در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
همین که راه میرود آماده است. من پاسخ دادم، لاستیکهایش آماده نیست و اگر برف و یخبندان شود، زمینگیر میشویم. عیال جواب داد: کو برف، کو بارندگی تا زمین یخ بزند؟ جاده آسفالته که یخ نمیزند. به هر حال بچهها آنقدر گفتند که من راضی شدم. عصر چهارشنبه روزی بود که تقریبا ساعت 3 بعدازظهر از کرمانشاه به طرف تهران راه افتادیم. هوا کاملا صاف بود، اگرچه سوز نسبتا تندی میآمد، اما به طاق بستان که رسیدیم، هوا کمکم تو هم رفت و دوردستها را که نگاه میکردی میشد فهمید برف یا باران میبارد. عیال گفت: نگران شدی؟
جواب دادم: به نظر میآید که برف میبارد.
پسرم گفت: نه بابا، برف کجا بود؟ هوا به این خوبی!
عیال گفت: تندتر برو که اگر هوا بد شد به شب نخوریم اما نه، هوا گرفته بود و گرفتهتر شد. جلوتر که رفتیم کمکم باران آمد و جلوتر که رفتیم برفاب بود. میشد حدس زد آن بالاها و در گردنه اسدآباد حسابی برف میآید، این را از ماشینهایی که از روبهرو میآمدند میشد فهمید، کموبیش روی سقفشان برف نشسته بود.
به پسرم گفتم: زنجیر چرخ را آوردی؟
جواب داد: نه؟
مگر نگفتم از تو انباری برش دار بیار!
یادم رفت.
اگر گیر افتادیم چی؟
عیال جواب داد: جروبحث فایده نداره، نفوس بد نزن، انشاءالله که خبری نیست.
اما اتفاقا خبری بود. هر چه هوا تاریکتر میشد، ریزش برف هم بیشتر میشد. تقریبا به نزدیکیهای شهر اسدآباد که رسیدیم، دیدیم بله، برف میبارد. البته برف کمجانی بود؛ ریز ولیبه قولی ماندنی . به دامنههای گردنه اسدآباد که رسیدیم دیگر برف کوه را پوشانده بود و در جاده تقریبا جا خوش کرده بود.
از اینجا به بعد بود که نگرانی از سر خوردگی ماشین دغدغه شد. مانده بودم به راه ادامه بدهم یا نه، چون مطمئن بودم به پیچهای بالاتر گردنه که برسیم، ریزش برف و احتمال زمینگیر شدنمان بیشتر خواهد بود. به بچهها گفتم: باید برگردیم.
همه اعتراض کردند که یعنی چه، این همه راه آمدیم، دوباره برگردیم، اقلا از ماشینهای روبهرو بپرس. شاید بالاتر، هوا مساعدتر باشد. همین کار را هم کردم و گفتند گردنه برفگیر است. اما بعد از گردنه ، هوا صاف صاف است. یکی از رانندگان گفت: با دنده دو برو و با گاز یکنواخت مشکلی پیش نمیآید.
دودل بودم که چه کار کنم، چون لاستیکهای چرخ، لاستیک مناسبی نبود امکان سر خوردنش زیاد بود، آن هم در آن هوا که کمکم، برفپاکنها باید با دور تند کار میکردند. عیال گفت: برو به امید خدا، مشکلی پیش نمیآید.
پسرم گفت: پشت سر مینیبوس برو و همین خط را ادامه بده.
ماشاءالله، هزار ماشاءالله همه کارشناس راه و راهداری و یخبندان شده بودند. بالاتر که رفتیم، هوا کاملا تاریک شده بود. ماشینهایی که در سمت من بودند، همه با احتیاط و پشت سر هم میرفتند. من هم چهارچشمی جاده را میپاییدم و با گاز یکنواخت میرفتم که یک وقت کم و زیاد شدن گاز باعث کم و زیاد شدن دور چرخهای اتومبیل و سر خوردنم نشود. اما بالاخره این اتفاق افتاد، چیزی به آخرین سربالایی نمانده بود که ته ماشین چرخید. شانس آوردم که طرف کوه بودم، اگر طرف دره بودم که دویست سیصد متر افتاده بودیم ته دره و تکه بزرگمان گوشمان بود. عیال نفسش بند آمده بود. پیاده شدم، دیدم چرخهای عقب در باریکه جوی کنار کوه گیر افتاده و باید بیرون میآمدند، اما مشکل این بود که چرخهای من مناسب نبود و گاز دادن بیفایده بود و ممکن بود این بار از سمت دیگری سر بخورم و با ماشینهای در حال عبور تصادف کنم. زنجیر چرخ هم که نداشتیم تا صبح باید یخ میزدیم. دستم را جلوی ماشینهای عبوری بلند کردم، اما بیفایده بود، همه آنها در وضعی بودند که بیشتر به فکر ادامه راه خود بودند. مدتی بعد عیال هم پیاده شد، چنان برفی میآمد که نگو و نپرس. واقعا مانده بودیم چه کار کنیم. در همین درماندگیها بودیم که یک کامیون خاور جلوتر از ما ایستاد، شاگرد راننده پیاده شد.
چی شده؟
ماجرا را شرح دادیم. او گفت: ماشاءالله شما خودتون عاقلهمردی هستید. آدم که در این هوا با این لاستیکها بدون زنجیر دست زن و بچهاش را نمیگیرد بیاید در گردنه گیر کند.
واقعا جوابی نداشتم بدهم. گفتم: وقتی ما آمدیم هوا آفتابی بود. بگذریم. شاگرد راننده گفت، بگذار ببینم اوستا چه فکری دارد. بعد رفت و چند لحظه بعد با راننده که مرد میانسال و خوشبرخوردی بود برگشت و نگاهی به ماشین ما کرد و بعد به شاگرد راننده گفت: پسر بپر آن طناب را از صندوق بغل بیاور... .
دردسرتان ندهم، خود راننده و شاگرد راننده بدون این که به ما اجازه بدهند، ماشین ما را با هزار احتیاط بکسل کردند و تا بالای گردنه بردند. حتی تا جلوتر هم که سرازیری بود و دیگر برف کمجان شده بود و جاده کمکم کمبرف شده بود هم جانب احتیاط را رعایت کردند . بعد که راه کاملا مطمئن شد، کناری زدند و طناب بکسل را باز کردند. مانده بودم چطور تشکر کنم، دست کردم در جیبم که سه چهار هزار تومانی تقدیم کنم. راننده انگار بهش برخورده بود، برگشت و گفت:
داداش واسه پول که این کار را نکردم. وظیفه اخلاقی و دینی من بود که نگذارم تو و زن و بچهات در برف و سرما بلرزید. به همدان که رسیدی یک چیزی بینداز تو صندوق صدقات و صد تا صلوات بفرست.
گفتم: چشم، واقعا آقایی! برادری کردی.
بگذریم، ما سلامت به مقصد رسیدیم، اما آن اتفاق باعث شد هر وقت در خیابان و جاده رانندهای را مستاصل دیدم، از ته دل بروم کمکش کنم. شما هم همین کار را بکنید، جای دوری نمیرود.
سید جواد . ش . - کرمانشاه
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: