گزیده سرمقاله روزنامه‌های امروز

دل بستن به سراب!

روزنامه‌های صبح امروز ایران در سرمقاله‌های خود به مهمترنی مسائل روز کشور و جهان پرداخته‌اند از جمله «دل بستن به سراب !»،«هشدارهایی جدی برای رئیس‌‌جمهور»،«سونامی پرونده در قوه قضائیه!»،«نگاه ایرانی به یک تغییر»،«آمریکای دیگر؟» و ... که برخی از آنها در زیر می‌آید.
کد خبر: ۲۱۴۹۷۵

جمهوری اسلامی

«دل بستن به سراب !» عنوان سرمقاله‌ی روزنامه‌ی جمهوری اسلامی است که در آن می‌خوانید؛ پیام تبریک آقای احمدی نژاد به عنوان رئیس جمهوری اسلامی ایران به « اوباما » به مناسبت انتخاب وی به ریاست جمهوری آمریکا اقدامی بی سابقه در تاریخ 30 ساله نظام جمهوری اسلامی است. در طول 30 سال گذشته هیچیک از روسای جمهوری و روسای دولت در نظام جمهوری اسلامی به مناسبت انتخاب یک رئیس جمهور در آمریکا به وی تبریک نگفته و به این مناسبت پیامی برای وی ارسال نکرده اند.
این اقدام آقای احمدی نژاد از دو نظر قابل تامل است .
اول آنکه فرض بر این باشد که ایشان در صدد ایجاد منفذی برای زمینه سازی جهت برقراری رابطه میان جمهوری اسلامی ایران و آمریکا نباشد و صرفا قصد دادن تذکر و ارشاد و راهنمائی و ارائه طریق داشته باشد.
در این فرض بدیهی است که این کار از وظایف رئیس جمهور نیست و اگر چنین اقدامی لازم باشد در حوزه وظایف رهبری انقلاب است که درصورتی که صلاح بدانند با ارسال نامه یا پیام و یا هر اقدام دیگری به ارشاد فردی که در راس یک کشور یا یک دولت قرار دارد می پردازند. یک نمونه از چنین اقدامی را می توان در نامه ای که حضرت امام خمینی به گورباچف صدر هیات رئیسه اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی در سال 1367 نوشتند و آنرا توسط هیاتی به ریاست آیت الله جوادی آملی به مسکو ارسال نمودند یافت . حتی همان اقدام نیز مرهون شناخت دقیق شرایط موقعیت و جوانب مختلف موضوع و شخص مخاطب بود که اقدام امام با حفظ همه این امور و توجه به جوانب آن صورت گرفت و نتایج درخشانی نیز در برداشت و به قول اهل فن « صدر من اهله و وقع فی محله. »

بدیهی است اگر چنین اقدامی از دو جانب حساب شده نباشد یعنی کسی که پیام می دهد در جایگاهی نباشد که چنین پیامی از او مورد انتظار باشد و کسی که مخاطب است نیز اهلیت دریافت چنین مطلبی را نداشته باشد نه می تواند مصداق « صدر من اهله » باشد و نه مخاطب خود را می یابد و به همین دلیل نه تنها نتیجه ای ندارد بلکه عوارض منفی ناخوشایندی نیز خواهد داشت . بی اعتنائی سران کشورهائی که نامه های آقای احمدی نژاد در اوائل ریاست جمهوری ایشان را بی پاسخ گذاشتند و بعضی از آنها مطالب ناخوشایندی نیز گفتند نمونه ای از این واقعیت است .
فرض دوم اینست که ایشان درصدد ایجاد منفذی برای تجدید رابطه با آمریکا باشد و این پیام تبریک مقدمه ای برای چنین هدفی باشد. این فرض دارای اشکالات متعددی است.

