حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
نگرانی در چهره و صدای فربد موج میزند، او میداند اگر نتواند ادعای بیگناهیاش را ثابت کند باید در انتظار چوبه دار باشد و اگر هم معلوم شود قتل توسط همدستان او انجام شده است، باز هم تا سالیان سال باید پشت میلههای زندان بماند. او قبل از این که ماجرای قتل را توضیح بدهد اجازه میخواهد به عقبتر برگردد به زمانی که تصمیم به مهاجرت گرفت: «فکر زندگی در اروپا دیوانهام کرده بود. احساس میکردم در ایران نمیتوانم به هدفها و آرزوهایم برسم. تصور میکردم اگر به اروپا بروم زندگیام متحول میشود به همین خاطر به هر دری زدم تا به این خواستهام برسم. بعد از مدت طولانی دوندگی بالاخره اقامت انگلیس را به دست آوردم. از همسرم جدا شدم. خانه و زندگیام را فروختم و راهی آنجا شدم.»
متهم طوری از آن روزها صحبت میکرد که انگار برای عمر از دست رفته و فرصتهای نابود شدهاش افسوس میخورد: «با امید سرشار زندگی تازهای را در انگلیس شروع کردم، اما بعد از مدتی که جذابیت و هیجان اقامت در یک کشور خارجی به پایان رسید متوجه شدم چه اشتباهی مرتکب شدهام. اگر در ایران میماندم قطعا میتوانستم برای خودم فرصتها و موقعیتهای بهتری فراهم کنم ولی در کشوری غریبه که با مردم، فرهنگ و زبانشان ناآشنا بودم هیچ افتخاری انتظارم را نمیکشید. احساس تنهایی میکردم. غم غربت بد دردی است.»
فربد جرعهای آب مینوشد. عرق سردی را که روی پیشانیاش نشسته است پاک میکند و وقتی از او میپرسم سرانجام چه شد که به ایران برگشت، جواب میدهد: «خیلی زود به مشکل مالی برخوردم. پساندازم ته کشید و شغل مناسب گیرم نیامد. باید خیلی زودتر برمیگشتم ولی احساس میکردم اگر این کار را بکنم غرورم جلوی آشنایان خرد میشود. نمیخواستم سرخورده شوم. تصمیم داشتم تا جایی که در توانم است مقاومت کنم تا شاید فرجی بشود اما هیچ اتفاق نجات دهندهای رخ نداد و بالاخره به خاطر بیپولی ناچار شدم به ایران برگردم.»
ماجرایی که متهم تا اینجا تعریف کرده است به ظاهر ارتباطی با قتل ندارد اما برای رسیدن به حلقهای که این داستان را با جنایت پیوند میزند، سوال بعدی را اینطور میپرسم: بعد از برگشتن به ایران توانستی از مشکلات مالی نجات پیدا کنی؟
«دنبال کار میگشتم ولی ناموفق بودم. انگار همه درها به رویم بسته شده بود. اقامتم در انگلیس باعث شده بود همان خانه و سرمایهای را که داشتم از دست بدهم تا اینکه به فکر افتادم از دوستانم کمک بگیرم. یکی از آنها در جنوب کشور زندگی میکرد. با او تماس گرفتم و گفتم به ایران برگشتهام، وضع مالیام خراب است و دنبال یک شغل خوب میگردم تا گرفتاریهایم تمام شود. او قول داد به فکر باشد. چند روز بعد بود که با من تماس گرفت و خواست نزد وی بروم.»
سفر به جنوب فربد را به سوی جاده جنایت کشاند. او حالا کمی عصبی شده و چشم چپش را که به گفته خودش ناگهان تیر کشیده با دست میمالد و چند لحظهای به سکوت میگذرد و بعد میگوید میخواهد از ادامه این گفتگو انصراف بدهد ولی مجابش میکنم به این سوال جواب بدهد که در جنوب چه اتفاقی افتاد.«دوستم یک پیشنهاد عجیب داد. او میخواست برایش آدمکشی کنم. اسم و مشخصات مردی را داد که باید به قتل میرسید. من اهل این کارها نبودم به همین خاطر بلافاصله جواب رد دادم. او برای این که من را راضی کند گفت حاضر است بابت این کار 15 میلیون تومان بپردازد. رقم وسوسهکنندهای بود و همانطور که او میگفت این مبلغ میتوانست تمام مشکلاتم را پایان بدهد ولی باز هم مخالفت کردم و برگشتم. با وجود این که اهل خلاف آن هم قتل نبودم وسوسه 15 میلیون تومان از سرم بیرون نمیرفت. از صبح تا شب به این پول فکر میکردم تا این که بالاخره.... »
سکوت، خود گویای همه چیز است. او سرانجام تسلیم وسوسه شد. فکر رسیدن به پولی هنگفت عقل را از او ربود و این بود که او را از اخلاق و وجدان هم دور کرد. خودش بقیه ماجرا را این طور توضیح میدهد: «به جنوب برگشتم. مشخصات کامل فردی را که باید میکشتم گرفتم. 2 میلیون تومان هم به عنوان پیش پرداخت دریافت کردم و قرار شد بعد از انجام کار بقیه پول را بگیرم. من به تنهایی نمیتوانستم آدمکشی کنم. اصلا نمیدانستم چه کار باید بکنم. 2 نفر از دوستانم سابقهدار بودند به همین خاطر به سرم زد از آنها کمک بگیرم. موضوع را بازگو کردم و هر دونفرشان موافقت کردند. پول بدجوری آدم را وسوسه میکند. اگر نتوانی بر نفست غلبه کنی ممکن است دست به هر کاری بزنی.»
