حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
ما در کودکی خوشبخت بودیم. پدرم از تجار سرشناس بود و با توجه به اینکه تحصیلاتش را نیز تا مقطع فوق لیسانس در دانشگاه ادامه داده بود از علم و تجربه کافی در کار برخوردار بود.
او در اوایل کارش به مادرم علاقه مند شده بود و با وجود اصرار خانواده اش مبنی بر اینکه مادرم و خانوادهاش از نظر سطح فرهنگی و اجتماعی پایینتر از پدرم بودند با او ازدواج کرد.
اکثر اعضای خانواده پدرم در خارج از کشور زندگی میکردند. پدرم نیز چندین بار سفرهایی به اروپا داشت.
ما زندگی خوبی داشتیم تا اینکه سر و کله خانواده مادرم در زندگی مان پیدا شد.
مادرم که متوجه رونق کار پدرم شده بود به هر بهانهای بود او را راضی کرد تا بخشی از کارهای خود را که عموما اجرایی و مالی بودند به دست دو نفر از بستگان مادرم بسپارد تا مثلا خیالش راحتتر باشد. اما یکی از آنها که پسر عموی مادرم بود از اموال پدرم برای خود برمیداشت و ما کم کم متوجه این جریانات میشدیم.
اوایل من و خواهرم کاری به این کارها نداشتیم اما فهمیدیم مادرم با وجود اینکه پدر چیزی برایش کم نمیگذاشت از دزدیهای بستگانش از پدر آگاه بود، اما درصدی نیز برای خودش میگرفت و پنهان میکرد.
در سن 10 سالگی که متوجه این موضوع شدم جریان را برای پدر تعریف کردم و پدرم نیز او را به زندان انداخت.
اما با مادرم جز چند مشاجره و درگیری لفظی کاری نداشت. متاسفانه مادر به قدری از دست من عصبانی شده بود که مرتب مرا به انواع مختلف شکنجه میداد و هر وقت پدر در منزل نبود هر طور میتوانست مرا در محرومیت از غذا و بازی و گرما و... میگذاشت.
پس از مدتی پدرم دچار سرطان شد و پس از یکی دو سال نیز جان خود را از دست داد.
مادرم که تازه فهمیده بود چه جواهری را از دست داده دچار بیماری روحی شد به طوری که تعادل درستی نداشت و باید به مراکز درمانی سپرده میشد.
من و خواهرم مدتی به پدر بزرگ و مادر بزرگ سپرده شدیم. اما آنها هم علاقهای به نگهداری از ما نداشتند.
خواهر بزرگم که درسخوان تر بود پس از اتمام تحصیلاتش وارد کالج شد و خیلی زود نیز ازدواج کرد و به دنبال زندگی خود رفت.
میگفت از زندگیاش راضی است و من هم که فکر میکردم ازدواج راهی برای نجات از مشکلات خانوادگی و روحی ام است تصمیم گرفتم با اولین کسی که آشنا میشوم ازدواج کنم.
در یک مغازه پارچه فروشی شروع به کار کرده بودم و یکی از مشتریان که پسر جوانی بود و چندین بار از ما خرید کرده بود نسبت به من ابراز علاقه کرد و من هم که خانواده و حامی خاصی نداشتم به سرعت پیشنهادش را قبول کردم و پس از انجام مراسم سادهای در کلیسای کوچکمان زندگی مشترک را شروع کردیم.
سال اول اوضاع بدنبود و من فکر میکردم از سختیهایم فاصله گرفتهام. اما مدتی بعد متوجه رفتار مشکوک او شدم. او با ولخرجی برایم کادو و چیزهای دیگر میخرید اما یک دفعه همه را میبرد و میفروخت و میگفت به پولش نیاز دارد.
من نمیدانستم با چه کسانی کار میکند.
تا اینکه یک روز یک اتومبیل زیبا و کرهای به خانه آورد و گفت که از یکی از همکارانش طلبی دارد که خودش به دلایلی نمیتواند نزد او برود. از من خواست با اتومبیل به مغازه همکارش که در 200 مایلی محل زندگیمان بود بروم و طلبش را وصول کنم.
اما در راه پلیس مرا متوقف کرد و با جستجوی اتومبیل مشخص شد که مواد مخدر در ماشین جاسازی شده بود و مدارک نیز جعلی است و ماشین دزدی. انگار دنیا روی سرم خراب شده بود. مقامات پلیس مرا با خود به اداره پلیس بردند تا وضعیت مشخص شود. من هر چه به شماره تلفن همسرم زنگ زدم پاسخی نگرفتم تا اینکه فهمیدم دو سه روز قبل همه چیز را فروخته و از آنجا رفته. حالا هیچ راهی ندارم جز اینکه تا روشن شدن اوضاع در زندان بمانم.
اما یک چیز را میدانم و آن هم اینکه اگر مادرم به جای خانوادهاش ما و پدر را ترجیح میداد من هرگز چنین سرنوشتی پیدا نمیکردم و اگر پدر زنده مانده بود هرگز چنین ازدواجی که منجر به پشیمانیام شود نمیکردم.
مترجم : سحر کمالی نفر
منبع:guardian
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....