اول آنکه تصمیم برای تجدید رابطه با آمریکا از سیاست های کلان نظام است که طبق قانون اساسی در قلمرو اختیارات رهبری می باشد و رئیس جمهور نمی تواند وارد این عرصه شود.
دوم آنکه حتی اگر رهبری به چنین تصمیمی برسند که در شرایط خاصی می توان برای تجدید رابطه با آمریکا اقدام کرد برای عملی ساختن این تصمیم باید مقدماتی فراهم شود تا وزانت نظام جمهوری اسلامی حفظ شود و آنچه مورد نظر رهبری است به بهترین شکل و با حفظ همه جوانب عملیاتی گردد. ارسال پیام تبریک برای کسی که تازه به ریاست جمهوری آمریکا انتخاب شده و هنوز راهی که او خواهد پیمود و سیاستی که به اجرا درخواهد آورد نامشخص است قطعا اقدام مطالعه شده ای نیست که بتواند راه را برای چنان تصمیم مهمی هموار سازد. علاوه بر این با توجه به بیانات اخیر رهبر معظم انقلاب که اختلاف میان ایران و آمریکا را فراتر از مسائل سیاسی دانسته اند کاملا روشن است که ایشان فعلا چنین تصمیمی ندارند.

سوم آنکه اصولا عملکرد دو حزب دموکرات و جمهوریخواه در 30 سال عمر نظام جمهوری اسلامی ثابت کرده است که هر دوی آنها از نظر کلی پیرو یک سیاست هستند و خصومت با ملت ایران به دلیل انقلاب بیدارگری که با همت این ملت به پیروزی رسیده و نفوذ آمریکا را از ایران قطع کرده محور اصلی سیاست آنها در قبال این ملت است . بنابر این کاملا بدیهی است که انتخاب « اوباما » به عنوان نامزد حزب دموکرات آمریکا نمی تواند واقعه ای باشد خارج از دایره سیاست خصمانه ای که در طول 30 سال گذشته این حزب و حزب جمهوریخواه در قبال جمهوری اسلامی ایران دنبال کرده اند. اینکه اوباما دیروز ایران را به حمایت از تروریسم متهم کرد ماهیت ضد ایرانی او را برملا کرده است.

و چهارم آنکه اظهارات « اوباما » در دوران تبلیغات انتخاباتی علیه ایران و به نفع رژیم صهیونیستی کاملا نشان میداد وی تفاوتی با گذشتگان ندارد و تصمیم دارد سیاست کلی آمریکا را در این دو زمینه ادامه دهد. همراهی با صهیونیست ها آنهم با سرعت و غلظتی که اوباما نشان داده وفاداری او به آنچه در تبلیغات انتخاباتی وعده داده بود را به اثبات رسانده است . وی در اولین اقدام خود یک یهودی وابسته به اردوگاه صهیونیسم را به ریاست تشکیلات کاخ سفید برگزید و با این اقدام به رژیم صهیونیستی چراغ سبز داد.

نکته مهم در این میان اینست که « اوباما » قبل از انتخابات به رژیم صهیونیستی قول داده بود درصورت پیروزی « رام امانوئل » را به ریاست تشکیلات کاخ سفید منصوب نماید و بدون فوت وقت همین کار را هم کرد. خبر این وعده دو روز قبل از برگزاری انتخابات ریاست جمهوری آمریکا در یکی از روزنامه های چاپ اسرائیل منتشر شده بود. در تاریخ دوازدهم آبان ماه جاری روزنامه صهیونیستی یدیعوت آحارونوت چاپ فلسطین اشغالی اعلام کرد : « اوباما درصورت پیروزی در انتخابات رام امانوئل یهودی را به عنوان یکی از کارمندان بلندپایه کاخ سفید انتخاب خواهد کرد. » این روزنامه صهیونیستی در همان شماره نوشت : « این اقدام نقش اسرائیل را در داخل کاخ سفید بیشتر می کند » . این روزنامه در معرفی این شخص افزود : « امانوئل در دوره کوتاهی عضو نیروهای اسراییلی بوده و تا حدودی به زبان عبری صحبت می کند. هم چنین وی یکی از مطمئن ترین مشاوران اوباما است و اوباما او را یک دوست و همکار سیاسی می داند. بنیامین پدر امانوئل یک پزشک اسرائیلی است و مادرش مارتا هویت یهودی ـ آمریکایی دارد و با سازمان حقوق بشر ایالت شیکاگو همکاری می کند. هنگامی که بیل کلینتون رئیس جمهور اسبق آمریکا مبارزات انتخاباتی اش را آغاز کرد رام امانوئل را به عنوان مسئول کمیته ی مالی مبارزات انتخاباتی اش انتخاب کرد اما با حمله عراق به کویت و شروع جنگ خلیج فارس وی به نیروهای اسراییلی پیوست . وی تا زمان پایان جنگ در یکی از جبهه های شمالی اسراییل حضور داشت و پس از بازگشت به آمریکا به مدت هشت سال مشاور کلینتون در کاخ سفید بود.»

ملاحظه متن این خبر میزان وابستگی « اوباما » به رژیم صهیونیستی را کاملا نشان می دهد. با توجه به این واقعیت تلخ چگونه می توان ارسال پیام تبریک برای چنین شخصی را یک اقدام مطالعه شده دانست چنین اقدامی وقتی در سطح نفر اول اجرائی کشور صورت می گیرد برای نظام جمهوری اسلامی که محصول بزرگترین انقلاب ارزشی عصر حاضر است و توانسته آمریکا را در سطح جهان تحقیر کند هزینه های غیرقابل پیش بینی در بر دارد. آیا وقت آن فرا نرسیده است که برای این قبیل اقدامات سرمایه گذاری های وقتی و مشورتی کافی بعمل آید و از تحمیل هزینه های غیرضروری به نظام جمهوری اسلامی جلوگیری گردد !

خارج از این دو فرض رئیس جمهور یا سایر مسئولان همانگونه که در طول 30 سال گذشته متداول بوده و هست نقطه نظرات خود را می توانند در سخنرانی ها بیان کنند و نیازی به ارسال پیام تبریک نیست کاری که نوعی دل بستن به سراب است و در شان مسئولان جمهوری اسلامی ایران نمی باشد.

کارگزاران

«هشدارهایی جدی برای رئیس‌‌جمهور» عنوان سرمقاله‌ی روزنامه‌ی کارگزاران به قلم حسین راغفر است که در آن می‌خوانید؛ در تاریخ تمام کشورها دوره‌هایی حساس وجود دارد که تاثیرات تعیین‌‌کننده‌ای بر تاریخ بلندمدت و نسل‌‌های آینده می‌گذارد. پیشینه تمام کشورها در برگیرنده رویدادهایی تاریخ‌ساز است. این اتفاقی طبیعی است که افراد تحصیلکرده در هر جامعه خود را وام‌دار نسل‌های حال و آینده دانسته و مسوولیتی فراتر از حیطه زندگی شخصی بر دوش خود احساس کنند. به‌ویژه در جامعه دین‌محور ایران افراد تحصیلکرده در کنار رسالت ملی و تاریخی خود رسالتی دینی بر دوش دارند و از این‌رو در چارچوب امکانی که جامعه در اختیار آنها قرار داده به ادای مسوولیت دینی، تاریخی و ملی خود می‌پردازند. مسوولیتی که به پاسخگویی در قبال امکاناتی که از جامعه وام گرفته و به این مرحله از دانش رسیده‌اند، می‌پردازد. اقتصاددانان نگارنده نامه سوم به رئیس‌جمهور در جایگاه افراد تحصیلکرده اجتماع با هدف پاسخگویی در برابر خداوند متعال به نگارش نامه به رئیس‌جمهور پرداخته‌اند تا مسوولیت خود را نسبت به نسل آینده و جامعه ایفا کرده و در دفاع از حقوق مردم کوشا باشند. مجموعه افرادی که مبادرت به ارسال چنین نامه‌ای کرده‌اند والاترین هدف خود را کمک به دولت قرار داده‌‌اند.

برخلاف آنکه رویکرد نگارش دو نامه قبلی سیاسی تلقی شد، اما نگارندگان نامه فرض را بر آن قرار دادند که دولت صادقانه در جست‌و‌جوی راهکار منطقی است. نگارش نامه‌های قبل پاسخ‌هایی در برداشت که منجر به نتیجه‌ای مفید فایده نشد. در حال حاضر اما نکته مهم توجه به اهمیت تاریخی ایران است که از چند وجه قابل بررسی است.

ظرفیت‌های عظیمی که از افزایش درآمد نفت در دولت نهم حاصل شد به خوبی مورد استفاده قرار نگرفت. بروز نشانه‌های نامناسب در این شرایط به ارسال نامه اول و دوم انجامید که در حقیقت اخطاری بود نسبت به تبعات سیاست‌های نامناسب دولت در حوزه اقتصاد. نگارندگان نامه تلاش داشتند با نگارش دو نامه قبل سیاستگذاران را نسبت به تبعات سیاست‌های ناکارآمد اقتصادی آگاه کنند. اگرچه با پیامی که در دو نامه نخست مستتر بود برخورد مناسب نشد اما امروز شاهد به وقوع پیوستن هشدارها و پیش‌بینی‌هایی هستیم که در نامه‌های قبلی تذکر داده شده بود.
 
خطیر بودن برهه کنونی هنگامی تشدید می‌شود که ایران در بستر مناسبات جهانی مورد بررسی قرار گیرد. تردیدی نیست که بحران جهانی اقتصاد، اقتصاد ایران را نیز تحت تاثیر قرار داده است. در چنین شرایطی جمعی از دانشگاهیان کشور بیش از هر زمان دیگر نسبت به وطن خود احساس مسوولیت داشته و نسبت به نگارش نامه سوم به رئیس‌جمهور اقدام کرده‌‌اند.

این نامه نیز همچون نامه‌های قبلی با هدف کمک به دولت نهم نگاشته شده است. در شرایطی که با توجه به ظرفیت‌های عظیم حاصل از افزایش درآمدهای نفتی وضعیت اقتصاد کشور بیش از هر زمان دیگر مأیوس‌کننده به نظر می‌رسد. دولت به‌رغم ظرفیت‌های قابل‌توجه به دلیل اعمال سیاست‌های نامناسب به‌رغم شعارهای خود، موجب بروز روزافزون فقر و نابرابری در کشور شده است. افزایش تورم و رشد نرخ بیکاری محصول مستقیم سیاست‌های ناکارآمد و فقدان سرمایه‌گذاری کافی و اعمال سیاست واردات بی‌رویه در سطح گسترده است و آسیب‌های جدی را بر مناسبات اجتماعی وارد کرده است. بر هر حال امضاکنندگان این نامه امید دارند تا دولت بهتر از قبل نسبت به نامه سوم واکنش نشان دهد. در نامه‌های قبلی واکنش دولت کاملا سیاسی و مأیوس‌کننده بود. بدیهی است که نگرانی نویسندگان این نامه نگرانی در مورد آینده و نسل‌های آتی است.

این نامه حاصل درک جمعی از شرایط اقتصادی کشور است و امضاکنندگان این نامه انتظار دارند تا دولت با مجموعه این آرا و نظرات برخوردی علمی داشته و از نقاط قوت آن در راستای سیاست‌های اقتصادی به‌ویژه در شرایط بحران اقتصاد جهانی استفاده کند.

رسالت

«سونامی پرونده در قوه قضائیه!» عنوان سرمقاله‌ی روزنامه‌ی رسالت به قلم محمد کاظم انبارلویی است که در آن می‌خوانید؛ دادگستری مرجع تظلمات مردم است و استیفای حقوق تضییع شده مردم؛ برخورد با متجاوزین به جان و مال و ناموس مردم به عهده قوه قضائیه است و دستگاه‌های زیرمجموعه این قوه هر یک برابر ماموریت قانونی تعریف شده مامور انجام این مهم هستند.

تحقق اهداف هر یک از دستگاه‌های زیرمجموعه قوه قضائیه مستلزم تامین اعتبار و تخصیص بودجه لازم است و قانون بودجه همه ساله این اعتبارات را تصویب و در اختیار این قوه نهاده است.

اعتبارات قوه قضائیه در سال 86 دستگاه قضائی کشور اهداف کیفی خود را در برقراری عدل از طریق اهداف کمی پرونده‌های متشکله در مراجع قضائی پیگیری می‌کند. با تدقیق در جمع اعتبارات قوه قضائیه و عملکرد 12 دستگاه اجرایی زیر مجموعه و  12 ردیف بودجه‌ای آن با جمع تعداد پرونده‌ها و مقایسه این دو جمع با هم و مقایسه هر دو با کل جمعیت کشور به واقعیت تلخی می‌رسیم . وجود   14  میلیون پرونده در زیرمجموعه دستگاه قضائی کشور برای  جمعیت  70 میلیونی کشور به معنا و مفهوم آن است که به صورت سرانه به ازای هر 5 نفر از کل جمعیت کشور در قوه قضائیه یک پرونده در جریان رسیدگی است.

به راستی ‌آیا این حجم پرونده در دستگاه قضائی کشور آن هم در کشوری که نظام اسلامی مستقر است طبیعی است ؟ آیا در قوه قضائیه کنکاشی در این باب صورت گرفته که تفکیک موضوعی از این حجم پرونده در اختیار سران سه قوه مجمع تشخیص مصلحت،  صاحب‌نظران،‌حقوقدانان ونهایتا مردم قرار گیرد؟ آیا مسئولین عالی رتبه قضائی می‌دانند چه حجم از این پرونده‌ها راکد و چقدر جاری‌اند؟

 آیا صورت تفکیکی تاریخی این پرونده‌ها تهیه  و در اختیار مقامات قضائی گذاشته شده است که مثلا عمر برخی از این پرونده‌ها به چند سال می‌رسد؟ روز روشن در پایتخت کشور در یک بزرگراه پرتردد آدم ربایی می‌شود به فرد ربوده شده در حاشیه همان بزرگراه تعرض می‌شود.به همت زحمتکشان نیروی انتظامی، متعرضین و متجاوزین به جان و مال و ناموس مردم دستگیر و در مواجهه مظلوم با ظالم،مجرم به جرم خود اعتراف و تحویل مراجع قضائی می‌شوند . چند سال باید طول بکشد تا حکم قانونی صادر شود و مجرم به مجازات مقرر در قانون مجازات اسلامی برسد ؟

مفاد جدول فوق نشان می‌دهد بیش از 3 هزار پرونده فقط در دادگاه ویژه روحانیت در جریان رسیدگی است که برای رسیدگی آنها بیش از 3/5 میلیارد تومان اعتبار هزینه‌ای از بیت‌المال پادار شده آیا ما  3 هزار روحانی متخلف در نظام جمهوری اسلامی ایران  داریم یا این اعداد و ارقام و آ‌مار مندرج در سند رسمی مالی کشور ‌(قانون بودجه) غیرواقعی است ؟‌اگر طبق فرمایش مقام معظم رهبری ،‌پرسشگری را حق مردم و پاسخگویی را تکلیف مسئولین بدانیم پاسخ پرسش‌های کلیدی فوق را که از یک سو با جان و مال و ناموس مردم مرتبط است و از سوی دیگر حدودا معادل  884  میلیارد تومان بودجه بیت‌المال مصروف آن می‌شود را در راستای موضوع ارتقای امنیت ملی و مطالبات عدالتخواهانه مردم باید بدانیم.

 پی‌نوشت؛
-1 تعداد کل پرونده‌های متشکله در پزشکی قانونی مستند به ‌صفحه 401 قانون بودجه سال  86 کل کشور 1/490/000 پرونده است که در جمع کل پرونده‌های دستگاه قضائی به دلیل پرهیز از محاسبه مکرر محاسبه نشده است.

کیهان

«نگاه ایرانی به یک تغییر» یادداشت روز روزنامه‌ی کیهان به قلم محمد ایمانی است که در آن می خوانید؛ انتخاب رئیس جمهور جدید آمریکا از چشم انداز ایران می تواند متضمن چه پیام هایی باشد؟ معنای انتخاب باراک اوبامای دموکرات و ناکامی مک کین جمهوری خواه چیست؟ سهم ایران در این اتفاق چه بود؟ برای آینده چگونه باید تدبیر و تدارک کرد؟ آیا باید ذوق زده و خوشحال بود یا نگران شد و ترسید؟ یا اینکه هم شادمان بود و هم با احتیاط پیش رفت؟ آینده روابط چه می شود؟ چه چیز «تغییر» می کند - آن گونه که شعار جذاب اوباما بود- یا باید تغییر کند و تغییر می کند؟ این پرسش ها و ده ها سؤال از این دست در پی پیروزی پر سر و صدای دموکرات ها در انتخابات ریاست جمهوری و اکثریت یافتن آنها در کنگره آمریکا، به پیش کشیده شده و ضرورت دارد که «نگاه ایرانی» به ماجرا منطبق بر واقعیات شفاف شود.

نقش و سهم ایران در اقبال مردم آمریکا به دموکرات ها پس از 14 سال را نباید نادیده گرفت. و این البته اول بار نیست. 30 سال پیش، اراده ملت ایران به تغییر منجر به تلاطم در ارکان سیاست آمریکا شد. پیروزی غافلگیر کننده انقلاب اسلامی که رکن اصلی سیاست دو ستونی کاخ سفید در خاورمیانه و خلیج فارس را از هم می پاشید و کشور ژاندارم آمریکا را در عمل به رقیب اصلی واشنگتن در منطقه تبدیل می کرد، در کمتر از یک سال با فتح غیر مترقبه لانه جاسوسی کامل شد و کارتر که حتی از عملیات نظامی برای ربودن گروگان ها هم شکستی دیگر را عاید آمریکایی کرده بود، ناکامی را برای دموکرات ها رقم زد. 30 سال بعد اتفاقی مشابه به اعتبار استواری و سیاست پیشرو ایران رخ داد و حزب حاکم در آمریکا دوباره شکست خورد. تفاوت ماجرا اما در این بود که آن روز در آمریکای ابرقدرت، رئیس جمهوری جنگ طلب و وحشی انتخاب شد تا با جنگ و جنایت و چنگ و دندان نشان دادن، از ابرقدرت سرافکنده اعاده حیثیت کند اما امروز در پس 3 دهه، به جای رئیس جمهوری جنگ افروز و قداره بند و البته شکست خورده، رئیس جمهوری- از هم حزبی های کارتر- برگزیده می شود تا افتضاحات دوران 8 ساله بوش را جبران و چهره بی اعتبار ابرقدرت را ترمیم کند (اگرچه در طول تاریخ آمریکا به ویژه پس از جنگ دوم جهانی، دموکرات ها در جنگ طلبی و کودتا و مداخله در دیگر کشورها دست کمی از جمهوری خواهان نداشته اند اما ماجراجویی و جنگ افروزی دولت نومحافظه کار بوش در این میان کاملاً بی سابقه و منحصر به فرد بوده است).

بوش دقیقاً به همان سرنوشتی دچار شد که خبرگزاری آمریکایی آسوشیتدپرس چند سال پیش در اوج پیروزی های آمریکا در افغانستان و عراق و رجزخوانی علیه ایران هشدار داده بود؛ «مراقب باشید! ملت ایران تاکنون دو رئیس جمهور آمریکا، کارتر و ریگان را تحقیر کرده و پنجه انداختن با این ملت و دولت می تواند بوش را هم دچار تحقیر و بی اعتباری کند».

