پدر دوستم میگوید دیر وقته لطفا فردا برای خرید بیایید، ولی آن شخص اصرار میکند که نه همین امشب نیاز به چند تکه لوازم خانگی دارم که پدر دوستم بعد از اینکه پیش خودش چرتکه میاندازد میبیند لابد چند میلیون تومنی خرید میکند. به همین خاطر دوباره کرکره مغازه را بالا میزند و خریدار را به مغازه دعوت میکند. مرد لوازم مورد نظر را انتخاب و پدر دوستم طبق عادت کاسبها مبلغی بیشتر از قیمت واقعی را میگوید که اگر طرف خریدار بود چانه بزند و او مبلغ اصلی را بگوید، اما برخلاف انتظار پدر دوستم خریدار همان مبلغ گفته شده توسط فروشنده را پرداخت میکند و لوازم را هم میگذارد همانجا تا فردا صبح بیاید و ببرد. در این لحظه پدر دوستم مردد میماند که مبلغ اضافهتر از قیمت اصلی را به خریدار پس بدهد یا نه؟ اما خریدار میرود و پدر دوستم در حالی که مشغول بستن شیشه سکوریت مغازهاش بوده پیش خودش میگوید فردا که خریدار آمد پول اضافی را برمیگرداند. در همین فکرها بوده که در یک لحظه شیشه سکوریت مغازه تکه تکه شده و روی زمین میریزد. پدر دوستم در همان لحظه برمیگردد طرف دیگر خیابان و خریدار را نگاه میکند که با تاسف سر تکان میدهد و بدون درنگ سوار ماشینش شده و دور میشود. فردای آن روز پدر دوستم شیشهبر میآورد تا شیشه سکوریت مغازهاش را عوض کند، مبلغی که شیشهبر از او میگیرد دقیقا برابر با همان مبلغی بوده که از خریدار اضافه گرفته بود. این مطلب را نوشتم تا نتیجهگیری کنم که خدا جای حق نشسته. شاید از حق خودش بگذرد، ولی از حقالناس هیچ وقت نمیگذرد.
حمید صوتی آزاد از تهران
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....