پیر بوردیو در اول آگوست 1930 در دنگوئن در کوهپایههای پیرنه (جنوبغربی فرانسه) به دنیا آمد. او در یک خانواده از طبقات متوسط پایین پرورش پیدا کرد. پیر دانشآموزی باهوش بود که در بهترین دبیرستان منطقه تحصیل میکرد. در اوایل دهه 50 توانست به دانشسرای معتبر اکولنورمالسوپریور فرانسه راه پیدا کند و به تحصیل فلسفه بپردازد. این دانشسرا در پاریس بهطور سنّتی، مهد روشنفکران فرانساو بوداست. در آن زمان، فلسفه سرآمد رشتهها بود و پرداختن به آن برای هر روشنفکر جویای نام کاری ضروری بود. بوردیو هم به فلسفه پرداخت. با این همه، او هم مانند دیگر فارغالتحصیلان برجسته این دانشگاه، نظیر دورکیم و فوکو، مطالعه معطوف به زندگی عاطفی را که با فلسفه، پزشکی و زیستشناسی تلفیق شدهبود، رها کرد و به علوماجتماعی راو آورد. در آن دانشسرا، هر چند او با کسب بالاترین رتبه فارغالتحصیل شد، اما به واسطه فقر و پیشینه خانوادگیاش، خود را در جمع فرزندان نخبگان فرانسوی، یک «غریبه» احساس میکرد. پیر بوردیو در مصاحبهای با نیویورک تایمز میگوید: بیشتر آنچه من تاکنون انجام داده ام، در واکنش به محیط اکول نرمال بوده. فکر میکنم اگر جامعه شناس نشده بودم، فردی ضد روشن فکر میشدم. دنیای روشن فکران همیشه مرا به هراس می اندازد.
پیر بوردیواندیشمندی است که علم را با عمل، پیوند میزند و بر حسب دیدگاه خود درباره رسالت تاریخی روشنفکران، اقتدار علمیاش را در خدمت جنبشهای گوناگون اجتماعی چپ غیرتشکیلاتی قرار داد تابدینگونه به این گروههای تازهشکلیافته که از حقوق بیکاران، بیخانمانها، مهاجران و همجنسبازان (بهطورخلاصه، اقلیتها) دفاع میکنند، کمک کند. او همچنین با بهوجودآوردن «پارلمان بینالمللی نویسندگان»، علیه شکنجه و آزار روشنفکران در الجزایر و سایر مناطق جهان و همینطور علیه حمایت دولتهای غربی در برابر تعصب و تبعیض وارد عمل شد. در 1997، موسسه انتشاراتیEditions, liber را بنیان نهاد که کتابهای کوچکی با هدف جذب مخاطبان بسیار درباره موضوعاتی که به منافع آنی اجتماعی معطوف است، منتشر میکند. بوردیو به موازات تدریس در کولجدوفرانس، در دانشگاههای امریکایی پرینستون،هاروارد و شیکاگو و دانشگاههای آلمانی ماکس بلانگو برلین هم تدریس میکرد. او در اوایل دهه 90 موفق شد مدال طلای آکادمی علوم فرانسه (CNRS) رابهخاطر مجموعه آثارش که به درخشش بینالمللی جامعهشناسی فرانسوی کمک کرد، از آن خود کند. او سرانجام در 23 ژانویه 2002 در سن 71 سالگی زندگی را وداع کرد.
اولین تجربهها
اولین ارتباط پیر بوردیو با جامعه بهعنوان یک جامعهشناس، ارتباط او با جامعه کبیل بود. کبیلیها در جنوب الجزایر، با آداب و سنن و اعتقادات عشیرهای خاصی زندگی میکنند. به علت علاقهاش به این جامعه، بعد از پایان خدمت سربازی به عنوان معلم جامعهشناسی در آنجا شروع به فعالیت و تدریس کرد. این تجربه، آغازگر نگارش و انتشار دو کتاب جامعهشناسی الجزایر و از ریشه جداشدن (DERACINEMENT) بود. بوردیو در این کتاب تلاش میکرد تا نشان دهد که الجزایر در تماس با استعمار فرانسه چه چیزهایی را از دست داده و در چه شرایطی قرار دارد. در واقع، هدفش از تدوین آن کتاب، نشاندادن ابعاد استعمارزدگی بود. تجربه زندگی در الجزایر بر آینده و زندگی فرهنگی و علمی بوردیو تأثیری ماندگار گذاشت. اولین اثر چنین تجربهای، این بود که یک جوان 23 ساله، 5 سال در یک کشور کاملا متفاوت با سرزمین خودش، به مطالعه و تحقیق بپردازد و یاد بگیرد که گونه بتواند از چارچوب کشور و جامعه خودش فراتر رود و امکان مقایسه جامعه خویش را با جامعه دیگری داشته باشد. چنین تجربهای به جامعهشناس و مردمشناس، بینایی و توانایی قدرت تحلیل بالایی میدهد. دومین اثر تجربه الجزایر این بود که او به یک ملت استعمارزده، گرایش پیدا کرد و با احساس انسانی قویای که داشت، متوجه وضع مردم استعمارزده شدهبود و صدماتی را که استعمار به مردم مستعمره میزند، بهخوبی میشناخت. به علت اقامت چندساله بوردیو، او همیشه نسبت به مردم، گروهها و جوامع، همدلی نشان میداد. این بود که جامعهشناسی دو جهانی شد؛ هم جهان پیشرفته و صنعتی و هم جهان [بهاصطلاح] واپسمانده.
وقتی که در دانشگاه پاریس، شروع به تدریس کرد و بعدها به نوعی در همه پژوهشهایش آن را پی گرفت، توجه به این نکته مهم بود که چگونگی رابطه فرد و جامعه و رابطه امور مادی و غیرمادی را بهطور محسوس نشان دهد. او میگفت: وظیفه جامعهشناس، این است که عوامل غیرمرئی را از درون جامعه استخراج کند. بوردیو از زمان انجام کارهای میدانی در الجزایر، خود را متعهد کرده بود که شیوههای اساسی سلطه طبقاتی را در جوامع سرمایهداری آنگونه که در تمام سطوح آموزش و هنر دیده میشود، نشان دهد. تز همیشگی او این بود که طبقه مسلط، سلطه خود را آشکارا اعمال نمیکند و طبقه تحت سلطه را بهزور وادار به پذیرش اراده خود نمیکند. بر عکس، طبقه مسلط جامعه سرمایهداری از نظر آماری، از قدرت اقتصادی، اجتماعی و نمادین، سود میبرد؛ قدرتی که در سرمایه اقتصادی و فرهنگی تجسم یافته، با جابهجایی نهادها و اعمال جامعه در هم تنیده است و توسط همین نهادها و اعمال باز تولید میشود.
از بوردیو، در مجموع 30 کتاب و 400 مقاله منتشر شده که برخی از آنها به انگلیسی هم ترجمه شدهاند: جامعهشناسی الجزایر (1962)، انسان دانشگاهی (1998)؛ منطق عمل (1990)؛ به عبارت دیگر: جستارهایی برای دستیافتن به جامعهشناسی تأملی (1990)؛ زبان و قدرت نمادین (1991)؛ حوزه تولید فرهنگی: جستارهایی در باب هنر و ادبیات (1993)؛ اشرافیت دولتی: مدارس نخبهپرور در حوزه قدرت (1996)؛ عقل عملی (1998)؛ شیوههای مقاومت علیه جباریت بازار (1999)،. وزن جهان (2000)؛ تأملات پاسکالی (2000)؛ نظریه کنش؛ دفاع از عقلانیت؛ وارثان، بازتولید آموزش، فرهنگ و جامعه؛ تمایز؛ اصول هنر؛ سلطه مردانه؛ درک عملی حرفه جامعهشناسی؛ پرسشهای جامعهشناسیک؛ کار و کارگر در الجزایر (1958)؛ در نقد نقش تلویزیون؛ بیریشگی: بحران کشاورزی سنتی در الجزایر (1964)؛ خطوط کلی نظریهای در باب شیوه عمل.
مکاتب تأثیرگذار براندیشه بوردیو
چندانکه از آثار پیر بوردیو و نقدهایی که بر آنها نوشتهشده برمیآید، او از ساختارگرایی و مکتب انتقادی تأثیر پذیرفته است. ریشه فکری او با سخن معروف کارلمارکس کهاندیشه را متأخر از عمل و فرع بر آن و محصول زیرساختها میدانست، نزدیکی دارد. البته با این تفاوت که به جای اقتصاد و روابط تولید، شبکه درهمتنیدهای از قدرت اقتصادی و قدرت فرهنگی و قدرت نمادین را قرار میدهد. به عبارتی میتوان او را یک نئومارکسیست دانست که البته روایتهای دیگر بازاندیشیشده مارکسیسم را نقد میکند و غالباً آنها را بهنوعی سهلگیری در تحلیل اجتماع منتسب میکند. از طرفی میتوان او را نوساختارگرا دانست. به این معنا که مانند ساختارگرایانی همچون آلتوسر یا اشتراوس نیست که سوژه را در مقابل ساختار، کاملا خلع سلاح میکنند، بلکه قدری از صلابت ساختار به نفع عامل اجتماعی میکاهد. به روایتی هم میتوان او را فرانوگرا دانست، چون عقلانیت روشنگری را شدیداً نقد میکند و با جهانیشدن مخالف است و تنوع فرهنگ را تصویب میکند و با غربمحوری و فرهنگ عمومیمخالف است. شاید بتوان گفت بوردیو همچون بعضی دیگر از متفکران بزرگ، مختصات خود را دارد و بهسادگی در یک چارچوب پارادایمی شناختهشده جا نمیگیرد.
ویژگیهای جامعهشناسیک بوردیو
با همه گوناگونی موضوعات تجربی که پیر بوردیو به آنها پرداخته، مجموعهای کوچک و محدود از اصول نظری، ابزارهای مفهومیو رویکردهای علمی و درعینحال سیاسی وجود دارد که به نوشتههای او نظمی منطقی میدهد. کارهای وسیع او در متنوعترین نمودهای آن به شکل غیرقابلتفکیک، هم علم عمل انسانی و هم نقد سلطه به مفهوم کانتی و مارکسی است.
جامعهشناسی او، نخست منتقد مقولات بهارثرسیده و شیوههای پذیرفته تفکر و اشکال ظریف اصول و قواعدی است که روشنفکران و فنسالاران، به نام فرهنگ و عقلانیت به کار میبرند و در وهله دوم، او منتقد قالبهای رسمی قدرت و تبعیض و سیاستهای حامیآن است.
برداشت بوردیو از کنش اجتماعی، ساختار و شناخت، ضد دوگانهانگاری است. این برداشت تلاش میکند تا ضدیت و تقابلی را که مشخصکننده خطوط همیشگی ترسیمشده در مباحث طرحشده در علوم اجتماعی است، از سر راه بردارد. خطی که بین شیوههای عینیگرایی و ذهنیگرایی نظریهپردازی بین ابعاد مادی و نهادی زندگی اجتماعی و نیز بین سطح تحلیلی و تشریحی و تفسیری، همزمانی و دوزمانی، خرد و کلان، ترسیم شده است.
شیوه عمل و تفکر علمی بوردیو، شیوهای ترکیبی است که در آن بهطور همزمان، مرزهای نظریهای، روششناختی و رشتهای در نوردیده میشود و از همگی استفاده میشود. از لحاظ نظری، شیوه عمل و تفکر او در محل تلاقی جریانات فکری است. جریانات فکری مارکس، دورکیم و وبر و همچنین فلسفههای متفاوت باشلار و ویتگنشتاین، پدیدارشناسی مرلوپونتی و شوتز و نظریههای زبان شناختی سوسور، چامسکی و... در سنت دانشگاهی نوعاً متضاد تلقّی میشود. به لحاظ روششناسی، تحقیقات بوردیو نوعاً روشهای آماری را با مشاهده مستقیم و تفسیر تعاملی، گفتمانی و اسنادی ترکیب میکند.
ساختمان ذهنی
ساختمان ذهنی به ساختارهای ذهنی یا شناختی گفته میشود که انسانها از طریق آن با جهان اجتماعی برخورد میکنند. انسانها به یک رشته طرحهای «ملکهذهن» مجهز شدهاند که با آنها جهان اجتماعیشان را ادراک، فهم، ارزیابی و ارزشگذاری میکنند و از همین طریق عملکردهایشان را تولید کرده و آنها را درک و ارزشگذاری میکنند. از جهت دیالکتیکی ساختمان ذهنی محصول ملکهذهنشدن ساختارهای جهان اجتماعی است. ساختمان ذهنی در نتیجه اشغال بلندمدت یک جایگاه در داخل جهان اجتماعی شکل میگیرد. از این رو ساختمان ذهنی طبق ماهیت جایگاه افراد در جهان اجتماعی تغییر میپذیرد و بهاینترتیب، افراد گوناگون، ساختمان ذهنی واحدی در جامعه ندارند و از طرفی آنهایی که جایگاه واحدی در جهان اجتماعی دارند، از ساختمان ذهنی مشابهی هم برخوردارند. ساختمان ذهنی که هر فرد معینی از خود نشان میدهد، طی یک تاریخ فردی به دست میآید و کارکرد مقطع خاصی در تاریخ اجتماعی زمینه آن است. ساختمان ذهنی هم ماندگار و هم انتقالپذیر است یعنی از یک محیط به محیط دیگر قابلانتقال است. از نظر بوردیو این امکان وجود دارد که انسانها ساختمان ذهنی نامناسبی کسب کنند و به قول او از کاستی (Hystoresis) رنج ببرند. مانند کسی که از یک محیط روستایی در یک جامعه ماقبلسرمایهداری معاصر کنده شده و در یک شهر بزرگ مابعدسرمایهداری مشغول کار شود. ساختمان ذهنی کسبشده در یک جامعه ماقبلسرمایهداری به این شخص اجازه نمیدهد که خودش را با زندگی جدید تطبیق دهد.
ساختمان ذهنی، هم جهان اجتماعی را تولید میکند و هم خودش تولیدشده جهان اجتماعی است. به عبارت دیگر بوردیو ساختمان ذهنی را به صورت دیالکتیک ملکهذهنشدن عوامل خارجی و خارجیشدن عوامل درونذهنی توصیف میکند. ساختمان ذهنی و جهان اجتماعی از طریق عملکرد به هم پیوند میخورند. از یک سو، از طریق عملکرد ساختمان ذهنی ساخته میشود و از سوی دیگر، در نتیجه عملکرد است که جهان اجتماعی آفریده میشود. در حالی که عملکرد به ساختمان ذهنی شکل میبخشد، ساختمان ذهنی هم در جهت این عمل میکند که عملکرد را ایجاد کرده و آن را وحدت دهد.
نکته قابلتامل این که گرچه ساختمان ذهنی، ساختار ملکهذهنشدهای است کهاندیشه و گزینش کنش را مقید میکند، اما تعیینکننده جبریاندیشه و کنش نیست. این عدمجبرگرایی از مهمترین چیزهایی است که موضع بوردیو را از ساختارگرایان اصلی جدا میسازد. مفهوم ساختمان ذهنی تنها پیشنهاددهندهاندیشه و کنش است و انسانها آگاهانه کنش خاصی را برمیگزینند. ساختمان ذهنی، اصولی را فراهم میسازد که انسانها طبق آنها گزینش میکنند. به گفته بوردیو انسانها خرفت نیستند، با این همه کاملا هم عقلانی نیستند. انسانها، منطقی برای عملکردن دارند. این منطق، همان منطق عملکرد است. بوردیو عقیده دارد که هر چند ما به ساختمان ذهنی و عملکرد آن آگاه نیستیم، اما همین ساختمان ذهنی در بیشتر فعالیتهای عملیمان مانند شیوه خوردن، راهرفتن و صحبتکردن خود را نشان میدهد. ساختمان ذهنی، مانند یک ساختار عمل میکند. اما انسانها در برابر این ساختار و یا ساختارهای خارجی که تأثیرگذارند، بهگونهای مکانیکی واکنش نشان میدهند.
زمینه
زمینه، شبکهای از روابط است که میان جایگاههای عینی درون زمینه وجود دارد. این روابط جدا از آگاهی و اراده فردی وجود دارند. آنها کنشهای متقابل یا پیوندهای بینذهنی میان افراد نیستند. اشغالکنندگان جایگاههای این شبکه هم میتوانند انسانها باشند و هم نهادهای اجتماعی. بوردیو زمینه را به عنوان صحنه نبرد در نظر میگیرد. او میگوید: این ساختار زمینه است که «تمهیدهایی را تقویت و هدایت میکند که اشغال کنندگان این جایگاهها به گونهای فردی یا جمعی در پیش میگیرند، تا جایگاه شان را حفظ یا بهبود بخشند و اصل قایل شدن مساعدترین سلسله مراتب برای محصولاتشان را بر دیگران تحمیل میکنند.»
زمینه مانند نوعی بازار رقابتی است که در آن انواع سرمایهها (اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و نمادین) به کار میرود. از نظر او زمینه قدرت (سیاست) از همه مهم تر است. سلسله مراتب روابط قدرت و زمینه سیاسی، ساختار همه زمینههای دیگر را تعیین میکند. او یک فرآیند سه مرحلهای را در تحلیل زمینه مطرح میسازد:
1. ردیابی رابطه زمینههای دیگر با زمینه سیاسی؛
2. ترسیم ساختار عینی روابط میان جایگاههای درون یک زمینه؛
3. تعیین ماهیّت ساختمان ذهنی عواملی که انواع جایگاههای درون یک زمینه را اشغال میکنند.
جایگاههای عوامل گوناگون درون یک زمینه را مقدار و اهمیت نسبی سرمایهای که این عوامل دارند تعیین میکند. سرمایه است که به فرد اجازه میدهد تا سرنوشت خود و دیگران را تحت نظارت گیرد. او از چهار نوع سرمایه سخن میگوید: 1. سرمایه اقتصادی؛ 2. سرمایه فرهنگی (انواع گوناگون دانش)؛ 3. سرمایه اجتماعی (در برگیرنده روابط اجتماعی ارزشمند میان آدمها)؛ 4. سرمایه نمادین (که از شأن و حیثیت شخص سرچشمه میگیرد.)
اشغال کنندگان جایگاههای درون زمینه انواع استراتژیها را به کار میبرند (استراتژی، به معنای آرایش فعالانه خطوط کنش عیناً جهت گیری شدهای است که تابع قواعدند و الگوهای منسجم و هوشمندانهای را تشکیل میدهند.) از طریق همین استراتژیها اشغال کنندگان پایگاهها به گونهای فردی یا جمعی درصدد حفاظت و بهبود جایگاه شان برمی آیند. استراتژیهای عوامل انسانی بستگی به جایگاه شان در زمینه دارد.
بوردیو با تأکید بر اهمیت هر دو مفهوم ساختمان ذهنی و زمینه شکاف میان فردگرایی و کل گرایی روش شناختی را رد میکند و موضعی را اتخاذ میکند که رابطه گرایی روش شناختی نام دارد. او بیش تر به رابطه این دو توجه دارد. از نظر او این رابطه به دو صورت عمل میکند. از یک سو زمینه، ساختمان ذهنی را مشروط میسازد و از ساو دیگر، ساختمان ذهنی، زمینه را به عنوان چیز معناداری که منطق و ارزش دارد و به سرمایه گذاری انرژی میدهد میسازد.
کاربرد مفاهیم ساختمان ذهنی و زمینه
بوردیو،اندیشمندی نیست که بخواهد فقط یک نظام نظری انتزاعی را ساخته و پرداخته کند بلکه این نظام را به یک رشته مایل تجربی مرتبط میسازد و از افتادن در دام تعقلگرایی (Intellectualism) محض پرهیز میکند. او در این بررسیها، ترجیحهای زیباشناختی گروههای گوناگون جامعه را مطالعه میکند و تلاش میکند ثابت کند فرهنگ میتواند موضوع مناسبی برای یک بررسی علمی باشد.
ذائقه، طبقه و طبقه بندی
بوردیو در کتاب تمایز و مطالعات مربوط به اعمال و رویههای فرهنگی، نقدی اجتماعی درباره داوری ذائقهها عرضه میکند (این نقد، عنوان فرعی کتابی است که به نقدهای معروف کانت درباره داوری و قضاوت نظر دارد.) او در این نقد شرحی گویا از عملکرد فرهنگ و قدرت در جوامع امروزی و تصویر مدلواری از کاربرد مفاهیم سه گانه ساختمان ذهنی، سرمایه و زمینه ارائه میدهد. او همچنین نظریهای درباره طبقه را میسازد که در آن اصرار بر علیت اقتصادی در شکل گیری طبقات از دیدگاه مارکسی، با شناخت وبری درباره تمایز و تفاوت نظم فرهنگی، با مساله مورد توجه دیدگاه دورکیم در مورد طبقه بندی ادغام شده است. او در ابتدا میگوید که: جدای از بیان برخی حس پذیریهای فردی، داوری زیباشناختی یک توانایی اجتماعی است که از تربیت و پرورش طبقاتی ناشی میشود. پی بردن به ارزش یک نقاشی یا موسیقی بر اساس این پیش فرض است که فرد بر کدهای نمادین خاصی مهارت یافته است که این امر، خود نیازمند در اختیار داشتن نوع مناسبی از سرمایه فرهنگی است.
از نظر او ذائقه یک عملکرد است که یکی از کارکردهایش این است که به افراد، ادراکی از جایگاه شان در نظام اجتماعی میدهد. ذائقه، آنهایی را که ترجیحهای همسانی دارند به هم نزدیک میسازد و آنها را از کسانی که ذائقه متفاوتی دارند، متمایز میکند. از این رو انسانها از طریق کاربردها و دلالتهای عملی ذائقه چیزها را طبقه بندی میکنند و در این فراگرد خودشان را نیز طبقه بندی میکنند. مثلا آدمها را بر حسب ذائقههایی که از خودشان نشان میدهند و با ترجیح قائل شدنهایشان برای انواع متفاوت موسیقی یا فیلم سینمایی میتوان دسته بندی کرد. دو زمینه مرتبط است که در بررسی بوردیو از ذائقه دخالت دارد. نخست: روابط طبقاتی و بعد: روابط فرهنگی.
بوردیو ذائقه را با دیگر مفهوم عمده اش که همان ساختمان ذهنی است، پیوند میزند. در شکل دادن ذائقهها گرایشهای ریشه دار مبتنی بر ساختمان ذهنی بسیار مهمند. ترجیحهای مردم در مورد مادی ترین جنبههای فرهنگ، مانند: پوشاک، خوراک و اثاث منزل بر مبنای ساختمان ذهنی شان انجام میگیرد. همین تمایلات است که وحدت ناآگاهانه یک طبقه را قوام می بخشد.
او فرهنگ را مانند نوعی اقتصاد یا بازار در نظر میگیرد. در این بازار انسانها بیشتر سرمایه فرهنگی از خود مایه میگذارند تا سرمایه اقتصادی. این سرمایه از خاستگاه طبقه اجتماعی و تجارب آموزشی مردم سرچشمه می گیرد. در این بازار، مردم سرمایه شان را جمع میکنند و آن را یا برای بهبود جایگاه اجتماعی شان خرج میکنند و یا جایگاه شان را از دست میدهند. انسانها در طیفی از زمینههای فرهنگی به دنبال تشخّص میگردند. مانند نوع نوشابههایی که میخورند و نوع اتومبیلهایی که سوار میشوند. اختصاص برخی از محصولات فرهنگی (مانند ماشین بنز) برای یک نفر در این بازار فرهنگی سود حاصل میکند در حالی که محصولات دیگر سودی به بار نمیآورند و حتی گاه خسارت هم میزنند.
میان ماهیت محصولات فرهنگی و ذائقه، رابطه دیالکتیکی برقرار است. دگرگونی در کالاهای فرهنگی، تغییرهایی را در ذائقه ایجاد میکند. چنان که دگرگونی در ذائقه نیز به تغییر شکلهای محصولات فرهنگی میانجامد. ساختار زمینه، هم امیال مصرف کنندگان کالاهای فرهنگی را مشروط میسازد و هم آنچه را که تولیدکنندگان برای برآوردن این تقاضاها ایجاد میکنند نیز ساختار میدهد. کار بوردیو در ترسیم نمایی از جایگاهها، ذائقه ها و رابطه بین آنان متوقف نمیشود. او نشان میدهد که رقابت و مبارزه گروهها در فضای مربوط به شیوههای زندگی بُعد مخفی از جدال طبقاتی است. زیرا وضع و پذیرش شیوه زندگی فرد در عین حال به معنای وضع و پذیرش قواعد و جهان بینیهایی است که به نابرابری مشروعیت میبخشند. این مشروعیت بخشی نشان میدهد که با اختلافات موجود در فضای اجتماعی، پیش از آنکه ریشه در توزیع نهفته و زیربنایی ثروت داشته باشد، ریشه در استعدادهای فردی دارد. دگرگونی در ذائقه، از کشمکش میان نیروهای مخالف در پهنه های فرهنگی (مثلا هواداران مُد قدیم و طرفداران مُد جدید) و طبقاتی (مثل جناح مسلط در برابر جناحهای تحت سلطه) پدید میآید. کانون این کشمکش در داخل نظام طبقاتی جای دارد و کشمکش فرهنگی میان هنرمندان و روشنفکران، بازتابی از یک کشمکش پایان ناپذیر میان جناحهای گوناگون طبقه مسلط برای تعریف فرهنگ و در واقع سراسر جهان اجتماعی است. این مخالفتهای درون ساختار طبقاتی است که اختلاف ذائقهها و ساختمانهای ذهنی را مشروط میسازد. در نظریه مارکسیستی، جایگاه طبقات، در ارتباط با تولید و در فضای صرفاً اقتصادی تعریف میشود اما بوردیو برخلاف این نظریه، استدلال میکند که به وجود آمدن طبقات با جایگاه مشترک در فضای اجتماعی و عاداتی مشترک در فضای مصرف فعلیت یافته، مرتبط است.
هادی نیلی