نگاهی به کتاب «سطرها در تاریکی جا عوض می‌کنند» سروده گروس عبدالملکیان

رودخانه وحشی در ‌لوله ‌آهنی‌

«سطرها در تاریکی جا عوض می‌کنند»، سومین مجموعه شعر گروس عبدالملکیان است‌؛ شاعری جوان که پیش از این با انتشار 2 مجموعه «پرنده پنهان» و «رنگ‌های رفته دنیا» توانست جایزه‌هایی همچون جایزه کتاب سال شعر جوان، جایزه شعر امروز ایران (کارنامه) و سرو بلورین شعر فجر را از آن خود کند. البته موفقیت 2 کتاب پیشین گروس عبدالملکیان تنها به کسب جوایز مطرح شعری محدود نمی‌شد، بلکه در آشفته بازار شعر معاصر از نظر فروش و برقراری ارتباط با مخاطب نیز شعرهای او با موفقیت نسبی همراه بود، اگرچه همه این موفقیت به توان شعری او باز نمی‌گردد و ارتباطات خوب یک شاعر جوان با نسل‌های پیش از خود و از همه مهم‌تر ارتباط موفق با رسانه‌ها به نوعی به فروش و ایجاد تقاضا برای کارهایش کمک فراوانی کرد.
کد خبر: ۲۲۷۴۹۲

«سطرها در تاریکی جا عوض می‌کنند» را می‌توان ادامه  طبیعی و البته نه چندان منطقی 2 مجموعه پیشین گروس عبدالملکیان دانست؛ مجموعه‌ای که تقریبا مخاطب انتظارش را دارد.

این مجموعه شامل شعرهایی است که همچنان اندیشه محور هستند و این اندیشه‌محوری را می‌توان دیگر جزئی از شناسنامه شعری گروس عبدالملکیان دانست. سطرهایی که برای شعر شدن بیش از آن که وامدار زبان، فرم و تکنیک‌ و آرایه‌ باشند در ذهن خلاق یک شاعر خلق شده‌اند و با تخیلی که ریشه در واقعیت‌های جهان پیرامونی دارد به سمت شعریت پرتاب شده‌اند.  البته تخیلی فعال و نه منفعل یعنی تخیلی که برخاسته از جهان واقعی است که این نوع تخیل مهم‌ترین مولفه‌ای است که می‌تواند شاعر در خدمت کلماتش قرار دهد و از آن شعر بیافریند.

در همین ارتباط به این بیت حضرت حافظ دقت بفرمایید:

سپهر بر شده پرویزنی است خون افشان
که ریزه‌اش سر کسری و تاج پرویز است


شعریت این بیت  که یکی از درخشان ترین بیت‌های حضرت لسان‌الغیب نیز محسوب می‌شود  نه به واسطه موزون و مقفی بودن و نه به دلیل تکنیک فوق‌العاده‌ای است که حافظ به قول غربی‌ها با «آلیتریشن» در آن ایجاد کرده و همچنین نه به دلیل تلمیحی است که به تاریخ دارد  بلکه همه این موارد، مصالح ارزشمندی هستند که حافظ آنها را بخوبی حول محور تخیلش قرار داده و بنای بلندی از شعر آفریده است.

کافی است به کلمه «پرویزن»  به معنی امروزی «آبکش» دقت کنید که چگونه حافظ  با تخیلی شگرف آن را به آسمان نسبت داده و سپس با وارد کردن یک فرامتن تاریخی و صد البته حقیقی برخلاف دیگر پیشینیان و حتی دیگر شعرهای خودش تخیلی فعال را به نمایش در آورده است.

این مثال را از آن نظر زدم که در شعر حافظ نیز فرم و تکنیک  نسبت به اندیشه و تخیل در اولویت دوم قرار دارد.

همه
در ایستگاه صادقیه
پیاده شدند
من اما فکر می‌کنم
ماری بزرگ مرا خورده است (صدای پای زهر )‌

یا:

رودخانه‌ای وحشی
که در لوله آهنی رام شد
و با یک پیچ
سرد و گرمش کردیم (پروانه‌ای غبار گرفته )‌

این سطرها نمونه‌هایی از کتاب «سطرها در تاریکی...» هستند که به واسطه تخیلی که برگرفته از جهان پیرامون شاعر است، به سمت شعریت هدایت شده‌اند.

همه ما بارها سوار مترو شده‌ایم، اما کمتر این‌گونه آن را به شکل ماری فرض کرده‌ایم که ما را خورده است. در کلیت این شعر هم مار بار منفی را به مخاطب القا می‌کند که نمایانگر نمادی از صنعت و دنیای پیشرفته و خشن امروز است؛ دنیایی که شاعر نمی‌تواند خیلی با آن ارتباط برقرار کند همان‌طور که در نمونه دیگر هم که ذکر شد رودخانه طبیعی و وحشی را در تقابل با آبی که از لوله‌های شهر می‌گذرد و به خانه ما می‌رسد، قرار می‌دهد.

صدای قلب نیست
صدای پای توست
که شب‌ها در سینه‌ام می‌دوی
کافی است کمی خسته شوی
کافی است بایستی (بدون نام )‌

در این شعر هم می‌بینید که حتی هنگامی که شاعر به سراغ عشق و تغزلی سرودن می‌رود، باز هم با یک دوراندیشی که همراه با مرگ‌اندیشی است با مضمون برخورد می‌کند.

اما دیگر ویژگی مثبت شعر گروس عبدالملکیان این است که نه مانند رولان بارت به مرگ مولف معتقد است و این که همه چیز خواننده است و مولف به معنای خالق اثر کلا وجود خارجی ندارد و نه خواننده را صامت و ساکت در حاشیه متن نگه می‌دارد بلکه شیوه سومی را مانند گادامر در نظر می‌گیرد که از آمیختگی 2 نگاه قبلی سرچشمه می‌گیرد؛ یعنی مولف و خواننده بر یکدیگر تاثیر متقابل دارند:

گرگ، شنگول را خورده است
گرگ
منگول را تکه تکه می‌کند
بلند شو پسرم!
این قصه برای نخوابیدن است. (شعر شماره 3)‌

اگرچه در این شعر، مخاطب سهم چندانی در تاویل متن ندارد؛ اما شاعر با به کار بردن یک روایت عامیانه که برای بیشتر مخاطبان جامعه  آشناست، براحتی او را به شعرش دعوت می‌کند حتی در ادامه، با خطاب قرار دادن شخصیتی به نام «پسر»! به شیوه‌ای این پرسوناژ را (که البته پرداخته نشده است) جایگزینی برای همه کسانی قرار می‌دهد که شعر را می‌خوانند، سپس با آشنایی زدایی در پایان‌بندی بخوبی بر مخاطب تاثیر می‌گذارد.

***

در ابتدای این مطلب اشاره شد که «سطرها در تاریکی...» را می‌توان ادامه  طبیعی و البته نه‌چندان منطقی 2 مجموعه پیشین گروس عبدالملکیان دانست، در بخش اول این مطلب تا حدودی به طبیعی بودن این روند بویژه در بخش اندیشه‌محوری پرداخته شد، اما منطقی نبودن از آن جهت است که انتظار از کتاب سوم یک شاعر اگرچه جوان هم باشد، این است که در مقایسه با آثار قبلی به تکامل بیشتری برسد و نقاط ضعفی که وجود داشته، در این کتاب برطرف یا حداقل کمرنگ‌تر شود یا اصلا فضا و جهانی تازه را تجربه کند که آن هنگام دیگر ادامه طبیعی نخواهد بود.

 به عبارت دیگر، حیف است که شاعری باتوان گروس عبدالملکیان شعرش تا این اندازه بی‌هویت باشد. تا آنجا که اطلاع دارم چندی پیش، قرار بود بخشی از شعرهای او به زبان ترکی استانبولی و کردی ترجمه شود .  با توجه به این موضوع باید از شاعر «سطرها در تاریکی...» پرسید شعرش تا چه میزان پس از ترجمه می‌تواند در جهان امروز نگاه متفاوتی را ارائه کند و مخاطب داشته باشد، البته این نکته را باید متذکر شد که شعر گروس عبدالملکیان به لطف همان اندیشه‌محوری هنگام ترجمه شاید آسیب چندانی نبیند، اما در بهترین حالت شعرهای این مجموعه مانند بخشی از سینمای ماست که به سینمای معناگرا شهرت دارد و در آن، تعدادی ارزش‌های انسانی عام مانند توجه به فقر، تقابل سنت و مدرنیته، تنهایی انسان و... که در همه جای دنیا یکسان و پسندیده است و به کسی هم بر نمی‌خورد، به نمایش گذاشته می‌شود. همان‌طور که سینمای معناگرای ما امروز از هویت ایرانی و شرقی و توجه به ارزش‌های خاص خودمان و حتی جنایات و اتفاقاتی که هر روز در گوشه و کنار جهان رخ می‌دهد، تهی شده است. شعر گروس نیز تقریبا بجز مواردی اندک خالی از فرامتن‌های ایرانی و شرقی است؛ در حالی که متون و تاریخ کهن فارسی و ایرانی به همراه منابع غنی دینی برای شاعری که خیلی خوب کلمات را در خدمت شعرش قرار می‌دهد می‌تواند بسیار راهگشا و  تاثیرگذار باشد.  مگر سراسر اثر ماندگار تی اس الیوت  سرزمین هرز  جز ارجاع به کتاب مقدس است و مگر بخش عظیمی از پانوشت‌های کتاب در همین رابطه نیست؟

نکته دیگر آن‌که همین آقای الیوت در مقاله «سنت و قریحه فردی» شاعر را به فیلتری تشبیه می‌کند که اشیا از آن عبور می‌کند و در این حالت شاعر، به نوعی «بی‌خویشی» می‌رسد.

همان‌طور که نیمای بزرگ نیز در «حرف‌های همسایه» می‌نویسد:

«توانایی در این است که خود را به جای «دیگران» بگذاریم و از دریچه چشم آنها نگاه کنیم، اگر کار آنها را قبول نداریم، بتوانیم مثل آنها حظی را که آنها از کار خود می‌برند، برده باشیم. شما اگر این هنر را ندارید، بدانید که در کار خودتان هم چندان قدرت تمام ندارید. شاعر باید بتواند خودش و همه کس باشد. موقتا بتواند از خود جدا شود و جای دیگران قرار گیرد....»

فکر می‌کنم که شاپور جورکش هم با اشاره به این نکته و این سطرهای نیما در کتاب «بوطیقای شعر نو» نتیجه گرفته بود که «قدرت جدا شدن از خود» یا همان «بی‌خویشی» که الیوت می‌گوید و خلوت کردن و داشتن بینایی و شنوایی شاعرانه جزو مهم‌ترین لوازم و مولفه‌ها و تکنیک‌هایی است که نیما در خلق شعر نو مورد نظرش بوده است.

در واقع مهم‌ترین هنر نیما خارج کردن شعر از فردیت است و شاعر امروز باید به جای متکلم وحده که نوعی مونولوگ است «دیگران» را با شخصیت‌های مختلف و صداهای گوناگون در شعر خود راه دهد، درست مانند فیلمنامه‌نویس و نمایشنامه‌نویسی که می‌تواند خود را در جای دیگری قرار دهد و از زاویه دید او، به جهان بنگرد که اگر این گونه شود تا حدودی آن مشکل «هویت» هم که پیشتر به آن اشاره شد، برطرف می‌شود.

گروس عبدالملکیان در «سطرها در تاریکی...» و تا حدودی دیگر مجموعه‌ها و شعرهایش بشدت بر فردیت خود تاکید دارد و شاعر در بیشتر آنها متکلم وحده است:

تقصیر مرگ نیست
که این همه تنهاییم
انگار
جهان چایی است که سرد شده
و گاهی
پشیمانی، تنها در آوردن سوزن است
از سینه پروانه‌ای غبار گرفته... (پروانه‌ای غبار گرفته)‌

در این دست شعرها اگرچه تصاویر و کشف‌های شاعرانه و بسیار زیبایی وجود دارد، اما مخاطب تنها با یک من روبه‌رو می‌شود که دائم در حال کشف کردن و تعریف جهان از نگاه خودش به عنوان یک «انسان  شاعر» است و البته بیشتر کشف‌ها هم تا حدودی بر اساس یک فرمول از پیش تعیین شده همراه با یک جابه‌جایی  ساده اما عمیق اتفاق می‌افتد.

گروس عبدالملکیان، شاعری است که با همه توانایی‌هایی ویژه‌ای که دارد، متاسفانه کمتر قادر به شخصیت‌سازی و شخصیت‌پردازی در شعرهایش است یعنی همان نکته کلیدی که نیما بر آن تاکید دارد و شاید مهم‌ترین متر و معیار برای جداکردن ادبیات کلاسیک و نو از هم باشد.

به نظر می‌رسد اگر گروس به این نکته‌ها توجه بیشتری داشته باشد و مولفه‌های مثبت شعرش را که تعدادشان کم هم نیست همچنان حفظ و پخته‌تر کند آن هنگام جوهره شاعرانه‌اش دیگر همچون رودخانه‌ای وحشی محصور در لوله‌ای آهنی نخواهد ماند و شعرش بیش از این، تاثیرگذار و جریان‌ساز خواهد شد.

***

گردنبند

از ماه /  لکه‌ای بر پنجره مانده است
از تمام آب‌های جهان
قطره‌ای بر گونه تو

و مرزها آنقدر نقاشی خدا را خط خطی کردند
که خون خشک شده، دیگر
نام یک رنگ است

از فیل‌ها
گردنبندی بر گردن‌هایمان
و از نهنگ
شامی مفصل بر میز...

***‌

فردا صبح
انسان به کوچه می‌آید
و درختان از ترس
پشت گنجشک‌ها پنهان می‌شوند

سینا علی‌محمدی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها