شاید این هم یک رویاست

«من دلم می‌خواست که زندگی متفاوتی داشته باشم. از وقتی که جوان‌تر بودم مدام در ذهنم نقشه‌های مختلفی را مرور می‌کردم که در آنها به موفقیت می‌رسیدم و وضعی بهتر در زندگیم پیدا می‌کردم. دلم می‌خواست پیشرفت کنم و همچون پدر و مادرم زندگی عادی و در سطح پایین نداشته باشم. نقشه‌هایی که در سر می‌پروراندم همگی رویاهایی بودند که می‌دانستم دست‌یافتن به آنها امکان‌پذیر نیست.
کد خبر: ۲۲۲۹۷۴

 مشکلی که وجود داشت از خودم بود. نمی‌خواستم به هر سختی تن در بدهم و به همین خاطر دوست داشتم از راحت‌ترین راه به بهترین نتیجه برسم و این امکان‌پذیر نبود. برای رسیدن به هدف‌هایی که داشتم باید درس می‌خواندم و درست کار می‌کردم و حتی کمی زندگی را جدی می‌گرفتم، اما حاضر به انجام دادن هیچ‌کدام از این کارها نبودم و دلم نمی‌خواست هیچ سختی‌ای به من وارد شود. وقتی با همسر اولم ازدواج کردم خیلی زودتر از آنچه فکرش را هم می‌کردم صاحب فرزند شدم. احساس عجیبی داشتم و برای خودم هم قابل قبول نبود که مردی در سن و سال من با این‌که هنوز شغل درستی ندارد و حتی درس هم نخوانده و از کنار همه چیز به سادگی می‌گذرد پدر شده است. مسوولیت‌هایی که روی دوشم بود سنگین‌تر شده بود و انگار همانند سابق نمی‌توانستم به آسانی گذران زندگی کنم وقتی یکی از آشنایانم به من گفت که در انگلستان کارگرهای زیادی لازم هست تا کارها را انجام دهند خوشحال شدم.

من که اهل هند بودم و هرگز هم جایی را به جز این کشور ندیده بودم می‌توانستم به انگلیس سفر کنم و به آرزوهایم برسم. از زمانی که این حرف را شنیده بودم سرکار نمی‌رفتم و مدام در حال رویابافی برای رفتن بودم. فکر می‌کردم با سفر کردن به انگلستان وکارکردن در آن کشور به همه آرزوهایم می‌رسم. با وجود این‌که حتی کلمه‌ای انگلیسی نمی‌دانستم اما راهی این کشور شدم و همسرم را هم به همراه فرزندمان با خود بردم وقتی وارد آنجا شدیم دنیای دیگری دیدم که هرگز تصورش را هم نمی‌کردم.

دنیای بزرگ و عجیبی که همه چیز آن برایم جالب بود، احساس می‌کردم به هر آنچه که می‌خواستم رسیده‌ام و دیگر جایی برای ناراحتی‌ باقی نمانده است. خانه کوچکی در «ساوت‌ها مپتون»  اجاره کردم و با پولی که با خودم برده بودم وانت سفیدرنگی خریداری کردم. انرژی زیادی داشتم و می‌خواستم هر چه زودتر به همه آنچه که در رویاهایم ساخته بودم دسترسی پیدا کنم، اما واقعیت چیز دیگری بود. دنیای بی‌رحمی که در آن زندگی می‌کردم جایی برای من و امثال من نداشت. در یک رستوران مسوول توزیع غذا شده بودم و مدام به من توهین می‌شد این‌که لهجه داشتم و نمی‌توانستم به خوبی انگلیسی‌ صحبت کنم باعث می‌شد تا از سوی همه افراد این شهر مسخره شوم. احساس خوبی نبود انگار تازه متوجه شده بودم که من متعلق به آن دنیا نیستم اما چاره‌ای نبود همه دارایی‌مان را فروخته بودم تا به این کشور مهاجرت کنم و دیگر راه برگشتی برایمان وجود نداشت.

همسرم مدام بهانه می‌گرفت و دلش می‌خواست که به کشورمان بازگردیم. رابطه‌ام با او روز به روز بدتر می‌شد و از هم دور می‌شدیم. کار به جایی رسیده بود که دیگر حتی شبها هم به منزل نمی‌رفتم و در خیابان داخل وانت می‌خوابیدم. احساس بدی داشتم. این که بعد از دست دادن همه چیزت متوجه شوی که اشتباه بزرگی مرتکب شده‌ای بسیار سخت است و تحمل این اتفاق برایم لحظه به لحظه تلخ‌تر می‌شد. تا این که یک شب برای منزل آقای فاستر غذا بردم. وقتی دخترشان در را به روی من باز کرد احساس کردم این همان دختری است که در آرزوهایم دیده بودم. همسرم با من متارکه کرده بود و احساس پوچی می‌کردم. هر طور بود دلم می‌خواست با این دختر جوان آشنا شوم. تصور می‌کردم او همانی است که من در رویاهایم دیده‌ام. رویاهایی که برایم شیرین بودند. می‌خواستم هر طور شده به آنها دست پیدا کنم.

اولین دیدار من با «هانا فاستر» که تنها 18 سال سن داشت دم در منزلشان صورت گرفت و از همان زمان من شروع به نقشه کشیدن برای او کردم. نقشه‌هایی که زندگی همه ما را سیاه کرد.»

آقای «مهندر کولی» 41 ساله به اتهام به قتل رساندن هانا فاستر پس از 2 سال فرار دستگیر شده است. این مرد تبعه هندوستان متهم است پس از دزدیدن این دختر از نزدیکی منزلش وی را به اطراف شهر برده و او را پس از خفه کردن در کنار خیابان رها کرده است. 2 روز پس از پیدا شدن جسد هانا آقای کولی قبل از آن که ماموران پلیس ردی از او به دست بیاورند به زادگاهش هند گریخت. 2 سال طول کشید تا در نهایت ماموران پلیس توانستند با بررسی روی دوربین‌های مدار بسته در نزدیکی منزل هانا وانت سفید رنگ آقای کولی را شناسایی کنند و وی به عنوان مظنون اصلی در این پرونده معرفی شود. پرونده‌ای که دستگیری این مرد پایان آن بود.

«هانا حاضر به حتی حرف زدن با من هم نبود. حق داشت من هم سن بیشتری از او داشتم و هم به خاطر لهجه‌ام نمی‌توانستم منظورم را به او بفهمانم. آخرین باری که با وانت او را تعقیب کردم به من گفت که تا این لحظه چیزی به پدر و مادرش یا پلیس نگفته است، اما اگر بار دیگر او را دنبال کنم حتما بر علیه من اقدام خواهد کرد. ترسیده بودم، می‌دانستم  اگر از من شکایت کند حتما راهی زندان می‌شوم. ویزای من برای آن کشور تمام شده بود و در واقع به شکل غیرقانونی در آنجا مانده بودم این بود که نقشه کشتن او را کشیدم. یک شب در حالی که در نزدیکی منزلش به انتظار او نشسته بودم توانستم در فرصتی مناسب او را به زور سوار وانت کنم. او تقلا می‌کرد و می‌خواست از خودرو من پیاده شود، اما به او گفتم اگر آرام باشد کاری به کار او ندارم. از شهر که خارج شدیم ترسیده بود و مدام جیغ می‌کشید. کنترل رفتارش غیرممکن شده بود و می‌ترسیدم هر لحظه کسی متوجه ما شود. نمی‌دانم چه شد که به خودم آمدم و دیدم بی‌جان روی صندلی افتاده است. او را خفه کرده بودم و اصلا متوجه نشده بودم. باید کاری می‌کردم این بود که فورا جسدش را از ماشین بیرون انداختم و از محل گریختم. می‌دانستم که سرنخی از من به دست نمی‌آید، اما وقتی دو روز بعد متوجه شدم آنها از روی پلاک ثبت شده در دوربین به دنبال متهم می‌گردند به هند بازگشتم و 2 سال را در نزدیکی مرز نپال با عوض کردن نامم زندگی کردم تا این که به طور اتفاقی صاحب‌کارم از طریق سایت اینترنتی عکس‌های مرا دید و فورا من را لو داد. احساس می‌کنم هنوز هم در خواب به سر می‌برم. شاید همه  اینها هم یک رویا باشد.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها