حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
مندیتا: شعار امروز جهانی شدن است، حتی اگرچه اجماعی روی معنیاش دقیقا وجود ندارد. بعضی جهانی شدن را به معنای نگاه جدیدی مخالف با نظم جهانی در حوزه اقتصاد، فناوری اجتماع و زیست محیطی میدانند. عدهای دیگر تفاوت کیفی میان جهانی شدن و مراحل تاریخی مانند مدرنیته و پست مدرنیته و حتی دوره بعد استعماری را مورد مناقشه قرار میدهند.
بتازگی میبینیم که جهانی شدن در قالب مدرنیته همچون قدرتی دیگر سر برآورده یا جهانی شدن بازتابی از خود مدرنیته شده است.
به هر صورت، کنجکاوانه این پرسش مطرح شده، ولی مسکوت باقی مانده است که تا چه حد میتوان دین را پیشرو و حتی شاید شرط ممکن مدرنیته و جهانی شدن دانست؟
هابرماس: زمینههای میراث یهودی ـ مسیحی و در کنار آن پذیرش فلسفه یونانی (به عنوان مثال اگر کسی به طلیطله فکر کند) که همزمان با حرکتهای اسلام بوده است، کمک میکند که فقط مسائل فرهنگی غرب را و نه مسائل اجتماعی و مدرنیته دنیای غرب را توضیح بدهیم. (طلیطله شهری که در مرکز اسپانیا در سالهای 1031-712 میلادی مرکز آموزشی یهودیان و مسلمانان بوده است. مترجم)
همچنین ما باید به خاطر داشته باشیم که این3 دین توحیدی، خود را برتر از جنبشهای نوگرا و انشعابات آنها میدانند و همین موضوع موجب میشود این ادیان نسبت به اشکال بسیار متفاوت مکاشفات و تجربههای دینی درونی حساس باقی بمانند.
از دیدگاه جامعهشناختی، شکلهای جدید آگاهی به طور مطلق درست هستند. علوم جدید (که سکولاریسم و مستقل بودن به منزله قلب آن است) و بخصوص ساختارهای عقلانی هرگز نتوانست در هیچ بخشی از شکلهای مسیحیت یونانی و کلیسای رومی بدون دانشگاهها، صومعهها و کلیساهای جامع رشد کند.
برخلاف سلسله داستانهای اسطورهای اولیه، مفهوم خداوند ـ که عبارت از مفهوم وحدت یافته در قالب خداوند نادیدنی، خالق و نجاتبخش است ـ به عنوان تغییردهنده وضع موجود برای رسیدن به یک وضعیت و چشمانداز کاملا جدی معرفی شده است. با این نظریه روح محدود انسان به یک مرتبه متعالی از این جهان میرسد.
اما فقط با ورود به مدرنیته، موجبات فهم و قضاوت اخلاقی درباره موضوعاتی فراهم شد که آن موضوعات تا پیش از این صرفا مقتضی یک دیدگاه الهی بود.
در اینجا میتوان به 2 نمونه از موضوعاتی که تا پیش از این در حوزه الهیات نگاهی ایدهآلیستی به آن میشد، اشاره کرد که اکنون مدرنیته درباره آن اظهارنظر میکند. از یک طرف مدرنیته موضوع طبیعت خارجی را به گونهای ارائه میکند که تمام حالتهای موضوعات و حوادث متصل به یک قانون و روش هستند. و از طرف دیگر مدرنیته نگاه ما را درباره جامعه به یک جامعه باز با همه مسوولیتهایی که افراد نسبت به اعمالشان دارند، توسعه میدهد. به این ترتیب در برای عقل باز است تا به دنیای پرابهام در هر دو بعدش در قالب ارائه درک عقلانی از طبیعت خارجی و درک عقلانی از اجتماع در تمام ارتباطات منظم اجتماعی بین افراد نفوذ کند.
به عقیده من بودیسم، تنها دین در دنیاست که به مرتبه قابل مقایسهای از جهت تجرد دست یافته و این تجرد مربوط به ساختار بودیسم است که به نوعی مفهومسازی شبیه دیدگاه ادیان الهی را با خود در بر دارد.
برخلاف دیدگاههای جهانی توحیدی، ادیان شرقی مبتنی بر عمل شخصی نیستند، بلکه مبتنی بر آگاهی غیرشخصی کاملا غیرقطعی هستند؛ به عنوان مثال بوداییها تجرید پویا را در جهتی مخالف روش ادیان توحیدی به کار میبرند، یعنی نه از طریق وصول متعالی شخصی به سوی قادر مطلق، دانای مطلق و خداوند دوست داشتنی، بلکه از طریق نفی دایمی تمام توان ممکن خود در قضاوت کردن و نفی درک شیء خارجی به تجرد میرسند.
در این روش، بودیسم به مرحله خالص محو یا عدم و فنا نزدیک میشود که اگر در این حالت باقی بمانیم ما از همه چیز تجرد یافتهایم.
این روش تبدیل شیئت ذات خاصی را به لاشیء امکانپذیر میکند که بر اثر میدان سپاه مل ویچ تلاش دارد آن را بیان کند و این همان فعالیت ادراکی است که یونانیها را در یک درک نظری به وجود مخلوقات هدایت کرد و در اینجا ما را به یک درک عملی و اخلاقی از عدم ـ فنا که باطلکننده هر چیزی که اساس چیزی در جهان باشد، هدایت میکند.
واقعیت آن است که مدرن شدن اجتماعی و فرهنگی در مناطق تحت تسلط بودیسم کامل نشد.
در غرب، مسیحیت نه تنها شرایط درونی ادراک نظری را برای ساختار مدرن آگاهی فراهم کرد، بلکه همچنین یکسری انگیزههای عملی را فراهم آورد که موضوعی عالی برای تحقیقات اقتصادی و اخلاقی مارکس وبر بود. مسیحیت بیش از یک پیشرو صرفا یک عامل تسهیلکننده، به عنوان میزانی برای خودشناسی مدرنیته نقش ایفا کرد.
تقویت اعتقاد به برابری جهانی که از اعتقادات آزادی، همبستگی در زندگی جمعی و وجدان اخلاق فردی، حقوق بشر و دمکراسی رویش یافته، میراث مستقیم اخلاق عادلانه یهودی و اخلاق عاشقانه مسیحی است.
نه تنها این میراث اساسا تغییر نکرده، بلکه موضوع نقد اختصاصی و تفسیر دایمی است و تا امروز هم جانشینی برای آن یافت نشده و ما در پرتو این چالشها و شکلهای فراملی موجود باید امروز نیز مانند دیروز از این میراث تغذیه کنیم و هر چیز دیگری غیر از این میراث به عنوان حرفهای پست مدرن بیهوده است.
به یقین بازارهای جهانی یعنی گسترش بازارهای تجارتی الکترونیکی و تسریع در تغییرات سرمایه که به مناطق اقتصادی چند ملیتی هدایت میشوند به طور قابل ملاحظهای ظرفیتهای رهبری کشورهای صنعتی را در مقام عمل کاهش میدهد، اما تقویت و توسعه ارتباطات و تجارت تنها یک زیربنای جدید را خلق میکند و نه یک جهتگیری جدید یا یک شکل جدید از آگاهی را. این مرحله جدید در توسعه سرمایهداری در درون افق اجتماعی مدرنیته جا میگیرد که در اساس به همان شکل اولیهای باقی مانده که از پایان قرن هجدهم در درون خودشناسی متعارف و در همان افق رشد کرد.
همانطور که گفتیم دین و کلیسا نقش مهمی در هدایت این طرز تفکر ایفا کردند، اما نمیتوان همین سخن و نقش دین را درباره ظهور تجارت جهانی و ارتباطات جهانی گفت. مسیحیت بسیار فراتر از آن است که به وسیله این نتایج غیرقابل پیشبینی و زیربنایی سیستم جدید به چالش کشیده یا تحت تاثیر واقع شود. همچنان که این موضوع درباره دیگر شکلهای موضوعات معنوی صادق است.
مندیتا: اکنون نیمه دیگر پرسش سابق مطرح میشود که عبارت از مساله شیوه ارتباط مدرنیته و جهانی شدن با دین است به این صورت که تا چه مقدار ما باید درباره اشکال معاصر دین فکر کنیم و آنها را بازتاب الهیاتی یا محصول مدرنیته و جهانی شدن بدانیم؟ آیا این شکلهای معاصر دین در قالب رفتارهای دینی و سازمانهای اجتماعی، اعتقادات و انواع متفاوت تجارب دینی دارای معنا هستند یا تنها در قالب محصولات یا جریانهای مدرن شده قابل فهم هستند؟
هابر ماس: کلیساهای مسیحی باید با چالشهای جهانی شدن به وسیله ظرفیت متعارف متخصص به خود به طور اساسیتر روبهرو شوند. در زمان حاضر، تنها جهانی شدن به معنای غیر سیاسی جهانی شدن امکانپذیر است و تنها اکنون است که کلیسا میتواند کلیسای جهانی با چند مرکزیت شود و این موضوعی است که ذهن دوست من، یوهانس بابتیث میتز را از پیش به خود مشغول کرده است.
جهانی شدن ادیان جهان به معنای بین فرهنگی آن تنها اکنون ظهور پیدا کرده است. اخلاق مسیحی تنها امروز است که در حقیقت تبدیل به اخلاقیات عام جهانی میشود؛ طرحی که هانس کونگ آن را دنبال میکند. اما هدف پرسش شما عمیقتر از این است. اگر درست فهمیده باشم، پرسش شما اشاره دارد به دوره تغییرات آگاهی دینی که با دوره اصلاحات در غرب آغاز شد و از آن زمان مدرنسازی اعتقاد دینی به دیگر ادیان نیز گسترش پیدا کرد. همین مدرن شدن برای دین و کلیسا شرایط اساسی مهمی را به وجود آورد و همچنین منجر به ظهور جامعه سکولار و یک درک جدید برای بازسازی شکلهای ایمان دینی و رفتارهای دینی کلیسا شد.
ادیان نازل شده به شکل تعلیمی جزمی تبدیل شدهاند ولی در غرب تعالیم مسیحیت به مفهومی میانه و به شکل اسکولاستیک و در شکل یک الهیات عالمانه توسعه پیدا کرد. این عقلانیتگرایی درونی اجازه داد درک تغییر شکل دینی امکانپذیر شود و علیرغم واکنش متعارض لوتر نسبت به آن، بازتاب این شیوه از ایمان منجر به پیروی کردن از اصلاحگرایی شد.
در جوامع مدرن، تعالیم مذهبی در رقابتی غیرقابل اجتناب باید خود را با دیگر شکلهای ایمان و دیگر مدعیان حقیقت تطبیق دهد. دین دیگر بیش از این نمیتواند در مسیر یک جهان بینیاز از دیگران حرکت کند و بگوید صاحب حقیقت مطلق است. امروز همه تعالیم دینی تکثرگرایی و اشکال مختلف حقیقت دینی را موجه میدانند.
بعلاوه شیوه کسب معرفت علمی و شکاکیت سکولار وامدار صاحبان قدرت اجتماعی هستند که با اعتراف به امکان خطا کردن و فرآیند یادگیری براساس تجدیدنظر در یک دوره طولانی، پلورالیسم دینی را مجاز میکند.
عقاید دینی و رفتارهای مومنانه باید با مفاهیم غیر فهرست شده در سخنرانیهای دینی - مثل اظهار حقیقت یک گزاره دینی - با هر دو واقعیت هماهنگ شود.
یعنی هر اعتقاد دینی باید یک نسبت قابل قبول با دیگر پیامهای رقابتی دینهای دیگر و به همان مقدار با ادعاهای علم و سکولاریسم پیدا کند که راه میانبر به این نسبت و رابطه، درک مشترک علمی دارد، بنابراین ایمان مدرن نتیجه بازتاب نسبت گفته شده است. تنها از طریق خود انتقادی میتوان دیدگاههای عام را مستحکم کرد؛ دیدگاههایی که پیش فرض آن سخنان، با دانش سکولار و دانش مشترک با دیگر ادیان تجرید شده است.
برای یک صاحبنظر، این زمینه تصحیح آگاهی از طریق نسبیت یقینا به طور ضروری او را به نسبیسازی موضوعات ایمانی هدایت نمیکند، اما با وجود این تشخص شکل مدرن ایمان دینی به آن نسبیت است و بعلاوه این نسبیت عنصر اساسی برای چیزی است که جان رالز آن را مقبولیت تعالیم جامع عقلانی مینامد.
این موضوع نتیجه سیاسی مهمی دارد که میتواند معلوم کند چرا جامعه مومنان و دولتی که به عنوان ابزاری از خشونت برای تقویت اعتقاد دینی بهره میبرد نباید از خشونت استفاده کند.
این معنا که ما آن را ایمانی مدرن مینامیم، فهم و پیش فرض مهمی برای تساهل دینی و ساختار یک دولت با قدرتی خنثی و غیردینی است. ما آن جنبشهایی را بنیادگرا میخوانیم که فهم محدودی از زندگی مدرن دارند، ولی با این وصف مصر در عمل کردن یا تقویت بازگشت انحصاری به وضعیتهای دینی ما قبل مدرن هستند.
بنیادگرایی فاقد عصمت معرفتی است که سالهای بسیار دور در حیطه اولین ادیان جهان رشد و نمو کرد و البته هنوز میتواند به نحوی نامحدود مورد تجربه قرار گیرد. تنها چین معاصر است که میتواند به مقدار کمی طعم این امپراتوری آگاهی را فراهم کند که پیشتر از آن، زمینه جهانگرایی محدود ادیان جهانی را بنا نهاده است، اما شرایط مدرن فقط با یک مشکل جهانی شدن شدید و شرایط پیشینی کانتی قابل رقابت است. به خاطر همین است که بنیادگرایی جواب کاذب به وضعیت معرفتشناسانه است. معرفتی که تساهل دینی اجتنابناپذیری را مطالبه میکند، لذا بینادگرایی مشقت تحمل بار معرفت سکولار و تصاویر دنیای پلورالیسم را بیتوجه به حقایق دینی که دینداران با خود دارند برایشان تحمیل میکند.
مندی تا: دین ممکن است بمانند شکلی از ارتباطات انسانی درک شود که در این صورت همیشه با تغییرات در ابزارها و روشهای ارتباطات در تماس بوده است. امروزه با انقلاب اطلاعاتی و ارتباطاتی هر دوی ابزارها و روشها به طور اجتنابناپذیری دچار تغییرات شدهاند. آیا ممکن است ما شاهد مهجور شدن تدریجی شکلهای قدیمیتر تعامل انسانی و تولد اشکال جدیدتری که ممکن است عامل تسهیل تولد دینهای جدید، کلیساهای جدید و شکلهای جدید دینداری و عبادت است باشیم؟
هابرماس: در این باره من چیز زیادی نمیتوانم بگویم از آنجا که این نوع سوال حقیقتا تنها میتواند از چشمانداز درونی و نقطه نظر مشارکتکننده در آن جواب داده شود و بیان جامعه شناسانهاش آن است که من هیچگونه شکل جدید دینی ما قبل تولد و تاسیس و ماقبل تشخص را مورد مطالعه و بررسی قرار ندادهام.
تمام ادیان بزرگ دنیا، با جنبشهای احیاگرانه دینی و ضد حاکمیت روحانیون و منتقد از ساختارهای موجود یا جنبشهای معنوی یا سابجکتیویسم و سرسپردگی احساسی با شکلهای حاد آشنا هستند و برای ما نمونههایی از دینداری است. [سوژه یا سابجکتیویسم معتقد است تنها آگاهی شخصی معیار معتبر در قضاوت اخلاقی است و دانش، تنها بیان احساس شخصی است. مترجم] و به همین نحو جنبشهای باقیمانده در شکلهای مختلف نمونهای از دینداری است.
امروزه هر زمانی که به بخش آیینهای رمزگونه در کتابفروشیها نگاه میکنم، آنچه بیشتر بر من آشکار میشود، علامتهای بیمارگونه از ضعف شخصیت و واپسگرایی است و بیان آرزوهایی برای بازگشت غیرممکن به صور فکری اسطورهای، افعال جادوگرانه و دیدگاههای جهانی تنگنظرانهای است که موجب میشود کلیسا در جدالش در برابر بیدینان مغلوب شود.
اما از اینرو تاریخ به ما میآموزد فرقههای مذهبی میتوانند خیلی بدعتگذار باشند؛ بنابراین شاید هر چیزی در بازار دین از جنس مزخرفات کالیفرنیایی یا بتپرستی نوین نباشد.
از این رو گفتگو درباره موضوع فوق احتمالا شانس یک گفتگوی کامل را دارد و جایش خالی است.
من در مطالعه کتاب اکویناس منزلت یک غیر مسیحی به یک پیچیدگی برخورد میکنم که ناشی از اختلافات، جذابیت و سختی مباحثات جدلی طرفین است.
من خودم تحسینکننده اکویناس هستم. او نوعی از روحیه را ارائه میدهد که قادر است اساس خود را جدا از منابع دینی خودش برپا کند و حقیقت آن است که دیگر چنین هوای تازهای در مرداب دینداری معاصر وجود ندارد. در روند یکسانسازی جامعه توسط وسایل ارتباط جمعی، هر چیزی جذابیت خودش را از دست میدهد، حتی شاید اساس پرداخت شده مسیحیت توسط خودش نیز این چنین باشد.
مندیتا: در اثر شما گاهی اوقات به ماموریت اروپا در رابطه با دنیا و دومین شانس تاریخی که اروپای متحد وعدهاش را داده است اشاره میشود. چه مقدار از این ماموریت قابل مصالحه و صرفنظر است؟
آیا این ماموریت به خاطر ارتباطش با مسیحیت، به طور اشتباهی مظنون واقع شده است؟
در بیشتر مواقع اگر کسی به دقت - نانوشتههای بین خطوط بیشتر - آثار نوشته شده معاصر را که توسط فیلسوفان معتقد به دولت جهانی (مانند فوکو یا هانتینگتون و غیره) بخواند، متوجه خواهد شد الزامی وجود دارد که جهانی شدن ادامه پروژه متمدنسازی مسیحی است و هر که در برابر آن بایستد به استبداد شرقی یا بنیادگرایی اسلامی متهم است. به این شکل جهانی شدن عامل توازنی در برابر غیر غربیان و ماموریتی برای نجات و رستگاری است.
هابرماس: البته نمیتوان منکر شد تثلیث نامقدسی از استعمار، مسیحیت و اروپا محوری وجود دارد. آن روی دیگر تاریک آیینه مدرنیته این است که فقط میخواهد بازتاب آن تصویری از گسترش تمدن، حقوق بشر و دمکراسی باشد که - یقینا این امر - تا حدی نیز موجب تنویر افکار بوده است.
اما در نهایت مساواتگرایی و جهانیگرایی آنچه برای ما فراهم میکنند معیارهای متقاعدکننده برای انتقاد از وضعیت نامطلوب پاره پاره شده اقتصادی، سطحی و وضعیت ناآرام جهانی است.
در حال حاضر چه کسی میتواند جریان وحشیانه هیولای مدرنسازی جامعه جهانی را که از قرن پانزدهم آغاز شده است، با یک دید متعارف توجیه کند؟ هنوز نیز وضعیت فعلی جهان (شرایط مدرن) بدون جانشین قابل قبول و مشخصی است و یقینا در وضعیتی نیست که در حال حاضر مسوولیت پیش آمده را بپذیریم یا آن را مورد سرزنش قرار دهیم. در حالی که رژیم پل پات در کامبوج، راه درخشان در پرو یا دیکتاتوری فقر در کره شمالی وجود دارد، همه تصویر کننده آن هستند که هیچ انتخاب معقولی برای ما یعنی جامعه سرمایهداری جهانی، بعد از تجربه ناموفق اتحاد جماهیر کمونیستی باقی نمانده است.
تغییرات سرمایهداری جهانی میتواند از وضعیت دایمی به یک خود شتاب «تخریبگر خلاق» (که امروز هم به نظر میرسد تنها از درون اتفاق بیفتد) هدایت شود و این از آن جهت است ما نیازمند یک شکل از سیاستهای خود مرجع هستیم که هدفش تقویت ظرفیتهای عمل سیاسی و حاکمیت بر فعالیتهای اقتصادی غیرقابل کنترل در داخل و خارج باشد. فعالیتهای اقتصادی خارج از مرزی که هنوز میتوان روی بخشی از اقتدار آن حساب کرد؛ نوعی اقتدار که روی مللی که سابقا تحت کنترل بودهاند حاکم بود. این موضوع را در کتابم به نام تشکل فراملیتی «شکل فراملیتی» وصف کردهام.
واقعیت آن است که ما میتوانیم تنها تحت شرایطی به شکلی از مدرنیته اجتماعی عمل کنیم، بدون آن که حق انتخابی از خود داشته باشیم و بدیهی است این امر دلالتی بر این ندارد که ما باید همچون مبلغان فرهنگ غرب که اول مدرنیته اجتماعی را خلق کردهاند عمل کنیم. اجازه بدهید حقوق بشر را به عنوان مثال مطرح کنیم.
به هر صورت حقوق بشر با ریشههای اروپایی آن، هم اکنون زبان جهانیای را میسازد که روابط اقتصادی جهان نیز تحت مقررات متعارف آن قرار میگیرد. در آسیا، آفریقا و امریکای جنوبی آنها نیز حقوق بشر را بنا نهادهاند که تنها زبانی است که مخالفان و قربانیان رژیم جنایتکار و جنگهای داخلی میتواند صدایشان را در برابر خشونت، سرکوبگری، شکنجه و تجاوز به شرافت انسانی بلند کنند. اما به مقداری که حقوق بشر به عنوان زبان چندفرهنگی پذیرفته شده، اختلافات روی تفاسیر اختصاصی آنها از حقوق بشر در بین فرهنگهایشان فقط شدیدتر شده است.
این گفتگوی بین فرهنگی در خصوص موضوع حقوق بشر تحت شرایط شناسای متقابل اتفاق افتاده است و آن این ظرفیت بالقوه را دارد که غرب را به سوی درک صحیحتر از بنای استاندارد حقوق بشر که دیگر جزو مایملک اروپایی باقی نمانده است هدایت کند و دیگر حقوق بشر نمیتواند بیش از این آیینه دقت نظرهای یک فرهنگ باقی بماند.
یقینا هنوز غرب امتیاز دسترسی به منابع قدرت، ثروت و دانش را در دنیای ما برای خود حفظ کرده است؛ اما با کمال علاقهای که خود ما به نتیجه این طرح داریم و آن توسعه عدالت و صلح در تمدن جهانی است، نمیتواند در مراحل اولیه بیاعتبار تلقی شود.
بنابراین غرب که از سنت مسیحی ـ یهودی شکل گرفته است، باید یکی از مهمترین دستاوردهای خود راـ که عبارت است از ظرفیت برای رسیدن به چشماندازی از خود، بازتاب خود و نقد خویشتن با فاصله گرفتن از سنتهای خود ـ منعکس سازد.
غرب باید از هرگونه استفاده از ابزارهای دایمی خود پرهیز کند و باید در گفتگویی تاویلی در میان فرهنگها، تنها یک صدا در بین صداهای دیگر باشد.
در یک کلمه، برای غالب شدن بر درخواستهایی برای اروپا محوری، غرب باید استفاده خوبی از منابع دانایی خود بنماید. خدا میداند که این امر گفتنش از عمل کردن به آن سادهتر است. به عنوان مثال امروزی آن، پیگردهای گزینشی و سیاستهای حقوق بشر انجام یافته و نامشخص در یوگسلاوی سابق است که این مطلب را بخوبی به تصویر کشیده است. و البته این مطلب خودش موضوع دیگری است.
مندیتا: اجازه بدهید این سوال را به طور مشخص مطرح کنم. تا چه مقدار ما میتوانیم به غرب فکر کنیم بدون آن که به آتن ، روم یا اورشلیم بپردازیم و در موضوع مورد گفتگو چه مقدار ما میتوانیم درباره نظم جهانی فراملیتی فکر کنیم بدون این که به تاریخ برخوردهای دینی و برخوردهای احتمالی که موجب بدتر شدن روابط بین ادیان میشود فکر کنیم؟
هابرماس:شما بدرستی به تنشهای درونی غرب و خطاهای فرهنگی همراه آن اشاره کردید اورشلیم، روم و آتن؛ این مشخصه تنش بین یکتاپرستی، علم و سنت جمهوریخواهی است که غرب همیشه حامل آن بوده است بدون آن که از اهمیت یکی نسبت به دیگری بکاهد.
مادامی که علاقهمندی به روابط بین آتن و اورشلیم است، مسیحیت یونانی، الهیات در قالب ماموریت رهاییبخش و علمی، گرایش به تنزل ماهیت پیام مسیحیت را نشان داده است . وظیفه سوال کردن ـ سوال از عدالت خدا در رویارویی با تجربه رنج بردن به نابود شدن در تنهایی و جهل ـ طبیعت رادیکال خود را در افق فکر یونانی به علاوه پدران کلیسا از دست میدهد.
سوال از این که خدا در اشوویتز کجا بود؟ (آشوویتز شهری در جنوب لهستان که در جنگ جهانی دوم بزرگترین پایگاه نازیها بود. مترجم) و دنبال آن محوریت روم و اورشلیم ،این آن چیزی است که ما میتوانیم در آن تشابهی در فقدان تنش بین آن دو را ببینیم؛ یعنی از یک طرف دنیایی و سیاسی شدن ماموریت مسیحیت و از طرف دیگر، سیاسی ـ الهیاتی کردن هسته عقلانی سیاست سکولار شده که باعث از بین رفتن این تنش است. نهایتا ما آلمانیها با تیرگی ذهن پرمدعای فرهنگی دینی هم آشنا هستیم. همچنین با نو انسانگرایی غیر سیاسی جمهوریخواهان رومی و تصعید شده تحت معنویات یونانی و غوطهوری در حیات عملگرایانه روزمره در فضایی فوقالعاده مبهم، آشنا هستیم.
در میان ما برشت و نه هاناارنت، متعلق به گروه بسیار کوچکی است که وفادار به «رم» هستند، کسانی که هنوز پیامدهای مخرب آلمان قدیم را ناشی از یونان باستان ارزیابی میکنند.
این پیشرفتهای غلط و بهرهمندی غلط دوجانبه از یکدیگر زمانی آشکار میشود که عناصر متناقض یک ترکیب فشرده فرهنگی ماهیت بدیهی خود را از دست بدهد.
ما این مساله را در ارتباط بین فلسفه و دین هم میبینیم. معنای وجودی آزادی نفس انسانی نمیتواند با وعده رستگاری خداوند نجاتبخش هماهنگ شود. همین طور در مورد تعالی و فنای شهودی یک روح متناهی در امر مطلق.
خلی چیزها مانند هم هستند، در سطح جهانی، در خصوص تنش بین فرهنگهای مختلف و ادیان جهان نگرانی وجود دارد. فرهنگهای خاص تنها زمانی میتوانند همکاری مثبتی در برپا داشتن فرهنگ جهانی داشته باشند که با سرسختی نشان دادن در هویتشان، توسط خود مورد احترام قرار گیرند.
اگر بخواهیم این شبکه گفتگو بین فرهنگها از بین نرود، باید تنش موجود را به سوی ثبات و نه تجزیه شدن هدایت کرد.
پی نوشت:
ترجمه گفتگوی حاضر برگرفته از کتاب Religion and Rationality با عنوان A Conversation About God and the word تالیف Habermas است و به علت آن که مضمون اصلی آن پیرامون نسبت دین ـ مسیحیت و یهودیت ـ با دنیای جدید است به جای عنوان «گفتگویی درباره خداوند و دنیا» عنوان «نسبت دین و دنیای جدید» برای این گفتگو انتخاب شد.
ترجمه: مجید اسدی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....