آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
میدانست تا پسرش را نبیند نمیتواند آرام چشم از دنیا ببندد...
اما وقتی فهمید آمدن پسرش مدتی به تعویق افتاده با حسرت چشمانش خیس شد و به یاد آورد وقتی را که فرماندهای عالیمقام و سرسختی بود و به سربازی که عاجزانه از او تقاضای مرخصی کرده بود تا به دیدن پدرش که تصادف سختی کرده بود برود و او با خودخواهی تمام این فرصت را از او گرفته بود. هنوز چشمان خیس و پرالتماس آن سرباز در خاطرش بود...
شاید این تاوان گناه آن موقعش بود... با چشمانی پر از انتظار روحش پر کشید.
درست مثل پدر آن سرباز... و پسرش زمانی رسید که او را به خاک سپرده بودند.
درست مثل آن سرباز ... هر دویشان خیلی دیر رسیده بودند... .
ساناز بیوکآقایی
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....