یک مورچه بالدار که در هوا پرواز می کرد ، صدای مورچه را شنید و به او گفت: مبادا بروی... کندو خیلی خطر دارد. مورچه گفت: بیخیالش باش... من میدانم که چه باید کرد... .
بالدار گفت: آنجا نیش زنبور است.
مورچه گفت: من از زنبور نمیترسم.
بالدار گفت: عسل چسبناک است و دست و پایت گیر میکند.
مورچه گفت: اگر دست و پا گیر میکرد هیچ کس عسل نمیخورد.
بالدار گفت: خودت میدانی... ولی بیا و از من بشنو و از این هوس دست بردار... من بالدارم و تجربه دارم... به کندو رفتن برایت دردسر میشود.
مورچه گفت: اگر میتوانی مزدت را بگیر و مرا برسان... اگر هم نمیتوانی جوش زیادی نزن... من بزرگتر لازم ندارم و از کسی که نصیحت میکند خوشم نمیآید... .
بالدار گفت: ممکن است کسی پیدا شود و تو را برساند ولی من صلاح نمیدانم و در کاری که عاقبتش خوب نیست هم کمک نمیکنم.
مورچه گفت: پس بیهوده خود را خسته نکن... من امروز به هر قیمتی شده به کندو خواهم رفت.
بالدار رفت و مورچه دوباره داد کشید: یک جوانمرد میخواهم تا مرا به کندو برساند و یک جو پاداش بگیرد... .
مگسی سر رسید و گفت: بیچاره مورچه... عسل میخواهی؟ حق داری... من تو را به آرزویت میرسانم.
مورچه گفت: آفرین... خدا عمرت دهد... تو را میگویند جانور خیرخواه.
مگس، مورچه را از زمین بلند کرد و در یک چشم به هم زدن در کنار کندو گذاشت و رفت.
مورچه خیلی خوشحال شد و گفت: بهبه... چه سعادتی... عجب کندویی... چه بویی... چه عسلی ... چقدر مورچهها بدبختند که جو و گندم جمع میکنند و هیچ وقت به کندوی عسل نمیآیند.
مورچه قدری از عسل چشید و کمی پیش رفت تا رسید به میان حوضچه عسل... و یک وقت دید که دست و پایش به عسل چسبیده و دیگر نمیتواند از جایش حرکت کند. هرچه برای نجات خود تلاش کرد نتیجهای نداشت. آن وقت فریاد زد: ای مردم... مرا نجات دهید... اگر یک جوانمرد پیدا شود و مرا از میان کندو بیرون برد دو جو به او پاداش میدهم... .
مورچه بالدار از راه رسید. دلش به حال او سوخت و مورچه را نجات داد.
بالدار به مورچه گفت: نمیخواهم تو را سرزنش کنم ولی هوسهای زیاد مایه گرفتاری است... این بار بختت بلند بود و من از راه رسیدم ولی بعد از این مواظب باش پیش از گرفتاری نصیحت را گوش کنی و از مگس کمک نگیری... مگس همدرد مورچه نیست و نمیتواند دوست خیرخواه او باشد... .
گلنوشا صحرانورد
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)