کور و کچل و علیل و ذلیل و شل و بیریخت شوم اگر دروغ بگویم. گردن من هم مثل شما از مو باریکتره، واقعا که کافهجان اگه کل داری یا تو بیا کرج یا یک آژانس برام بگیر تا من بیام اونجا ببینم حرف حسابت چیه؟ چهارم هم آرزو دارم که این لپتاپتان این قدر اذیتتان نکند و بگذارد کارتان را انجام دهید و ما را شاد کنید. پنجم: آرزو میکنم پدرم بگذاره کامپیوترمان را به اینترنت وصل کنیم که من این قدر کاغذ و مداد و خودکار بر باد ندم. ششم: آرزو میکنم شما من را به خاطر سوتیهای در حد تیم ملیام ببخشید. آخه من فقط دو دفعه صفحه شما را خواندهام.
شرمنده دیگه. اگه خیلی گاف دادم به باحالی خودتان ببخشید وگرنه دوباره باید آژانس بگیری.
داش مجید خزایی از نوشهر: در سرخترین ساعت خورشید، بریدههای مرا تماشا کن کناره مرده، تماشا کن خانهای را که رو به نابودی است و میترسد از من بیتو. من بیتو شرمسارترین افسانه ناتمامم. بیتو میپوسم از این بیسرانجامی. میبازم به تمام هراسها، از ای کاش میسوزم و از فردا میترسم. نگو گفتنیها شنیده شد و فرصتها تمام. من هنوز و همیشه به تو دلخوشم و محتاج. به من نگو، نگو که رهسپاری... شما گفتید از آرزوهایتان بگویید، من فقط یک آرزو دارم و آن هم تنها عشقم است که نمیدانم به او میرسم یا نه.
رها: من دوست دارم استاد دانشگاه آکسفورد شوم در رشته الکترودینامیک هستهای. آخه خیلی کلاس داره. دلم میخواهد بروم پیش آدمخوارها و بهشون یاد بدهم که چطوری با قاشق و چنگال غذا بخورن. (دستت درد نکنه اگر زنده موندی یادشون بده آدم نخورند این به نظرم مهمترهها)! یا این که با بورسلی دعوا کنم و برنده بشم. میخوام یک خانه داشته باشم که تویش پر از بچه اژدها باشد و آنها همهاش از سر و کولم بالا بروند (خب، آدرس بده وروجک را چند روزی میفرستم خانهتان)! بدون اکسیژن بروم توی اقیانوس و کوسهها دنبالم کنند، آخه هیجانش خیلی بالاست (آره مخصوصا وقتی که جنابعالی را تناول میکنند دور از جان) توی تابستان هر چی لباس زمستونی دارم بپوشم و در اوج گرما برم بیرون بعد به هر کسی که منو نگاه کرد لبخند بزنم.