زیر آلاچیق: مهمترین برنامه زندگی هر کسی ازدواجه (چون میخواد واسه ادامه راهش یه همراه انتخاب کنه.) بنابراین، عشق میتونه کاری کنه که هویتت رو فراموش کنی؛ میتونه سرنوشتت رو عوض کنه، اما یادت نره، نذاری هر کاری دلش خواست باهات بکنه، چون تو هم یه طرف قضیهای. خودت رو نباز.
جزیرهای در مرداب از اراک: ... 1 واقعا به نظر شما متن «اصغر دردمندی» یا «فرید دانشفر» از متن ...«از قم» بهتر بوده که این اول صفحه و اون فقط چند خطش پایین صفحه تو پستخانه چاپ شده؟ برای رفع این قضاوتهای مشکوک، من یه پیشنهاد دارم: هر هفته بروبچ بهترین متن هفته پیش رو انتخاب کنند و شما هم بعد از شمارش آرا، اسم نویسنده رو تو شماره جدید چاپ کنید... 2 واژههایی مثل پنجره، قاصدک، اقاقی، شاپرک و غیره در متنهای چاپ شده هر هفته بیش از اندازه تکرار میشود. 3 چاردیواری خوب، اونه که وقتی هر کدوم از ما بروبچ میخونیمش حداقل یه پله پیشرفت کنیم (از هر لحاظ) که متاسفانه تو این چند هفته اخیر با این مطالب تکراری این ویژگی کمرنگ شده. من دیگه از خوبیهای این دو صفحه نگفتم چون همه میدونیم چاردیواری همیشه بهترینه و...
عزیز من، تو چون از یه جزیره دور افتاده داری واسهمون بطری نامه میفرستی! احتمالا نمیدونی که درآوردن این صفحه چقدر دردسر داره. همین جوریش نامههای بروبچ یه یکیدوماهی تو نوبت میمونه تا به جواب برسه، منم که دو تا دست بیشتر ندارم! (شبا هم که نمیتونم بدون نون و مایحتاج زندگی برم خونه وگرنه کسی رام نمیده، پارک و مارک هم کنار خونهمون نیست و در این صورت مجبورم تا صبح تو جوب آب بخوابم! هههههه...) پس 1 دردسر انتخاب بهترین متن به سبب وجود فقط دو دست! و دوره زمانی یکیدوماهه از ارسال تا دریافت و خواندن نامهها و از دور دستی بر آتش داشتن شما و غیره و ذلک و هکذا... خیلی زیاده. یعنی اگه همون شائبههه! باشه بهتر از اینه که سردبیر هی بزنه تو سر من و بگه: چرا صفحه نامهها رو 3 ماه بعد داری میدی! متن ارسالی ...«از قم» فقط قسمتی که بهتر از بخشهای دیگهش بود اونم با یه نمه دست بردن تو نوشتهاش چاپ شده بود از باب اشاره به نویسندهاش که یعنی اینجاش خوب بود و اینجوری بنویس ولی متن اصغر و فرید، تقریبا همون بود که بود؛ یعنی یه ماشین صافکاری شده با ماشین صفر تفاوتی نداره؟! نههههه؟... ای باباااااا...! 2 قابل توجه بروبچ همیشه در صحنه! 3 ممنون. به خوبی خودت، خوبیهایی رو که نگفتی بیشتر ببین و نقص ما و کملطفی بروبچی که مطالب تکراری میفرستن رو زیر چشمی رد کن، یا اصلا بندازش تو مرداب! ما هم سعی میکنیم بیشتر به بهتر شدن بیندیشیم... دینگ دینگ، در تمام ایران!
جوجه تیغی: یعنی میشه یه روزی یه دونه ستاره تو آسمونم داشته باشم که فقط مال من باشه؟ که دیگه هیچکسی صاحب اون نباشه؟ که دیگه هیچکسی انتظار چشمک زدن اون رو نداشته باشه؟... آخ که اگه بشه چی میشه!
مصطفی تنهایی (غلام) از قم:... هواشناسی دنیا با وجود آدم فرق میکند؛ دنیا آرام است و هوای حال من طوفانی... منی که روزی شیرینی شعرهایم را با چایی میخوردم، حالا شعرم را با یک من عسل هم نمیشود خورد! درون من طوفانی برپاست؛ یک بحران درونی. وجودم پر شده از تنهایی. تنهایی... چه جمله کوتاهی است!
تنهاترین ساحل: سالهاست خورشید دلم به خواب رفته است و تکرار شبهای بیگریز و تکراری، ثانیههایم را ورق میزند... و تو آن سوی روشنی خفتهای، بیآنکه بدانی برای رسیدن به تو، جادهای پر از رد پای تاریکی روبهرویم دراز کشیده است. جادهای که حتی خطهای سفیدش به دنبال چشمهای سرخ عابران آن (منظورم چراغ ماشینهاست) از ترکهای سیاهش فرار میکند، چه رسد به آدمها که همیشه از تاریکی در هراسند...
یادت باشه، یه اثر خوب و هنرمندانه، اثریه که خودش حرف بزنه و تو ذهن مخاطب تصویرسازی کنه، نه اینکه نویسنده یا خالقش بیاد وسط و بگه: منظورم چراغ ماشینهاستهاااااااا...! تااااااازه، یعنی چی که «از ترکهای سیاهش فرار میکند؟.» اینا رو گفتم به فرض اینکه میخوای پیشرفت کنی، اگه به فرض اینی باشه که بخوای ناراحت بشی، بگو تا از ایفای نقش چراغ چشمکزن بیخیال شم!
مهدی موسوی از تهران:...از بروبچ صفحه گله دارم چون نوشتههاشون حال و هوای ابری گرفته... این بچهها که به حرف ما گوش نمیدن لااقل شما یه چیزی بهشون بگو...
هی بچهها! اینم «یه چیزی...!» خوب شد؟ (بابا اینا که من میشناسم به حرف خودشون هم گوش نمیدن، میخوای به حرف من و شما گوش بدن؟!)
ناشناس از یه جایی؟...جون من جون هر کی که دوست داری، بیخیال عکس بروبچ شو. به جون خودم افسردگی گرفتم. آخه فکر نمیکردم آدمهایی با این سن زیاد بیان واسه چاردیواری نامه بنویسن... خب دیگه این بحث خیلی کشدار شد، پس نتیجهگیری: همه میتونن نامه بنویسن اما جون من فقط عکسشون رو چاپ نکن، بذار تو ذهنم همون بروبچ باصفای همسنوسال خودم بیاد تو ذهنم.
جون تو، جون هر کی که خودت دوس داری، اون بالای صفحه کلمهها و ترکیبات تازه «بروبچهها» رو میبینی؟ بچههاش که معلومه، اون «بر» همون بزرگسالانه که مخفف شده!! بیا این عادتمون رو که به جای «چی میگه» هی «کی میگه» رو نگاه میکنیم بیخیال شیم! با خیال عکس بروبچ، این ترک عادت راحتتره.
شیوا بهروزیان از اراک: ...همه انسانها در زندگیشون پستیها و بلندیها رو تجربه میکنند یا تجربه کردند؛ از آدمهای بزرگ گرفته تا آدمهای کوچک. ولی فرق این آدمها در اینه که آدمهای بزرگ از پستیهای زندگی درس گرفتهاند و با باری از تجربه و سرعتی بیشتر به سمت بلندیها حرکت میکنند اما آدمهای کوچیک دائما در حال گله و شکایتند که زندگی با ما سر ناسازگاری دارد...
زینب فخار 21 ساله از کاشمر: ...آنجا که جای گریه، لب میخندد/ بر خیسی اشک دیده تب میبندد/ یک لحظه چو تازه زندگی میگیرد/ یک زنده میان زندگی میمیرد/ آنجا که به وسعت سرآغاز کبود/ آغازگر تمام این بود و نبود/ یک قصه خوش کنار شب میخوابد/ آهسته غمی به روی غم میبافد/ آنجاست که لحظههای خوش دیر شود/ انسان به تماشای زمان پیر شود...
ببینم... مگه چند خروار سبزی گرفتین که هنوز پاک نکرده موندن؟!! ها؟ بگم حدیث مطالبی و شبزده عاشق بیان کمکت؟ هههههه!
مینا، شیشهای شکسته از برهوت دوستی: ...آدم باید برای قشنگی تخیلاتش حد و مرزی تعیین کنه و با این فکر که همه چیز همونیه که خودش فکر میکنه، به خیالپردازی نپردازه. تخیل چیز خوبیه اما وقتی باعث تلخی حقایق میشه معمولا سعی میکنیم طبق عادت، صورت مساله رو پاک کنیم و این کار هم باعث میشه که حقایق رو انکار کنیم...
پس درباره دیگران خیالپردازی نکن!
بدون امضا از همدان:...میخوام داد بزنم شاید بفهمه یکی حرفامو/ دیگه خسته شدم از بس که ریختم تو دلم دردامو/ میخوام بغضمو فریاد بزنم، دیگه شکستم/ اونقدر شکستم زیر غرور دیگه نمیدونم کی هستم...
اون جمله «دو هزار بیت حفظ کردن» و این صوبتا رو خاطرت هست؟ قانون اول و دوم رو هم که میتونی از پاراگراف اول زیر تلگرافخونه بخونی، میمونه یه گوش من که اون رو هم درست همینجا جلوی روت میبینی... نمیبینی؟ اوا... ایناها دیگه، اینی که افتاده اینجا رو زمین و منتظر شنیدن درد دلهات ثانیهشماری میکنه، گوش منه دیگه!
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)