزه سیاست اصل حاکم بر جامعه غربی اصل برابری و مساوات است و در حوزه فرهنگی به تعبیر وی از دهه 40 و 50 قرن گذشته اصل لذت‌جویی اصل حاکم بر حوزه فرهنگی است. این اصلهای سه‌گانه، اصلهایی متعارضند. ما نمی‌توانیم در اقتصاد شایسته‌سالار باشیم و بر عقلانیت تکیه کنیم؛ اما در حوزه فرهنگ لذت‌طلب باشیم. نمی‌توانیم از نخبه‌گرایی و شایسته‌سالاری در اقتصاد صحبت کنیم؛ اما در سیاست قائل به مساوات و برابری باشیم. اینها ظاهرا اصول متضادی هستند. البته ما در یک افق وسیع‌تری می‌توانیم سازگاری آنها را نشان بدهیم. این سه اصل که ساختاری و کلی هستند وقتی در تعارض قرار می‌گیرند منشاء خیری می‌‌شوند که ما به آن بحران جامعه غربی می‌گوییم. این بحران‌ها می‌توانند کوچک یا بزرگ باشند. مثل جنگها یا مساله همجنس‌خواهی.

صرفنظر از این که رید بل را قبول داشته باشیم یا نه، هر چند معتقدم باید نگاه جامعه‌شناسی وی را با کمی نگاه تاریخی دقیق‌تر کرد، برای این که با برشی که در جامعه غربی می‌‌دهد، مساله را کمی ایستا و ساکن می‌بیند در حالی که ما می‌توانیم آنها را در یک متن تاریخی بیشتر با هم سازگار کنیم. آنچه از بحث بل برای من مهم بود، این بود که آن ناسازگاری که وی اسمش را بحران می‌گذارد از دل یک سازگاری بیرون می‌آید. جامعه غربییک شبه دچار بحران نشده است. چیری که ما در مساله مقابله جامعه مدرن و پست‌مدرن می‌بینیم، یعنی جامعه مدرن غربی که در تقابل با جامعه سنتی اروپایی است در مسیر پیشرفت خود مبانی سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و فلسفی خود را ساخته و پرداخته می‌‌کند اما در جایی به همین دلایلی که بل مطرح می‌کند با مشکلات روبه‌رو می‌شود و حالتی از ناآرامی‌ فکری و به تعبیر کییرکه گور حالتی از بی‌‌خوابی گریبانگیرش می‌شود که این گریبانگیری فیلسوفان، اقتصاددانان و جامعه‌شناسانش را مجبور می‌کند این وضعیت را تخفیف دهند یا راههای برون رفتی از این بحران پیدا کنند.

مشکل امروز ما دقیقا این است که بحران نداریم. اگر ما بحران داشتیم فشار بحران ما را به سمتی می‌برد که بالاخره از این وضعیت خلاص شویم. فعلا هم نمی‌توانیم بحران داشته باشیم. بحران نداشتن به معنای نداشتن اندیشه نیست. ما اندیشه‌های بسیاری داریم، ولی بحران نداریم. بحران متعلق به اندیشه‌ای است که در سطح جامعه درگیر باشد

وضعیت بحرانی وضعیت دلخواه نیست، وضعیتی است که ایجاد اجبار می‌کند. ما را مجبور می‌‌کند که به سمتی حرکت کنیم. اگر ما حق داریم که در این موارد از چیزی به نام بحران صحبت کنیم، اولا این بحران متعلق به اندیشه درگیر است، اندیشه‌ای که درگیر نباشد دچار بحران نمی‌شود. اندیشه غربی را جامعه غربی درگیر و برآمده از همان جامعه بوده است و به همان جامعه برگشته است. بنابراین بحران‌هایش می‌توانستند بحران‌های همان جامعه باشند.

غربی‌ها نمی‌خواستند دچار بحران شوند، بحران مجبورشان کرد جور دیگری فکر کند. خوب حالابا وضعیت خودمان مقایسه کنیم. آیا ما دقیقا در همان شرایط قرار داریم؟ به عقیده من نه. توجه کنید که هر وضعیت ناخوشایندی بحران نیست. ممکن است از نظر فرهنگی ما الان در شرایط بسیار ناخوشایندی باشیم، اما این نامش بحران نیست. نامش می‌تواند التقاط باشد می‌تواند سردرگمی باشد. وضعیت بحرانی کمابیش یک سیر طبیعی قبلی را احتیاج دارد. وقتی آن سیر طبیعی باشد می‌تواند به بحران هم کشیده شود. ما به دلیل وضعیت حاشیه‌ای‌مان در تاریخ، سیر طبیعی نداریم، بنابراین به یک معنا بحران هم نمی‌توانیم داشته باشیم.

التقاط و سردرگمی می‌توانیم داشته باشیم، اما بحران نداریم. حتی زمانی که بحران داریم بحران به نوعی به ما وارد می‌شود. یعنی ما هم بحران و هم راه‌حلش را وارد می‌کنیم؛ بنابراین این نه بحران است و نه راه‌حل.

من این نتیجه را می‌گیرم که مشکل امروز ما دقیقا این است که بحران نداریم. اگر ما بحران داشتیم فشار بحران ما را به سمتی می‌برد که بالاخره از این وضعیت خلاص شویم. فعلا هم نمی‌توانیم بحران داشته باشیم. بحران نداشتن به معنای نداشتن اندیشه نیست. ما اندیشه‌های بسیاری داریم، گذشته داریم، امروز داریم و آینده‌ای هم خواهیم داشت. انواع گوناگون اندیشه را داریم، ولی بحران نداریم. بحران متعلق به اندیشه‌ای است که در سطح جامعه درگیر باشد. هیچ اندیشه‌ای با خودش دچار بحران نمی‌شود.

من آرزو می‌کنم که ای کاش بحران داشتیم. اگر ما بحران داشتیم خیلی خوب بود و به معنای این بود که مشکلی در نظامی که پیش از این داشته‌ایم بروز کرده است و بالاخره کاری می کردیم. نکته اول گفتارم «ما» منظور از این ما کیست؟ چه کسی واقعا احساس بحران می‌کند. آیا این احساس یک بحران سراسری است و ناشی از یک وضعیت بحرانی است. آیا مردمند که احساس بحران می‌کنند؟ آیا روشنفکرانند که احساس بحران می‌کنند؟ سیاستمدارانند یا ایدئولوگ‌ها؟ چه کسانی احساس بحران می‌کنند؟

بسیاری از مواقع می‌شنویم که باید با فرهنگ غربی چنین کنیم. باید به این قسمتش توجه کنیم و به قسمت دیگرش نه یا حتی در تاریخ داشته‌ایم که باید سم فرهنگ غربی را بگیریم. اینجاست که مساله هویت مطرح می‌شود. ما می‌خواهیم کاری بکنیم. بالاخره اینها باید تعریف شود. آنها که دغدغه هویت دارند می‌دانند که اگر ما بخواهیم به غیر برخورد کنیم باید حداقلی از خود باشیم. ما نمی‌توانیم سراغ کسی دیگر برویم یا با او بجنگیم، ولی خودی نداشته باشیم. من نمی‌خواهم بگویم ما هویت نداریم بلکه می‌خواهم بحث را به گونه دیگری مطرح کنم که شاید بتواند بحث‌برانگیز باشد.

منظورم از هویت، یک هویت یکپارچه و سلبی نیست، کاملا بعکس. من با تعریفهای امروزی آشنا هستم و می‌دانم که چنین هویتی امروزه به غبار تبدیل شده است.

اتفاقا دوست دارم هویت را در وجوه منفی، تاریخی و چندلایه تعریف کنیم. دلیلی ندارد ملتی مثل یک چوب خشک، هویت واحدی داشته باشند. هیچ وقت هم وجود نداشته است. اما اشکال بحث هویت که به قسمت ا ول صحبت من برمی‌گردد، کجاست؟ من نمی‌خواهم بگویم که متفکران با مساله هویت چطور برخورد کرده‌اند، بلکه مهم این است که باید بحث هویت را درچه صیغه زمانی طرحش طرح کنیم. ما این پرسش را چگونه باید مطرح کنیم؟

خیلی از ما عادت داریم وقتی صحبت از ماکیستیم می‌شود ، می‌گویند ما که بودیم؟

مثلا می گوییم ما فردوسی، حافظ، اسلام، ایران باستان، سعدی و غیره داریم. بله داریم و افتخار هم می‌کنیم. عده کمتری از ما در بحث هویت می‌گویند ما همین اکنون که هستیم؟ این دوران کجاست؟ چیزی است بین گذشته و آینده که به سرعت ما را در خود می‌کشد.

می‌خواهم پیشنهاد کنم که مساله هویت را به شکل ما که خواهیم بود، مطرح کنم. اگر این پرسش را به این گونه مطرح نکنیم نه امروز و نه گذشته‌مان را نمی‌توانیم درک کنیم.

دلیل ساده‌ای هم دارم. فرض کنید وضعیت کشور ما مجموعه‌ای از آهن و سنگ و بتن و غیره باشد. ما چه موقع از اینها استفاده خواهیم کرد و چه موقع اینها را می‌فهمیم؟ زمانی که طرحی برای ساختمان داشته باشیم. منظورم طرح یکنواخت و دگماتیک نیست. یک چیز کلی است.

حداقل یک سری نگرشها، پیش‌بینی‌هاو پیش‌نگری‌ها لا‌زم است . مساله برای خود من هنوز فرموله نیست، فقط به عنوان یک ایده می‌گویم. تا زمانی که طرح مطرح نشده نمی‌توانیم داشته‌های خود را به صورت یک سامان منطقی درآوریم. ما باید مساله را به صورت ما که خواهیم بود مطرح کنیم.

من هم معتقدم باید به سنت‌مان برگردیم و به آن اعتنا کنیم؛ اما پرسش من این است که ما از چه دیدگاهی باید به آن سنت برگردیم. فهم رویدادهای گذشته در پرتو تیپ‌هایی است که الان می‌سازیم. ما هیچ کدام در ذهن سزار نبوده‌ایم که بدانیم چرا این کار را کرد. سعی می‌کنیم با تیپ‌سازی بفهمیم.

یعنی سعی می‌کنیم گذشته را با امروز بفهمیم. من پیشنهاد می‌کنم که ما هم امروز و هم گذشته را با آینده بفهمیم و جز این راهی نداریم.

ما الان به درون آینده می‌رویم، ولی آینده‌ای نخواهیم داشت اگر این گونه عمل کنیم.

بنابراین طرح درست پرسش هویت به آینده و این طرح درست به بحث بحران مربوط می‌شود. اینها ارتباط فوق‌العاده فشرده‌ای با هم دارند.

عبدالکریم رشیدیان

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها