آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
وقتی آنها را با سفارشهایی که برایشان خریدهای تنها میگذاری، فکر میکنی، البته برای چند لحظه، سهم من کجاست؟ پس سفارش خودم چه بود؟
مردد میشوی و با عجله به سراغ صندوقچه یادگاری مادربزرگ میروی، آن را باز میکنی یک قاب عکس، دو لنگه النگوی باریک در کنار گردنبند برلیان، کتابچه دعای جلد چرمی، انگشتر زمرد، سجاده سفید گلدار همراه با تسبیح تربت امام حسینع، بیاختیار تسبیح را برمیداری و پراکنده چند ذکر میگویی دو بار الله اکبر، یکی دو بار سبحان الله و بعد آرام آرام با خدا حرف میزنی، گلایه میکنی، میخندی و آرام میگیری.
به خدا میگویی «احساس میکنم مدتی است در خانهام، خانه عاشقانههایم فراموش شدهام. میدانم خودم هم مقصرم، اما عجیب احساس تنهایی میکنم، به نظرت چرا؟»
چند ثانیهای سکوت میکنی، اشکهایت را پاک میکنی و فکر میکنی الان صدای بچهها و پدرشان درمیآید: وقت شام شد، پس غذا چی شد؟...
اما صدای هیاهوی بچهها در صدای مردانه بابا یکی میشود: عزیز دلم، تولدت مبارک.
و این عبارت چند بار در ذهن خسته تو تکرار میشود، آنقدر که فکر میکنی دوباره تو در یک اتفاق ساده از سالهای تولدت، متولد شدهای آن هم در «خانه عاشقانههایت.»
اما هنوز هیجان و خنده و تبریک همین خانواده کوچکت ادامه دارد: مامان شام را بابا به مناسبت تولدت دعوتمون کرده بیرون، راستی هدیههات را هم همونجا بهت تقدیم میکنیم، و صدای پدر مثل همیشه باصلابت: من و بچهها را بابت همه اذیت کردنهایمان ببخش.
الهام چاروسایی
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....