آشنایی با شوهرت چطور اتفاق افتاد؟
من و شوهرم رامین 7 سال پیش با هم آشنا شدیم. زمانی که او را در مغازه دیدم چیزی در دلم گفت، مرد آینده زندگی توست. از آن به بعد ناخودآگاه به مغازهاش میرفتم. بعضی روزها هم خرید نداشتم و فقط به بهانه خرید میرفتم تا رامین را ببینم. چند روزی که گذشت رامین به من پیشنهاد داد ارتباط بیشتری با هم داشته باشیم؛ من هم پذیرفتم.
چطور شد که تصمیم گرفتید با هم ازدواج کنید؟
در روزهایی که با هم بیشتر بیرون میرفتیم، کمکم عاشق هم شدیم. من آنقدر به رامین وابسته شدم که نتوانستم از رامین جدا شوم و کار به جایی رسید که من تصمیم گرفتم به رامین بگویم دوستش دارم و درخواست کردم که به خواستگاریم بیاید تا با هم ازدواج کنیم.
رامین پذیرفت که به خواستگاریت بیاید؟
زمانی که من این مساله را مطرح کردم رامین گفت که خودش قصد داشته به خواستگاری من بیاید، چون او هم عاشق شده. در آن روزها که زیباترین روزهای زندگی من بود احساس میکردم خوشبختترین انسان روی زمین هستم چون رامین خیلی بیریا و صادق با من حرف میزد و رفتار میکرد. هنوز هم معتقدم او عاشقانه من را دوست داشت. رامین مدتی بعد خانوادهاش را راضی کرد به خواستگاری من بیایند، آنها هیچ تمایلی به این کار نداشتند ولی به اصرار پسرشان آمدند.
چرا خانواده رامین به این ازدواج رضایت نمیدادند؟
آنها معتقد بودند، دختری که با پسری دوست شد به درد زندگی نمیخورد. در واقع آنها معتقد به یک ازدواج کاملا سنتی بودند و میگفتند که من نباید با پسرشان ازدواج کنم. زمانی که برای خواستگاری به خانه ما آمدند، مادر رامین به پدرم گفت که دوست ندارد من با پسرش ازدواج کنم و به زور به خانه ما آمده است. پدرم هم از آن به بعد دیگر تمایلی به این ازدواج نشان نداد.
یعنی هم خانواده تو و هم خانواده رامین با این ازدواج مخالف بودند؛ چرا شما همچنان به این ازدواج اصرار داشتید؟
من عاشق رامین شده بودم و میدانستم رامین هم عاشق من شده، زمانی که مادر رامین گفت که به این ازدواج رضایتی ندارد و ما نباید با هم ازدواج کنیم و پدر من هم مخالفتش را اعلام کرد، رامین چند روز بعد به تنهایی برای خواستگاری به خانه ما آمد. پدرم باز هم به او گفت که به این ازدواج رضایت نمیدهد. پدرم بر تصمیمش پافشاری میکرد ما هم همینطور. من بارها در برابر پدرم ایستادم و گفتم که میخواهم با رامین ازدواج کنم و البته هزینه زیادی هم بابت آن پرداختم.
ایستادن در برابر پدرت چه هزینهای برایت داشت که هنوز هم فراموش نکردهای؟
پدرم به من گفت بین او و رامین یکی را باید انتخاب کنم، من هم گفتم که رامین را انتخاب میکنم پدرم هم از آن به بعد دیگر با من هیچ حرف نزد. او هنوز هم با من حرفی نمیزند.
رامین چه کار کرد، او توانست کاری کند تا پدرت ناراحتیاش را فراموش کند؟
البته رامین هم مشکلی شبیه مشکل من را داشت، او هم مجبور شد تا برای ازدواج با من خانه پدریاش را ترک کند . پدر و مادر رامین گفته بودند تا زمانی که من همسر رامین هستم دیگر نباید به خانه پدرش رفت و آمد کند، رامین هم پذیرفت و وسایلش را جمع کرده و از خانه پدری بیرون آمده بود. رامین خانه کوچکی اجاره کرد که در نهایت شد خانه من و رامین و ما زندگی مشترکمان را در آنجا آغاز کردیم.
پدرت چطور اجازه ازدواج به تو داد که با رامین عقد کنی؟
من اجازه را از دادگاه گرفتم وقتی پدرم حاضر نشد به محضر بیاید من هم شکایت کردم و از دادگاه خواستم که برایم اجازه ازدواج صادر کند، دادگاه پدرم را برای توضیح دعوت کرد، پدرم هم گفت که رامین شغلی ندارد، اما ما مدارکی ارائه کردیم مبنی بر اینکه رامین شغل و درآمد دارد و هیچ اعتیادی هم ندارد و میتواند یک خانواده را اداره کند بعد هم اجازه ازدواج به من داده شد، بعد از طی کردن مراحلی که محضر گفته بود بالاخره به عقد هم درآمدیم.
من از محضر به خانه شوهرم رفتم و در خانهای 35 متری زندگی مشترکمان آغاز شد.
آنطور که تا به حال گفتهای زندگیتان خیلی عاشقانه و رمانتیک شروع شده است چرا تصمیم به جدایی گرفتی؟
شاید تعجب کنید، اما من هنوز هم عاشق شوهرم هستم و رامین را بسیار دوست دارم. این رامین است که مرا مشکلی بر سر راه خود میداند و میخواهد راحت زندگی کند، من و رامین از 2 سال پیش با هم به مشکل برخوردیم، زمانی که احساس کردم رامین دیگر نمیخواهد به زندگی مشترکش ادامه دهد. کارهایی که میکرد، خیلی مرا به سختی میانداخت. او بیشتر وقتش را با دوستانش میگذراند، درآمدش را صرف خوشگذرانی با دیگران میکرد و هر چه در خانه هزینه میشد از درآمد کم من بود. رامین میگفت از وضعیتی که دارد خسته شده و دیگر نمیخواهد به این وضعیت ادامه دهد من فکر میکنم میتوانم مثل روزهای اول او را عاشق کنم، اما هر چه تلاش کردم فایدهای نداشت.
قبل از اینکه با رامین ازدواج کنی هم کار میکردی؟
نه، کار نمیکردم، بعد ازدواج بود که به عنوان منشی استخدام و مشغول به کار شدم، من شبها تا دیر وقت سرکار بودم اما چون پولی که میگرفتم میتوانست به زندگیمان کمک کند ناراحت نمیشدم در مدت 5 سال ما توانستیم کمی پول جمع کنیم و برای گرفتن وام مسکن در بانک حسابی باز کنیم. تا شاید خانهای بخریم، اما رامین در این راه به من کمک نکرد انتظار داشتم حداقل قدرکاری که کردم بداند، اما متاسفانه این طور نشد، او مرد ناسپاسی است.
شما 5 سال با هم به طور مشترک زندگی کردید، چرا بچهدار نشدید؟
چون زندگیمان به سختی اداره میشد، وجود بچه شرایط را برای ما بدتر میکرد به همین خاطر تصمیم گرفتیم تا زمانی که نمیتوانیم زندگی راحتی داشته باشیم بچهدار نشویم و هر وقت درآمدمان آنقدری شد که بتوانیم راحت زندگی کنیم و نگران روزهای آخر ماه نباشیم بچهدار شویم.
البته شوهرم کاملا بچه داشتن را دوست نداشت اما من همیشه دوست داشتم بچه داشته باشم. به هر حال حالا که زندگیم اینطور دگرگون شده است، خوشحالم بچهای ندارم.
نظر پدر و مادر تو و رامین درباره این جدایی چیست؟
پدرم هنوز هم با من صحبت نمیکند و حتی حاضر نیست به تلفنهای من جواب دهد. چندین بار تلاش کردم با او صحبت کنم و غمی که در دلش بود بیرون آورم اما فایدهای نداشت از میان خانوادهام فقط خواهرم را میبینم البته او در جریان این مساله قرار دارد.
خانواده رامین خیلی راحتتر با مساله ازدواج ما کنار آمدند، یکسال بعد از ازدواجمان بود که رامین با پدر و مادرش آشتی کرد البته آنها هیچ وقت حاضر نشدند اجازه دهند من به خانهشان بروم فقط رامین به آنجا رفت و آمد داشت.
مادرش هم بسیار با مهربانی با رامین رفتار میکرد. آنها حالا که ما در حال جدا شدن هستیم بیشتر به رامین توجه میکنند.
چرا ازخانواده شوهرت برای حل مشکلتان کمک نگرفتید؟
من به سراغ آنها رفتم و از مادر رامین خواستم کمکم کند، او با عصبانیت مرا از خانهاش بیرون انداخت. او از این مساله بسیار راضی و خشنود است و حتی به من گفت این ازدواج نباید اتفاق میافتاد و حالا هم که رامین تصمیم به جدایی گرفته کار بسیار درستی انجام داده، او به من گفت اگر پول راضیات میکند، حاضرم پول دهم. نمیدانم چرا مادر رامین هیچ وقت نفهمید که عشق را نمیتوان با پول معامله کرد.
حالا که تصمیم شما در جدایی قطعی است و پدرت هم حاضر به پذیرش تو نیست میخواهی چه کنی؟
من و رامین آخرین حرفهایمان را زدهایم، قرار است رامین همان خانهای که 5 سال زندگی کردیم را ترک کند و من در آنجا زندگی کنم. صاحبخانه ما زن بسیار خوبی است. مسلما او در این مرحله دردناک زندگیام به من کمک خواهد کرد.
مریم عفتی
نظر کارشناس
عاطفه کشاورزی: ازدواجهایی که خارج از عرف در جامعه ما اتفاق میافتد و دو جوان با مخالفت شدید خانوادهها با هم ازدواج میکنند، صدمات شدیدی را بر زندگی مشترک وارد میکند. در مواردی دیده شده که زندگی این گونه زوجها از هم پاشیده شده است، اما چند نکته در این مساله وجود دارد که با دقت باید مورد بررسی قرار گیرد، اول این که زندگی این زوج نهتنها با مخالفت شدید خانواده بلکه با مشکلات شدید مالی همراه بوده است. مشکلاتی که این زوج گرفتار آن شدهاند تا حد زیادی مربوط به نداشتن حمایت خانواده است. آنها در شرایط سخت مدت زیادی تنها ماندهاند و بعداز مدتی مادرشوهر به طور کاملا یکطرفه وارد زندگی آنها شده است و به دلیل حمایت مادر، شوهر به لحاظ روانی به آرامش رسیده و این اطمینان در او به وجود آمده که هر اتفاقی رخ دهد مادرش با او همراه خواهد شد.
در نتیجه توازنی که در زندگی این زوج بوده است کاملا به هم خورده و زن بیپناه در برابر شوهری قرارگرفته که پشتوانه قوی پیدا کرده و حالا میتواند آن طور که دوست داشته زندگی کند.
از طرفی، بعد از گذشت 5 سال و با مشکلات شدیدی که وجود داشته زندگی این زوج از آن هیجان خارج شده است و به واقعیت نزدیک شده و شوهر حاضر نیست سختیهای این واقعیت را تحمل کند.
البته کار بسیار درستی که این زوج انجام دادهاند، این بوده که تا زندگیشان به ثبات نرسیده بچهدار نشدهاند، اگر آنها بچهدار میشدند مسلما سرنوشت کودکشان دگرگون میشد و سرنوشت خوبی در انتظار او نبود.
نکته آخر این که ای کاش پدر زن جوان هم دست از کینه قدیمی بردارد و دختر خود را در چنین شرایط سختی تنها نگذارد تا خطرات کمتری این زن جوان را تهدید کند.