مواد مخدر زندگیم را به باد فنا داد

«دنی از مدت‌ها قبل من را تهدید به قتل کرده بود. من می‌دانستم رابطه بیمار ما اگر ادامه داشته باشد نتیجه‌ای جز مرگ نخواهد داشت، اما او حاضر به جدا شدن از من نبود. او اصرار داشت که اگر سعی کنیم رابطه‌مان را می‌توانیم بهبود بخشیم. من می‌دانستم که بی‌فایده است و نوعی احساس وابستگی که در او نسبت به من وجود داشت مرا می‌ترساند.
کد خبر: ۲۴۴۵۶۶

دنی از یک‌سو بشدت به من وابسته بود و ادعا می‌کرد حتی یک روز هم نمی‌تواند بدون من زندگی کند، اما از طرف دیگر کارهایی که در زندگی انجام می‌داد می‌توانست علت فرار زنان زیادی از زندگی باشد. من تنها در 6 ماه اول ازدواجمان رنگ خوشبختی را به خود دیدم و کم‌کم از آن به بعد بود که متوجه شدم او به‌هیچ عنوان آدمی که من تصورش را می‌کردم نبوده و یک بیمار روانی است. ازدواج ما که تنها 5 ماه پس از طلاق من از شوهر اولم صورت می‌گرفت تبدیل به کابوسی شد که هر شب با خود می‌گفتم کاش از همسرم جدا نشده بودم و هرگز دنی را ملاقات نمی‌کردم. رابطه ما بیمار بود و هر کس آن را می‌دید متوجه مشکلات آن می‌شد. دنی مشکل روانی داشت و بالاخره این مشکل برایمان تا آخر عمر دردسرساز شد.» خانم سوآن‌ کول 34‌ساله به اتهام به قتل رساندن همسرش دنی دورن‌ دستگیر و به حبس ابد محکوم شده است. این زن متهم است پس از به قتل رساندن شوهرش با شلیک 4 گلوله جسد او را با استفاده از یک پارچه به انباری داخل مزرعه‌شان برده و به مدت 5 روز در آن محل نگهداری کرده است. زمانی که ماموران پلیس جسد این مرد را در مزرعه بزرگش کشف کردند خروارها چوب و لاستیک کهنه روی بدن او آوار شده بود. به محض پیدا شدن جسد خانم کول ‌که خودش به بقتل رساندن همسرش اعتراف کرده بود دستگیر و بازداشت شد. «من می‌دانستم که خودم دچار مشکلات زیاد روحی هستم. جدایی من از همسر اولم سبب شد که دو فرزندم را از دست بدهم و این ضربه محکمی به من بود. از آنجایی که کاری نداشتم و نمی‌‌توانستم از پس مخارج بچه‌ها برآیم دادگاه حق حضانت آنها را به پدرشان سپرد و من تنها اجازه داشتم هفته‌ای چند ساعت آنها را ببینم. می‌دانستم که آنها هرگز علاقه‌ای به من نداشتند، زیرا از نظر آنها من مادری سنگدل بودم که نتوانستم رابطه درستی با پدرشان برقرار کنم و موجب جدایی‌مان شده بودم. وقتی با دنی، آشنا شدم از نظر روحی به شدت افسرده بودم. او توانست در مدت کوتاهی مرا نسبت به زندگی امیدوار کند و دوباره امید جدیدی به ببخشد. او مردی بسیار شاد و سرزنده بود که انگار هیچ چیز در دنیا ناراحتش نمی‌‌کرد و با هر اتفاقی به راحتی کنار می‌آمد. دلم می‌خواست من هم مثل او باشم و همه سعی‌ام را کردم تا آن‌طور که او می‌گوید زندگی کنم. ازدواج که کردیم امید زیادی به ساختن یک زندگی رویایی داشتم. او مزرعه بزرگی داشت که خود آن باعث شده بود روحیه جدیدی بگیرم و به کارهای مختلفی همچون نگهداری از اسب‌ها مشغول شوم اما انگار این زندگی رویایی دوام زیادی نداشت. کم‌کم متوجه شدم این حالات شاد و سر حال همسرم نه به خاطر روحیه او بلکه به خاطر مصرف انواع مخدری است که او در اختیار داشت. استفاده بی‌رویه او از مشروبات الکلی در کنار مخدر سبب شده بود او روحیه‌ای کاملا غیرعادی به خود بگیرد که من تا به حال آن را تجربه نکرده بودم. تا زمانی که او را همراهی او با من هیچ مشکلی نداشت اما به محض این که هنگام استفاده از مواد او را سرزنش و از او دوری می‌کردم دعواهای شدید ما شروع می‌شد. کم‌کم کار به جایی رسید که من هم پا به پای او شروع به مصرف موادمخدر کردم. از این راه به خودم آرامش می‌دادم و واقعیات زندگی را نمی‌دیدم، اما دعواهای ما ادامه داشت، انگار طلسم شده بودیم. روز به روز اوضاع‌مان بدتر می‌شد و من به مواد اعتیاد بیشتری پیدا می‌کردم.» ماجرای کشته شدن آقای دورن در مزرعه بزرگش زمانی فاش شد که خانم کول چند روز پس از حادثه با مادرش تماس گرفت. او عنوان کرد که با اسلحه منزلشان به سوی شوهرش شلیک کرده و او را از پایدرآورده و در انباری محل نگهداری چوب و الوار او را رها کرده است.

مادرش که بشدت ترسیده بود از او خواست با پلیس تماس بگیرد اما خانم کول که ظاهرا به علت مصرف مواد حالت عادی نداشت مدام می‌خندید و عنوان می‌کرد نیازی به حضور پلیس در خانه‌اش نیست.

برای این که راهی برای حضور پلیس در خانه او وجود داشته باشد مادر خانم کول که خودش در ایالتی دیگر زندگی می‌کرد راهی به نظرش رسید. او به دخترش پیشنهاد داد تا با کشیشی که او را از بچگی می‌شناخت و دوست خانوادگی آنها بود تماس بگیرد و ماجرا را برای او تعریف کند. او می‌دانست به این بهانه دخترش همه چیز را اعتراف می‌کند و این کشیش می‌تواند پلیس را در جریان ماجرا قرار دهد. همین اتفاق هم افتاد. خانم کول ماجرای کشته شدن همسرش را برای این کشیش تعریف کرد و تنها دقایقی بعد پلیس در منزل او حاضر شد. آنها به محض وارد شدن به انباری با بوی بسیار بدی مواجه شدند که نشان می‌داد اطلاعاتی که این زن از همسرش ارائه داده واقعی است و او قاتل شوهرش است.

«روزی که آن اتفاق افتاد مثل همیشه دعوای بدی کردیم. او می‌گفت که من آن زنی نبوده‌ام که او انتظارش را داشته و از من ناامید شده است. او گفت که دادگاه حق داشته که حضانت فرزندانم را به من ندهد، زیرا من لیاقت نگهداری از آنها را نداشته‌ام. حرف‌هایش بشدت آزرده‌ام کرده بود و می‌خواستم هر طور که هست از او انتقام بگیرم. از هفته‌ها قبل با یکدیگر سراغ مصرف کراک رفته بودیم و این ماده حالت بدی در هر دوی ما ایجاد کرده بود. وقتی اسلحه را در کشوی میز پذیرایی‌مان دیدم درنگ نکردم. می‌دانستم که این آخر خط است، اما برایم مهم نبود. به سوی او شلیک کردم و نقش بر زمین شد. تا ساعت‌ها به حال خودم نبودم و وقتی به خودم آمدم نزدیک جسد او بی‌هوش شده بودم. با استفاده از یک ملحفه او را به انباری بردم و مقدار زیادی الوار روی او ریختم. می‌خواستم آنجا بماند تا استخوان‌هایش را همیشه با خود داشته باشم. می‌دانم اگر من او را از پا درنمی‌آوردم خیلی زود او همین کار را با من می‌کرد. استفاده از مواد مغزمان را نابود کرد و زندگی‌مان را به باد فنا داد.»

مترجم: المیرا صدیقی
منبع: کورت‌نیوز

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها