گوزن با آن پاهای بلند چنان تند میدوید که مطمئن بود شیر محال است که به گردش هم برسد. گوزن همچنان میدوید تا به جنگل رسید و از شانس بد، شاخش به شاخه یکی از درختها گیر کرد. هرچه تقلا کرد، نتوانست خودش را نجات دهد و شیر به او رسید و به سراغش آمد تا گوزن جوان را یک لقمه کند. گوزن همانطور که دست و پا میزد، با خودش گفت: این پاهایی که از آنها متنفر بودم نجاتم دادند، ولی این شاخهایی که این قدر دوستشان داشتم، مرا به نابودی کشاندند.
در همان لحظه چند تا سنجاب روی شاخه آن درخت نشسته بودند و وقتی ماجرا را مشاهده کردند، به کمک گوزن رفتند و شاخهای گوزن را از لابهلای شاخههای درخت جدا کردند و گوزن دوباره موفق به فرار شد. تا اینکه به کوهی رسید و به بالای آن رفت و شیر هم ناامید برگشت.
در آن روز گوزن توانست نجات پیدا کند و از آن به بعد ارزش پاهایش را دانست و گفت تمام اعضایی که خداوند برای ما آفریده، هر کدام به کاری میآید و ارزش خاص خودش را دارد. پس همیشه شکرگزار خداوند هستم.