خنده جام

بار غم آن نازنین

تقدیر دارد کم کمک صبر مرا سر می برد صد کوه ایوب مرا چون کاه و چون پر می برد دارد جوانی می‌رود از پیش من چون برق و باد از بس که سرعت دارد او، انگار که سر می برد
کد خبر: ۲۳۱۶۰۷

فصل بهار زندگی، برفی که می بارد به سر

رنگ جوانی مو به مو از سر، سراسر می برد

اوقات زرخیز من از گنجینه عمرم پرید

در روز روشن سارقی گویی که از در می برد

گر رو کنم من آنچه را تقدیر کرده در حقم

دانم ز تقدیر آبرو، یکجا و یکسر می برد

از روی چرخ زندگی افتاده‌ام من یکوری

بازم چو کجدار و مریز، آهسته یکور می برد

پاییز هجران، آخرین برگ درخت عشق را

در مهر و آبان گر نشد، در ماه آذر می برد

چون جوجه را در آخر پاییز می باید شمرد

بر لب ز عشاقش یقین، یک نام، دلبر می برد

کار گلان دل بردن است، از هرچه بلبل ملبل است

اما گل من این میان، یک جور دیگر می برد

دل را به پنبه سر برد، تا دل به دریاها زنی

در حالت سودا تو را تا بحر احمر می برد

آنگه طنابی این هوا(!) بر گردنت می افکند

بعدش تو را دنبال خود، آن سوی خاور می برد

بار غم آن نازنین، هرگز نمی ماند زمین

اول تو را خر می‌کند، آن گاه با خر می‌برد

صد نامه در دست هوا پا در هوا بهر گل است

پا پیش بگذارد کسی گر نامه بهتر می برد!

رضا رفیع

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها