زمستان

کد خبر: ۲۲۰۹۸۶

مادر پرسید: یعنی هیچ راه دیگری نیست؟ دختر لب‌هایش را به هم فشرد و گفت: نه! هیچ راهی! مادر ادامه داد: همه ما این موقعیت‌ها را از سر گذرانده‌ایم، سکوت کردیم، بچه‌ها رو بزرگ کردیم و تحمل کردیم. دختر به دست‌های مادر نگاه کرد، می‌لرزید. گفت: ... و نتیجه‌اش؟ مادر سر تکان داد: فکر می‌کنم تو، خواهر و برادرت و این چاردیواری که هنوز پا برجاست. دختر سر تکان داد. نه مادر! نهایتش، دست‌هایی که می‌لرزه و موهایی که سفید شده و چشم‌هایی که سو نداره و یک دلهره دائمی برای حفظ خیمه‌ای که هر روز ممکن بود فرو بریزه.

مادر لبخند زد: در هر صورت موها سفید می‌شن. دست‌ها می‌لرزند و یک ضعف دائمی ... در هر صورت انتهای راه یکی است.

دختر سرش را به عقب برد، به دیوار تکیه داد و نفس عمیقی کشید: انتهای راه، شاید، ولی طول راه چی؟ همراه و همسفر چی؟

عادت کردیم مثل یک مرد بایستیم. مثل یک مرد اسلحه برداریم بجنگیم، مثل مردها و گاه از اون‌ها هم محکم‌تر گام برداریم، همراه مردها نه در سایه‌ آنها.

مادر لبخند زد: شعار همیشگیت! ولی حالا مبارزات خیابانی، جنگ و‌همه اینها تمام شده، انتظار داشتم محکم و قوی زندگی را هم در کنار یک مرد، همگام با او ... ادامه دهی و به پایان برسانی.

دختر سر تکان داد: بله مادر همراه یک مرد، همه دخترهای نسل من همراه مردها بودند نه زیر سایه آنها، نه پشت سرشان، حالا تحمل قلدری و امر و نهی ندارند. مادر آه کشید: مردها در هر شرایطی احساس می‌کنند سلطان هستند.

دختر بلند خندید: نگران نباش مادر من هنوز هم قوی و محکم هستم، ما هم سلطانیم، مادر! و دو سلطان در یک اقلیم نمی‌گنجند. از جا بلند شد، احضاریه تا کرد، داخل کیفش گذاشت و گفت: ان‌شاءالله بعد از دادگاه فردا یک جزیره مستقل خواهم ساخت و به تنهایی در آن سلطنت خواهم کرد.

مادر به قامت دختر نگاه کرد، ایستاده ... و به دست‌هایش که می‌لرزیدند.

منیرالسادات موسوی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها