سابقهدار که باشی و داغ زندان روی پیشانیات حک شده باشد کارت زار است. بدبختیهای زندان و رنج و عذاب روزهای حبس یک طرف، برخورد اطرافیان، غریبه و آشنا، دوست و دشمن بعد از آزادی یکطرف دیگر؛ مخصوصا این که در شهر کوچکی زندگی کنی. سربازیام که تمام شد برگشتم شهر خودمان، املش. نه کاری، نه سرمایهای.
علاف و سرگردان از صبح تا شب مینشستم توی پارک، کنار رودخانه. در واقع آنجا تنها مرکز تفریحی بود که من و دوستانم میتوانستیم دور هم جمع شویم و همین گردهماییها کمکم کار دستم داد، درست از وقتی حشیش به جمعمان اضافه شد. اولش هرازگاهی و تفریحی بود، اما خیلی زود همیشگی شد. اصلا نفهمیدم کی گرفتار شدم، آنقدر گرفتار که بدون آن لعنتی انگار نمیتوانستم نفس بکشم. حالا باید هر طور که شده بود مواد میخریدم، اما با کدام پول؟ پدرم یک مسافرکش ساده بود که باید خرج 7 بچه را میداد و حاضر نبود به قول خودش بابت کثافتکاریهای من، از نان شب خواهر و برادرهایم بزند. خودم هم که شغلی نداشتم، اینطور شد که افتاد م توی خط دزدی. از سرقت کوچک شروع کردم، دوچرخه بچه، قابلمه، دیگ و ... چند باری هم به خانه اهالی محل دستبرد زدم و پول و طلا دزدیدم، اما بالاخره دستگیر شدم، البته آن روزهای اول چندان برایم اهمیتی نداشت. نمیدانستم چه نقطه سیاهی در زندگیام ثبت شده است. بیچاره پدرم خیلی تلاش کرد برایم رضایت بگیرد، اما پول نداشت، تنها سرمایهاش همان پیکان بود که آن هم آنقدر در جاده رشت، لاهیجان، لنگرود و ... دویده بود که پولی بابتش نمیدادند و تازه اگر میدادند همان آبباریکه خانوادهام هم قطع میشد. بعد از چند روز بازداشت، مرا به زندان بردند. وارد کریدور که شدم پاهایم لرزید. یکهو ترس برم داشت. همه یکجور خاصی نگاهم میکردند. از چشمهایشان شر میبارید. تازه آن موقع بود که حالیام شد چه بلایی سرم آمده و چطور خودم را به روز سیاه نشاندهام. تا 2 ماه اول زندانیها، برخورد خیلی بدی با من داشتند، اما کمکم من هم شدم از خودشان، البته ظاهرا، چون توی دلم توبه کرده بودم. قرار نبود مثل آنها خانه اول و آخرم بشود زندان. برای آزادی خیلی انتظار کشیدم، روزشماری که نه، ثانیهشماری کردم تا آن 2 سال تمام شد و وقتی آمدم بیرون احساس میکردم آدم دیگری شدهام ولی برخلاف انتظار، آزادی هم چندان برایم خوشایند نبود. در خانه دیگران طوری رفتار میکردند انگار عارشان میآمد فامیلی آنها، همانی است که در شناسنامه من هم نوشته شده. از طرفی دیگر از خانه بیرون هم نمیتوانستم بروم. انگشتنمای اهل محل و انگار تمام شهر شده بودم. چه باید میکردم؛ این را از پدرم پرسیدم. هنوز دلخور بود، حق هم داشت، آبروی چندین و چند سالهاش را برده بودم. فکر کرد و بعد گفت باید از شهر بروی: «برو جای دیگر، دنبال یک کار درست و حسابی باش. اینجا نمیتوانی زندگی کنی. برای ما هم خوب نیست.»
صبح روز بعد چند تکه لباس در ساکم ریختم و راهی رشت شدم. پدرم کمی پول به من داده بود تا روزهای اول غربت کنار خیابان نمانم. از رشت آمدم تهران و بعد هم ورامین. روزهایی که دنبال کار میگشتم خیلی سخت گذشت. غریب بودم و تنها. احساس میکردم همه غم عالم روی دلم تلنبار شده است. چند باری وسوسه کشیدن حشیش سراغم آمد. پیش خودم گفتم همین یک بار را میکشم تا کمی آرام شوم ولی خدا را شکر که مقاومت کردم، حتی یک بار یک لیوان را در دستم شکستم، رگم برید و خون جاری شد. همان درد و سوزش هوس مواد را از سرم ربود. بعد از یک هفته سرگردانی یک دامداری پیدا و به عنوان نظافتچی آنجا شروع به کار کردم. برایم خیلی سخت بود. در تمام عمرم کار نکرده بودم و حالا چه شغلی سخت و طاقتفرسا گیرم آمده بود، ولی به هر حال چارهای نداشتم. یک ماه و نیم در آنجا کار کردم ولی اخراج شدم. تقصیر خودم نبودم، صاحبکارم خیلی سختگیری میکرد و من هم راه و چاه را بلد نبودم. حقوق کمی را که گرفته بودم ته ساکم جا دادم و دوباره برگشتم املش. این بار خواهر و برادرهایم برخورد بهتری با من داشتند. مبلغی از پول را به پدرم دادم که البته قبول نکرد. بعد اوضاع را برایش توضیح دادم. حسابی نصیحتم کرد و گفت زندگی سخت است و اگر میخواهم پیشرفت کنم باید همه این گرفتاریها را با جان و دل بخرم. از حرفهایش کمی روحیه گرفتم و دوباره راهی غربت شدم. این بار ساختمانسازی را تجربه کردم. به عنوان کارگر ساده مشغول به کار شدم و یک چیزهایی هم یاد گرفتم؛ از درست کردن مصالح تا پیچ و خمهای دیـگـر کار. ولی خانه که تمام شد دوباره بیکار ماندم. در ورامین فرصتهای زیادی برایم وجود نداشت. یکی دو جای خوب پیدا کردم که ضامن معتبر و گواهی سوء پیشینه میخواست. پیش خودم گفتم وقتش رسیده دل را به دریا بزنم و بروم تهران، البته هراس داشتم، مطمئن بودم زندگی در تهران خیلی سختتر از جاهای دیگر است ولی چارهای نبود. اتاق کوچکی در یک مسافرخانه کثیف و نمور اجاره کردم و چند روزی با پرسهزدن در خیابانها دنبال کار گشتم ولی وقتی به نتیجهای نرسیدم تصمیم گرفتم بروم قاطی کارگرهای روزمزد.
با پرس و جو فهمیدم صبحها سر خیابان جیحون جمع میشوند. یک روز صبح شال و کلاه کردم و من هم رفتم آنجا اما کارگرها همین که من را دیدند دورهام کردند. هر کس چیزی میگفت، ظاهرا ورود غریبهها به آنجا ممنوع بود. میگفتند به اندازه خودشان هم کار نیست، حوصله آدم تازهوارد را ندارند. همه تقریبا همشهری بودند و همدیگر را میشناختند خلاصه زورم به آنها نرسید و روز بعد فلکه صادقیه را امتحان کردم ولی آنجا هم کارگرهای روزمزد زیاد بودند و حضور غریبه ممنوع.
پولم ته کشید و اجاره اتاق عقب افتاده بود. مسوول مسافرخانه شروع کرده بود به غر زدن و اخطار دادن. قول دادم دو سه روزه همه پول را یکجا میپردازم. نمیدانستم میتوانم به قولم عمل کنم یا نه. هنوز کاری پیدا نکرده بودم دوباره وسوسههای آزاردهنده شروع شد. فقط همین یک بار چیز کوچکی میدزدم اجاره اتاق را میدهم و بر میگردم شهر خودمان.
همانطور که درخیابانها دنبال کار پرسه میزدم چشمم به یک موتورسیکلت روشن افتاد که صاحبش برای خرید رفته بود داخل یک مغازه تا چند قدمی موتور جلو رفتم. اگر سوار میشدم خیلی از مشکلاتم حل میشد ولی قولی که به خودم داده بودم چه؟ خدا را شکر که صاحب موتور زود از مغازه بیرون آمد و اجازه نداد وسوسه به من غلبه کند. همانجا ایستاده بودم و هاج و واج اطرافم را نگاه میکردم که چشمم به نوشته روی شیشه یک بقالی افتاد. کارگر ساده میخواست سریع رفتم داخل. مغازهدار گفت ضامن، گفتم ندارم. گفت شناسنامه گفتم گرو مسافرخانه است. گفت سابقه کار گفتم هیچ. گفت پس به چه دلیل باید به تو کار بدهم. من هم شروع کردم به التماس و گفتم چه قدر درمانده هستم. خلاصه قرار شد یک هفته آنجا آزمایشی کار کنم. هنوز مشکلم رفع نشده بود. پولی برای پرداخت کرایه اتاق نداشتم با مسوول مسافرخانه صحبت کردم و توضیح دادم کار پیدا کردهام ولی قبول نکرد و گفت باید جل و پلاست را جمع کنی و بروی. قرار شد شناسنامهام آنجا بماند تا وقتی بدهیام را دادم. حالا کار داشتم ولی سرپناه نه. آن شب را تا صبح در خیابانها سر کردم و صبح زود راس ساعت 6 رفتم جلوی در بقالی و منتظر ماندم. صاحب مغازه آمد آن روز نوبت شیر بود و من مسوول فروش آن. صف طولانی جلوی در مغازه تشکیل شده بود و آنقدر سرم شلوغ بودکه وقتی به خودم آمدم که ساعت شده بود 8 در همان مغازه صبحانه مختصری خوردم و بعد نوبت خالی کردن بار نوشابه از کامیون رسید و بعد هم جا به جا کردن کارتنهای سنگین مایع ظرفشویی و پودر و... اصلا وقت استراحت نداشتم و در تمام آن مدت به فکر شب بودم که چه باید بکنم. تا ساعت 2 بعدازظهر یک سره کار کردم و وقتی نوبت ناهار رسید صاحب مغازه غذایش را داد گرم کنم ولی خودم هیچ چیزی برای خوردن نداشتم. مغازهدار که اسمش کریم بود تعارف کرد من هم یکی دو لقمه خوردم. بعد از ظهر کارم سبکتر بود. ساعت 10 شب مغازه تعطیل شد. صدای پایین کشیدن کرکره را که شنیدم، تنم لرزید یاد این افتادم که حالا دوباره باید تا صبح در خیابانها پرسه بزنم. کریم یک موتور گازی داشت تعارف کرد من را تاجایی برساند ولی من نمیدانستم باید آدرس کجا را به او بدهم.
یک هفته کار آزمایشی تمام شد. تمام این مدت شبها را در پارک میخوابیدم و از صبح زود کارم را شروع میکردم. کریم از من راضی بود و اجازه داد آنجا بمانم. همان روز دل را به دریا زدم و ماجرای بیسرپناهیام را برایش گفتم وقتی شنید خیلی ناراحت شد و دلداریام داد بعد حقوق آن یک هفته را داد تا لااقل بتوانم جای خواب پیدا کنم ولی با آن پول فقط میتوانستم چند روز کرایه عقب افتادهام به مسافرخانه قبلی را بپردازم. همین کار را کردم و شناسنامهام را از گرو درآوردم. آن را به کریم دادم و گفتم اگر اجازه بدهد شبها را در مغازه بمانم اولش نمیخواست قبول کند، اما بالاخره پذیرفت. شبها مغازه را از بیرون قفل میکرد و من در آنجا زندانی میشدم.
حدود 6 ماه از شروع به کارم در بقالی گذشت. حالا دیگر با کریم آقا صمیمیتر شده بودم و کسبه محل هم مرا شناخته بودند. مغازه کناریمان، تعمیر کار شوفاژ و لوازم گازی بود. وقتی این را به پدرم گفتم، سفارش کرد هر طور که شده از اوستا، کار یاد بگیرم. در تمام آن 6 ماه به املش نرفته بودم و وقتی با مرخصی 2 روزه به خانهمان برگشتم همه از دیدن من خوشحال شدند و پدرم حسابی مرا تشویق و توصیه کرد حتی تعمیرکاری شوفاژ را یاد بگیرم. گفت همین حرفه به دردت میخورد. خلاصه این که هر وقت سرم خلوت بود سراغ نادر، صاحب مغازه کناری میرفتم و او قبول کرد بعضی چیزها را یادم بدهد. جمعهها که بقالی تعطیل بود میرفتم پیش او و هر وقت سفارشی میگرفت مرا با خودش میبرد. وردستش شده بودم و هر چند پولی نمیگرفتم اما همین که حرفهاش را یادم میداد، ممنوناش بودم.
سابقه کارم در بقالی به 18 ماه نرسیده بود که کریمآقا یک روز مرا صدا زد و گفت میخواهد مغازه را اجاره بدهد. میگفت دیگر برای کار کردن خیلی پیر شده. حرفهای او به این معنی بود که من دوباره بیکار و آواره شدهام. با پساندازی که داشتم میتوانستم مدتی را سر کنم ولی همین اسم بیکاری آزارم میداد. موضوع را با نادر در میان گذاشتم و او قبول کرد من در مغازهاش مشغول شوم البته تا 3 ماه هیچ حقوقی نداد. قرارمان این بود که اول کار را خوب یاد بگیرم بعد نوبت به حقوق برسد. خلاصه این که دوره آموزش تمام شد و وقت حقوق گرفتن فرا رسید. تا پایان سال سرمان خیلی شلوغ بود، اما 2 ماه اول سال بعد را تقریبا بیکار بودیم تا این که کمکم سفارشهای تعمیر کولر زیاد شد. حالا کارم را خوب یاد گرفته بودم و احساس میکردم اگر روزی نادر هم عذر مرا بخواهد میتوانم روی پای خودم بایستم. این اتفاق افتاد و من از مغازه نادر به جای دیگری رفتم و بعد مغازه دیگری و همین طور مجبور بودم مرتب محل کارم را عوض کنم تا این که پایم به بازار باز شد و با چند مغازهدار صحبت کردم تا از من به عنوان نصاب شومینه استفاده کنند. هرچند دیگر شغل ثابت نداشتم، اما با سفارشهایی که میگرفتم درآمدم در مجموع بد نبود. خانهای در سهراه آذری اجاره کردم و دامنه کارم را گسترش دادم. زمستانها شومینه و شوفاژ کاری میکردم و تابستانها نصب و تعمیر انواع کولر از آبی تا گازی. بعد از مدتها سختی بالاخره به قول پدرم سر به راه شدم و زندگیام روی غلتک افتاد. حالا خانوادهام هرازگاهی به تهران میآیند و چند روزی پیش من میمانند و از این که میبینند توانستهام گلیمام را از آب بیرون بکشم خوشحال بودند. این روزها مادرم به فکر افتاده برایم آستین بالا بزند. خودم هم فکر میکنم وقت ازدواج فرارسیده. 30 سالم شده و اگر نجنبم دیگر هیچ وقت نمیتوانم تشکیل خانواده بدهم. حالا وقت آن رسیده یک بار دیگر دل را به دریا بزنم و یک قدم دیگر به پیش بروم.
مرجان لقایی