آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
به زمین انداختش نگاه چرخاند. روی دیوار اتاق پر از صورتکهای مختلف بود. جلو رفت، جلوتر. این را برداشت و آن یکی را. آنها را به زمین میانداخت. خم شد. آن یکی شیطان بود، آن یکی سیاه برزنگی! همه را در کیسه زباله ریخت.
روی صندلی نشست. به دیوار نگاه کرد. سری تکان داد و بلند شد. میخها را از دیوار بیرون کشید. یکی، دو تا، ده تا، بیست تا....
جای صورتکها روی دیوار سفید بود و هاله دورشان دودگرفته. رفت و با سطل آب و دستمال برگشت. دستمال را توی سطل آب و ریکا فشرد. به دیوار کشید. چرک از دیوار همراه با کف بیرون میزد.
دستمال را شست و چلاند. بارها دستمال نمدار را روی دیوار کشید. دیوار تمیز شد. از پلهها پایین رفت. ماسکها را گوشه حیاط ریخت و ماسک پیرزن جادوگر را در دست گرفت. یادی در ذهنش جرقه زد.
آقا از هر نوع که مییاری یکیش رو برا من کنار بزار.
برا بچهات میخوای؟
بچه کدومه؟! کلکسیون دارم!
از گوشه حیاط پیت را برداشت. نفت رویشان ریخت. کبریت را روشن کرد. شعلهور که شد، پرتاب کرد. صورتکها جمع شدند. حرارت سوختنشان صورتش را گرم کرد.
فضای حیاط بوی ماسک سوخته میداد.
***
فرهاد دستی به موهای لخت و سیاهش کشید.
خانمی، چرا سوزوندیشون؟ اینا که جزئی از زندگیت بودن.
خسته شدم فرهاد.
مکثی کرد. پشت به پنجره ایستاد.
وقتی دوست ندارم، میگم دوست ندارم، وقتی دلم نمیخواد بخندم، میخندم. وقتی باید بخندم، گریه میکنم. باید از یه جایی شروع میکردم.
برگشت. نسیم ملایمی موهایش را پریشان کرد.
چشماتو ببند. دستتو بده من!
فرهاد را به دنبال خودش به اتاق کناری برد. در را باز کرد.
برات یه سورپرایز دارم.
پارچه را از روی بوم کشید.
حالا چشمهاتو باز کن. این هم خونهمون که خارج شهره!
میدونم انتهاییترین خونه یک شهر شلوغ تو یه جاده خاکی.
آره، آره.
موهایش را پشت گوش زد. آب دهانش را قورت داد.
اینم پشت تپه است؛ یه خرمن آتیش. مردم شهر از دست ماسکهاشون خسته شدن و یه جا آتیششون زدن.
لبخند کمرنگی زد.
خیلی کار برد ولی بالاخره تموم شد.
این تابلو، گل سرسبد نقاشیهای گالریت میشه خانمی.
مریم منصوری
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....