متهم سرش را بین دو دست میگیرد و به زمین چشم میدوزد. غرق در افکار خودش شده است. وقتی درباره انگیزه سفارشدهنده قتل میپرسم، یکهو جا میخورد، کمی مکث میکند و میگوید: «واقعا نمیدانم. اصلا خبر ندارم مشکل دوستم با هژیر چه بود. یعنی این موضوع اصلا ربطی به من نداشت. من فقط قتل را انجام میدادم و پولم را میگرفتم.»
فربد سعی میکند بقیه ماجرا را سریع تعریف کند. به حدی تندتند حرف میزند که گاهی به لکنت میافتد: «نشانی هژیر را داشتم. با دو دوستم به خانهاش رفتیم. ماشینش در حیاط پارک بود. با سنگ به آن کوبیدیم تا با شنیدن آژیر به حیاط بیاید و ما نقشهمان را عملی کنیم ولی هژیر به صدای دزدگیر اعتنایی نکرد. مانده بودیم چه کنیم. شب را در حیاط ماندیم. خودمان را در دستشویی پنهان کردیم تا این که صبح روز بعد....»
دوباره جرعهای آب مینوشد و ادامه میدهد: «وقتی هژیر داشت از خانه بیرون میرفت به طرفش رفتیم. یکی از همدستانم سلاحی را به طرفش نشانه گرفت. هژیر شروع به داد و فریاد کرد. برای این که او را آرام کنیم به سمتش حمله کردیم و با چاقو و مشت و لگد او را زدیم. در حالی که بشدت مجروح شده بود وی را داخل پتو پیچیدیم و داخل خانه بردیم. وقتی آنجا را ترک کردیم هژیر هنوز زنده بود.»
حالا داستان به پایان رسیده است، اما فربد هنوز ناگفتهای دارد: «من بیگناه هستم. ضربه من باعث مرگ هژیر نشد. شاید دو همدستم او را کشته باشند یا شاید او به علت دیگری مرده باشد چون همان طور که گفتم موقع فرار ما او هنوز زنده بود. به هر حال من قاتل اصلی نیستم. این اتهام را به هیچ وجه قبول ندارم. مقصر کس دیگری است.»
برای این که ابهامها در این پرونده برطرف و معلوم شود حرف فربد تا چه حد صحت دارد قرار است پزشکی قانونی علت اصلی مرگ هژیر را روشن کند. به این ترتیب معلوم خواهد شد کدام یک از سه مرد اجیر شده باید در جایگاه متهم ردیف اول بنشینند. حرفهای فربد که به پایان میرسد او خودش را برای بازگشت به زندان آماده میکند، اما قبل از رفتن در مرور ماجرا به چند اشتباه که او را به این نقطه رسانده اشاره میکند: «اگر فکر مهاجرت عقلم را نمیدزدید خانه و زندگیام به باد نمیرفت و در مدتی که در انگلیس آواره و بیکار بودم میتوانستم در ایران دستم را به جایی بند کنم. بعد از آن وقتی به ایران برگشتم، بدجوری اسیر وسوسه پول شدم. من در همه زندگیام دنبال راهی برای ترقی بودم، اما هیچ وقت نتوانستم راه درست پیشرفت را پیدا کنم. آدم اگر اهل قناعت باشد و به خدا ایمان داشته باشد هرگز وسوسه نمیشود و به این روز نمیافتد.»
فربد آهی بلند به نشانه افسوس میکشد و در حالی که به خاطر پابند مجبور است آرام آرام راه برود، از دادگاه خارج میشود.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....