اما به راستی، چیزی به نام زبان سره در هیچ کجا نمیتوان یافت! چه بسا در دورافتادهترین تیرههای آفریقا و آمازون که کمترین داد و ستد فرهنگی و اندیشگی را با جهان امروز دارند باید در جستجوی زبان سره بود. زبان سره، زبانی فروبسته و تنگمیدان است که از سر ناتوانی، خود را میپاید و پرهیز میدهد. هرگونه شکوفایی و بالندگی زبانی، در گرو پیوند با زبانهای گوناگون است. یک زبان اگر درها را به روی خود ببندد و بخواهد هر چیزی را از درون خویش برکشد، از جنبش و پویایی باز خواهد ماند. زبانی توانمند است که با پشتگرمی به قدرت خود، بیپروا با دیگر زبانها رویارو شود و بنابر نیاز و بایستگی بگیرد و بدهد. زبانی از این آمیزش میهراسد که در آستانه فروپاشی و آگاه از سستی پایههای خویش باشد. جا دارد که بپرسیم به راستی، آنچه را که رو به نابودی نهاده و به پستی گراییده است، چرا باید به زور سر پا نگاه داشت؟ در نگریستن و درنگیدن در این پرسش، به ما میآموزاند که برای پاسداری از زبان، به گرد آن پرچین نکشیم و بدانیم که هر کوششی در این راستا، زبان را روز به روز تهیتر میکند و از درون میتراشد. بیمار است که نیاز به پرستاری دارد. زبان سالم باید آزادانه بگردد و از هر پلهای برای بالا کشیدن خود بهره بگیرد. شکست خوردن و از نو بنیاد نهادن بهتر است از نجنگیدن و بر پایههای پوسیده ایستادن. پس نگرانی چرا؟
رویکرد ما به پالایش زبان باید به بهای از هم گسیختن تار و پود زبان باشد. اگر همه واژگان واگرفته را پس بدهیم، زبان فارسی را از ارزش انداخته و به تباهی سپردهایم. کالبدشکافی و ریشهیابی، راهی درست برای ارزیابی بیگانه یا خودی بودن یک واژه نیست. واژهای بیگانه است که با تمام ویژگیهای زبانیاش سربار زبان ما باشد. برای اینکه واژهای را از آن خود کنیم باید آن را در دستگاه زبانیمان بگواریم. واژهای که به درون راه مییابد باید از دستور زبان فارسی پیروی کند و با واژههای ناآشنا بیامیزد و خویشاوند شود. برای نمونه واژه «رقص» را نگاه میکنیم: ما با این کلمه عربی، «رقصیدن» و «رقصاندن» را ساختهایم و بر این پایه: «رقصان» و «رقصنده» را یا «فهم» را گرفتهایم و «فهمیدن» و «فهماندن» و «زودفهم» و «دیرفهم» و «نفهم» را پدید آوردهایم. یا از واژهای چون «خبر» که ریشه در زبان عربی دارد، ترکیبهای گوناگون مانند: «خبرگزار»، «خبرچین»، «خبردار»، «خبررسانی»، «بیخبر»، «باخبر»، «خوشخبر»، «بدخبر»، «خبرساز» و... را ساختهایم. زبان باید این توانایی را داشته باشد که از واژههای تازه راهیافته، سواری بگیرد نه اینکه به آنها سواری بدهد. واژهای که با آن فعل و اسم و صفت و قید ساخته و با پیشوندها و پسوندها پیوندش دادهایم، تنها به این دلیل که از بیرون آمده و ریشه در زبانی دیگر دارد، بیگانه نیست. واژگانی که با پیکره زبان ما جوش خورده و شاخ و برگ کردهاند، از آن ما هستند و خودی به شمار میآیند تا زمانی که زبان فارسی، چیرگی و زورمندی خود را چون سایهای بر سر واژگان وام گرفته درگستراند، هرگز از بده و بستان زبانی و پیوندهای کلامی نباید بیمناک بود.
زبان فارسی از خانواده زبانهای هند و اروپایی است و از این رو در ساختار واژه با زبانهای اروپایی، همانندی دارد. در این گونه زبانها، واژه از ترکیب پسوند و پیشوند با فعل و اسم و یا ترکیب اسم با ریشه فعل و صفت و این گونه موارد به دست میآید. اما در زبان عربی، اشقاق از یک ریشه در قالبهای صرفی، کلمه را میسازد. بنابراین زبان فارسی، این توانایی را دارد که به زبانهای برتر در تمدن نو پل بزند و با به کار گرفتن ویژگیهای خود، واژهسازی کند. در برخورد با زبان عربی نیز باید اساس کار بر این باشد که واژگان راهیافته به زبان را از آن خود کنیم و نگذاریم که بدون پیروی از دستور زبان، جا باز کنند و همه چیز را بههم بریزند. این اشتباهی بزرگ است که بخواهیم برای هر واژه در پی معادلی با ریشه پارسی باشیم. تنگنای برابریابی، ره به واپسگرایی میبرد. با شکافتن و کاویدن گورهای فراموش شده چگونه میتوان واژهای برای نامیدن یک اندیشه نو و متعلق به امروز یافت؟ بسا دیدهایم که شیفتگان زبان پارسی، واژگان مرده را که دیگر هیچ پیوندی با زبان کنونی ما ندارند، به دشواری در نوشتار خود گنجانده و همه زیبایی و شیوایی سخن را قربانی سختگیریهای نابجا و باورهای یکسویهنگر خویش کردهاند. پشت کردن به زبانهای زنده و فراگیر، جنبش و پویایی را از زبان فارسی میگیرد و ستروناش میسازد. ما باید درهای دیگری را به روی زبان خود بگشاییم، نه این که درهای گشوده را هم ببندیم و اندیشهمان را در تنگنا بگذاریم!
گروه دیگر، چنان که گویی بهرهگیری از واژگان دژگوار تازی را نشانه سواد میداند، آگاهانه میکوشد که برای هر واژه فارسی، برابرنهادی به راستی بیگانه و هر سخن درست و سادهای را با انباشتن لغات عربی، گرانبار کند و از نفس بیندازد. کسانی هستند که با این همه پیشرفت در زمینه واژهسازی و درخشش زبان فارسی در چند دهه اخیر، هنوز هم از زبان عرب میآویزند و هر چه دورتر شدن از زبان فارسی، برایشان مایه خشنودی است. این عربمآبی چندان به بیراهه میرود که به جای «کوشیدن» میگردد و با به هم چسباندن چند کلمه عربی و فارسی، فعل دراز و ناهنجار «سعی به عمل آوردن» را وارد زبان میکند؛ یا به جای «بریدن» میگوید: «انقطاع حاصل نمودن» یا به جای «بازگشتن» میگوید: «مراجعت کردن» یا به جای «شتافتن» میگوید: «تعجیل نمودن» یا به جای «انجامیدن» میگوید: «اختتام یافتن» و با دستبرد در فعلها، بزرگترین آسیب را به زبان میرساند.
در بسیاری از جاها، ما کلمات عربی را به گونهای در ساختار سخن نشاندهایم که نه پایبند به دستور زبان فارسیاند و نه حتی هیچ عربی میتواند از آن سر در بیاورد. دادوستد زبانی میان پارسی و تازی که از دیرباز همسایگان هم بودهاند، به رشد و شکوفایی زبان عرب انجامید و شوربختانه، زبان فارسی را دچار نابسامانی و از هم پاشیدگی کرد. زبان تازی توانست هر چه را که از پارسی میگیرد، پیرو دستگاه صرفی خود کند و به مایههایی از اثر خویش واگرداند. اما نویسندگان ما نخواستند آنچه را که وام میستانند، در دستگاه زبانی خود جذب کنند و از بیگانه، خویشاوند بیافرینند. کار به جایی رسید که واژگان تازی نهتنها پیرو دستور زبان فارسی نشدند که ویژگیهای زبانی خود را نیز به ما دیکته کردند و ما برای نمونه: «میدان» و «فرمان» را به شیوه عربی جمع بستیم و «میادین» و «فرامین» را ساختیم که هنوز هم در ادبیات فارسی، کاربرد دارند!
باید پذیرفت که زبان فارسی در این چند دهه پایانی در زمینه واژهسازی، درخشش چشمگیری داشته و توانسته است با بهرهگیری از مایههای درونی خود، برابرنهادهایی درخور و پسندیده برای کلمات عربی مورد نیازش که پیشتر به همان شکل اولیه مورد استفاده قرار میگرفت بیابد. برای نمونه میتوان «زمینشناسی» را نام برد که جای «معرفه`الارض» را گرفته است؛ یا «فشارسنج» به جای «میزانالضمطه» یا «کارآگاه» به جای «مامور خفیه» یا «دستمزد» به جای «حقالزحمه» یا «رنگین کمان» به جای «قوس و قزح» یا «دادستان» به جای «مدعیالعموم» یا «هواپیما» به جای «طیاره» یا «نوشتافزار» به جای «لوازمالتحریر» یا «باز نشسته» به جای «متقاعد» یا «دماسنج» به جای «میزانالحراره» یا «پیشوند» و «پسوند» به جای «مزید مقدم» و «مزید موخر» و... راستی آن گاه که واژهای برازنده چون «کاربرد» را میتوانیم با روی آوردن به ریشه زبان فارسی و بهرهگرفتن از داراییهای خودمان بسازیم، چرا باید لقمهای گلوگیر مانند «مورد استعمال» را به خورد زبان بدهیم؟! ما تنها با به کار بردن پیشوند گونه و پسوند گونه نام اندامهای بدن چون «سر» و «دست» و «پا» و «چشم» و «گوش» و «دهن»، واژههای بسیار ساختهایم که میتوان برای نمونه به ترتیب: «سرمایه»، «سرنوشت»، «سرگذشت»، «خیرهسر» یا «دستاورد»، «دستمال»، «تنگدست»، «زیردست» یا «پاپوش»، «پایه»، «پاچین»، «بادپا» یا «چشمگیر»، «چمداشت»، «چشمانداز»، «شورچشم» یا «گوشی»، «گوشزد»، «جارگوش»، «خرگوش» یا «دهنگیر»، «دهنسوز»، «بددهن» و «دهنه» را نام برد. در زبان فارسی، ریشههای فعل و همچنین بسیاری از اسمها و صفتها و قیدها میتوانند با همدیگر بیامیزند و در ساختن واژههایی تازه، یاری رسان باشند.
تا همین چندی پیش ما هر واژهای را که از زبانهای اروپایی میگرفتیم، به شکل عبارتی عربی، ترجمه و سرهمبندی میکردیم و میانگاشتیم که آن را با زبان فارسی وا گرداندهایم. نمونهاش: «رفراندوم» که نخست با عبارت «مراجعه به آراء عمومی» در زبان فارسی راه یافت و سپس جای خود را به واژه «همهپرسی» داد؛ یا «مید رم» که نخست «وسیله ارتباط جمعی» خوانده میشد و سرانجام واژه «رسانه» به جای آن نشست؛ یا «ساتلیت» که نخست «قمر مصنوعی» بود و اکنون «ماهواره» گفته میشود. این نشان میدهد که ما در زمانی نه چندان دور تا چه اندازه از توانایی زبان فارسی در میدان واژهسازی و برابریابی، ناامید بوده و برای پل زدن به تمدن جدید در روزگاری که زبان عربی دیگر نمیتواند و نباید چون گذشته میانهدار دنیای شرق و غرب باشد سرسختانه از زبان تازی میآویخته و کار را بیهوده بر خود دشوار میساختهایم.
بیگمان اکنون دیگر زمان آن فرا رسیده است که به دور از شیفتگیها و بیزاریهای بیپایه و پوچ که نه گرهی از این کلاف سردرگم میگشایند و نه هیچ دردی را دوا میکنند برخوردی زبانشناسانه و از سر آگاهی و سنجشگری با مساله زبان فارسی بشود. ما پس از پشت سر نهادن دگرگونیهای بسیار و رسیدن به روزگار نوزانی باید بدانیم که زبان فارسی اگر چه در گستره جهانی چندان که باید نشکوفیده و پا نگرفته است اما هنوز هم این توانایی را دارد که با فرهنگ و دنیای اندیشگی امروز، داد و ستد زبانی برقرار کند و از این قافله عقب نماند. اینک سزاست که به جای رودرروی یکدیگر ایستادن و پا فشردن بر باورهایی که هیچ پیوندی با زبان ندارند، همه با هم یاریگر و دلسوز زبان باشیم و بکوشیم که با زبانی فرمانفرما در جهان امروز سخن بگوییم و اندیشه ایرانی را بپراکنیم.
سید حامد حجتخواه
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)