جام خنده

احساسات شاعری

رضا رفیع
کد خبر: ۲۴۴۷۷۷

وقتی درون معده‌ام احساس سیری است
حال و هوای شاعری‌ام خاکشیری است
می‌دوزم آسمان و زمین را به هم به زور
چون «سوزنی» که شاعر شوخ و شهیری است
تسلیم می‌شوند  بلاشرط  واژه‌ها
بو برده‌اند لحظه سخت اسیری است
طبق خیال، شکل دهم من به واژگان
برخورد جمله شان، خوش و نرم و خمیری است
سرمست می‌شوم و نیازم به جام نیست
چون ذره‌های جان، همه ماءالشعیری است
یک حس داغ در رگ هستیم می‌دود
بیرون اگرچه سخت هوا زمهریری است
گل می‌کند به باغ دلم غنچه‌های لطف
آن هم گلی که ریشه و بته‌اش ضمیری است
غلیان عشق، آتش قلیان شاعری است
حتی اگر که موسم برفی پیری است
وصل و فراق، عشق و تنفر به ملک شعر
در حکم چارپایه تخت امیری است
شاعر به حکم حضرت حق در دیار دل
مسوول پست رایزنی یا سفیری است
چون استوارنامه او از همان ازل
امضا شده است، در حد فوق الامیری است
کی ادکلن زند به شمایل که دائما
شاعر، ‌تر و معطر طبعی عبیری است
یک برگ شعر را به هزاران کباب برگ
نفروشد، ارچه صاحب نان و پنیری است
در زیر خط فقر بود، گرچه گفته‌اند
او را خود التفات به خط فقیری است
فقری که آخرخط سبزش «الی الله» است
نی فقر سرخ؛ آن که شروع حقیری است
دیدی اگر که در کف شاعر حریر هست
آن هم ببین که در کف خانه‌اش حصیری است!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها