محمود فخرالحاج از قم- حسن جعفری باکلانی از اراک- مینا، شیشهای شکسته از برهوت دوستی (این پیام 30 حرفیت زد و منو کشت! «بفرما... همه گلوکزها پرید، خیالت راحت شد؟-)!» بهناز افشانی از لشت نشاء (صفحه بروبچ از آن بروبچ است. دینگ دینگ! پس چی؟ خوش آمدی... اما یادت باشه همچی یه نمه واضحتر حرف بزن. مثلا «فیلسوف قرنهای پیشرفته را به سیمهای رابط یک مجنون گره خواهد زد...» یعنی چی؟ ذهن من علیله؟ یا علیلم ذهن من؟ هااااا؟!!-) غزل بیگلری از کرمانشاه- یک دختر عشق ورزش (دوست داشتم گله طنزآمیزت رو از پست شهرتون چاپ کنم ولی خب، میدونی؟ ما اینجا به هزار نفر باس جواب بدیم، با مسئول پستخونه شهرتون میشد هزار و یه نفر. حالا با این هزار نفر یه جوری میشد کنار اومد، ولی ای آخ! از اون نفر هزار و یکم!-) محمد جواد جانفدا (این فیلم هندیها رو دیدی؟ یا قبلا که فیلمفارسی غوغا میکرد؟ ماجرای دخترکی با چشم گریان هم مثل اونا، نگاه سطحیای داره عزیزکم. اگه باز نمییای بگی تو ذوقم خورد و اینا، باس بگم نگاه سطحی رو از ماجراهای اطرافت بگیر و حرفهات رو درست و گیرا و با دیدی غیرعوامانه بیان کن تا پیشرفت کنی. البت، اگه دوست داری پیشرفت کنی-) پونه 23 ساله از کرج- حسن باقریان از تهران- بدون امضا (ببخشییییییید؟!! تو کدوم گوشه دنیا از روی حرف آدمها میشه اسمشون رو تشخیص داد؟!!-) عروسک (من بارها و بارها گفتهم: این گوش من همین جا افتاده رو زمین و منتظر شنیدن درد دل همه اونهاییه که احساس میکنن تنهان، یا میخوان یکی به درد دلشون گوش بده. بنویس و هر چی هم خودت دوس داری صدامون کن-) پایه یک بروبچ 19 ساله از اصفهان (کلی به جوابی که به اون بهاصطلاح مشاور دادی خندیدم. متأسفانه دور و بر ما آدمهای زیادی هستن که چار تا جمله از بر کردهن و یه مدرکی گرفتهن و گمون میکنن مهندس و دکتر و مشاور و نقاش و... متخصصن. یکی از دلایلی که باعث شد من خودم برم تهِ هر اطلاعی رو به دست بیارم تا بتونم مشکلاتم رو حل کنم وجود یه همچی آدمهایی بود! اما تو قضیه اون پسره که در ماشین رو باز کرده بود، نگاه کاملا اشتباهی داری و همین نگاه اشتباه به اضافه تفکر نادرست والدین در تربیت بچههاشونه که باعث شده یه همچی برداشتی داشته باشی. بزرگتر که شدی و مستقل، یه نمه متفکرانهتر مطالعه کنی، خودت میفهمی که زندگی اینجوریام نیس که گمون میکنی. تا اون موقع به این مسائل توجه نکن که کار دستت نده-) مهدیار از قم- شب جنگلبان (همین نقاشی از اون کاردستی هم ما رو بس بود تا کلی مدیون و ممنون سرکار عالی بشیم. دیگه بیشتر از اینا خجالتزدهمون نکن-) ت.ن. از قم (امیدوارم تو کاری که در پیش گرفتی موفق باشی. هر چند که نفهمیدم اصولا چه کاری هست!-) مارال از کنار خط راهآهن- شبدر شبزده از ملایر- بهاره رادهوش 20 ساله از اصفهان (خاطرهای که برای خواهرت مینا اتفاق افتاده بود به دستم رسید. ازش بپرس که از چی ترسیده بوده که در اتاق رو قفل کرده بوده؟ هوم؟ خب معلومه دیگه، منم از ترس همون مسئله نمیتونم چاپش کنم. تو این گیر و ویر یکی بیاد یقه منو بچسبه یه دفعه هم اون ببینه و هم خودم که اِوا...! لباسم یقه نداره، دلت مییااااااد؟!! میبینی این سردبیر ما تا کجاها رو حواسش هست؟-) رهنما از شهرستان رزن (چهطوری برادر؟ ما همیشه به یاد بروبچ قدیمی هستیم حتی اگه نشه هر شماره اسمی از دلتنگیهامون ببریم-) سید میلاد از ساری- شبزده عاشق (بشمار: «بهمن ماه هم از راه رسید، پس تولدت مبارک.» ببینم، 30 حرفش درست بود؟-) استادی کوچک (شما استادی بزرگید البته، ولی به شرطی که قانون شماره 2 این تلامیذ و شاگردان کوچکتون رو از زیر تلگرافخونه بخونید؛ نوشته: یا وبلاگ خودتون یا صفحه بروبچهها، برای یه جا پست کنید!-) حدیث مطالبی- بهنام، عاشق دلشکسته-
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)