اجازه دهید ماجرای انتخابات آمریکا را از زاویه دیگری ببینیم. تصور کنید ایران در این 8 ساله یاغی گری نومحافظه کاران وابسته به حلقه صهیونیسم مسیحی مقاومت نمی کرد و دست ها را بالا می برد یا منفعلانه در قبال مسائل منطقه- از عراق و افغانستان تا لبنان و فلسطین و سوریه- عمل می کرد. آیا احتمال داشت مک کین جمهوری خواه شکست بخورد و دموکرات ها روی کار بیایند؟ بوش تا میانه راه پروژه قرن جدید آمریکایی را ظاهراً با موفقیت پیش برد و همین مردم آمریکا به او برای بار دوم به عنوان سمبل ابرقدرتی در آغاز هزاره سوم رأی دادند. مقارن همین دوران وزیر خارجه سیاهپوست آمریکا، دست و پا زدن ملت های لبنان و فلسطین و عراق و افغانستان در حمام خون را درد زایمان خاورمیانه جدید توصیف می کرد. ورق از آن زمان برگشت که ملت ها و سیاستمداران اسلامگرای عراق و لبنان و فلسطین هر یک به نوعی از ایران الهام گرفتند و شاخ آمریکا و اسرائیل را شکستند و موج ابرقدرتی علیه آمریکا کمانه کرد. ایران به نوعی بارزتر و مستقیم تر در چالش هسته ای - اگرچه مظلوم واقع شد اما- بن بست سیاست های میلیتاریستی و یکه تازانه نئوکان را نمایان کرد. و چنین بود که مردم آمریکا این بار به جای انتخاب نماد تندروی و طغیان، کسی را برگزیدند که لااقل در ظاهر عقل را هم چیز خوبی می دانست. بنابراین طبیعی است روزنامه لس آنجلس تایمز بنویسد: «با توجه به انگیزه های ایران برای تبدیل شدن به قدرتی منطقه ای و تکاپو برای تکمیل فناوری هسته ای، این کشور به شکل خاری در چشم سیاست خارجی آمریکا و یکی از دشوارترین مسائل این سیاست که اوباما با آن مواجه خواهد شد، درآمده است».

ما خوشحالیم. هم از این جهت که شاخ جنگ افروزان نومحافظه کار شکسته شد و هم از آن رو که سهم ویژه در شکستن شاخ آنها داشته ایم و با مقاومت مدبرانه و شجاعانه خود، حتی به جهان غیرمسلمان نیز جرئت دادیم که در افسانه قدرت آمریکا تردید کنند و نافرمانی موفقیت آمیز پیشه سازند.

البته خیلی از تحلیل گران معتقدند آمدن اوباما و رفتن بوش تغییراساسی در سیاست های آمریکا ایجاد نمی کند همچنان که برژینسکی می گوید «تغییراساسی در ساختار سیاست خارجی آمریکا اصلاً ممکن نیست و دگرگونی اساسی رخ نخواهد داد» یا گاردین می نویسد «اوباما ممکن است چهره و روحیه آمریکا را تغییر دهد بی آنکه سیاست های آن را متحول سازد. نباید درباره اهمیت انتخاب اوبامای دو رگه بزرگ نمایی کرد». یا روزنامه فرانسوی لوموند هشدار می دهد که «باید از قضاوت عجولانه و شیفتگی درباره انتخاب اوباما پرهیز کرد. جهان چنان سال های دشواری در دوره بوش سپری کرده که احتمالا اوضاع در آینده در مقایسه با این سال ها بهتر تلقی شود اما توقع بیش از حد بی تردید به سرخوردگی خواهد انجامید». این سخنان به یک معنا درست است. چه درباره رویکرد جهانی دولت اوباما و چه درباره نوع رویکرد آن نسبت به چالش های دیرین با ایران. اوباما همان کسی بود که چندماه پیش در نشست کمیته امور عمومی آمریکا-اسرائیل (ایپک) از دوستی ناگسستنی و وفاداری به اسرائیل گفت و تاکید کرد «حفظ امنیت اسرائیل چون وچرا ندارد و دوستی ما ناگسستنی است. اورشلیم(قدس) پایتخت ابدی اسرائیل است.» و نیز همان جا ایران را تهدیدی بزرگ خواند که باید با دیپلماسی مستقیم و تشدید تحریم های اقتصادی در کنار مذاکره مستقیم و بدون پیش شرط وادار به تغییر سیاست شود. او اکنون هم در اولین کنفرانس خبری پس از پیروزی ایران را متهم به تولید سلاح هسته ای می کند و می گوید« این غیرقابل پذیرش است. ایران از تروریسم حمایت می کند و این باید متوقف شود». با این حال او نمی تواند قلدرانه تر از جمهوری خواهان عمل کند، که اساساً دیپلماسی تهاجمی آمریکا در جای جای خاورمیانه در باتلاق فرو رفته و یکی باید در این میان به جای هرزه گویی، ابتدا ارتش و دیپلماسی آمریکا را از این وضع بیرون کشد، ضمن آن که باتلاق اقتصاد هم کم از دو حوزه میلیتاریسم و دیپلماسی ندارد.

در واقع می توان گفت سیاست جدید آمریکا لاجرم از همان جا شروع خواهد شد که بوش در پایان راه بدان رسیده بود البته اگر نخواهد عبرت ها را نادیده انگارد و از پایان دولت بوش شروع کند و به آغاز آن برگردد! اسرائیل و لابی صهیونیستی زرسالار و زورسالار در این میان به میخ طویله ای می ماند که سیاست خارجی آمریکا را به آن محکم بسته و به زمین کوبیده باشند. به تازگی خبرگزاری قدس به نقل از مرکز تحقیقاتی القدس، ترجمه پژوهش «مرکز تحقیقات راهبردی اسرائیل» را منتشر کرده که از جمله در آن می خوانیم«اسرائیل آمریکا را در دوران بوش با وارونه نشان دادن حقایق خاورمیانه و وادار کردن واشنگتن به دو جنگ بزرگ فریب داد و لااقل برای مدتی کوتاه خطرات کمین کرده علیه امنیت ملی را از خود دور کرد. ما از جنگ آمریکا بر ضد تروریسم سود جستیم و البته این هماهنگی نقاط تیره ای هم برای ما به همراه داشت، نظیر جنگ 33 روزه با حزب الله... دوران بوش دوران اسرائیل بود. ما عصاره دولت بوش را تا آخرین قطره فشردیم و گرفتیم. اما مرحله بعدی بسیار دشوارتر است زیرا دولت جدید چه دموکرات و چه جمهوری خواه وارد مرحله جمع کردن بحران ها خواهد شد. باید از این مرحله هم بهره برد، به ویژه در زمانی که دولت جدید مشغول مرتب کردن نتایج منفی دولت بوش است».

ایران همچنان مسئله کانونی آمریکا و رژیم صهیونیستی خواهد ماند. ما در یک مرحله حساس و مهم پیروز شده ایم اما این به مفهوم از دست دادن جانب هوشیاری و احتیاط نیست. می توان احیای پولتیک های فریبنده ای نظیر دیپلماسی مسیر2 در کنار گسترش شعارها و دعاوی حقوق بشری را به انضمام تداوم و حتی تشدید سیاست تحریم اقتصادی -مثل 30 ساله گذشته- پیش بینی کرد و در کوتاه مدت شاهد تمرکز مافیای صهیونیسم مسیحی روی پروژه انتخابات 7ماه آینده ایران بود. طلیعه این رویکرد را می توان در لابلای هیجان و بازارگرمی جریان رسانه ای وطنی ای جست وجو کرد که هنگام قشون کشی کاخ سفید به افغانستان و عراق، برای ورود «ارتش آزادیبخش نئوکان ها» به ایران روزشماری کرده و هورا کشیدند و امروز گویا که چنان رفتاری از خود نشان نداده اند، ادعا می کنند روی کارآمدن دموکرات ها، فرصتی است که میانه روی(!؟) و تغییر سیاست های جمهوری اسلامی را دیکته می کند! به قول شاعر؛ رشته ای بر گردنم افکنده دوست، می کشد هر جا که خاطرخواه اوست.

ابتکار

«آمریکای دیگر؟» عنوان سرمقاله‌ی روزنامه‌ی ابتکار به قلم عطاالله مهاجرانی است که در آن می‌خوانید؛ آیا با انتخاب اوباما با امریکای دیگری رویارو خواهیم بود؟ تغییر که ستون اصلی تبلیغات ستاد اوباما بود چه ژرفا و گستره‌ای دارد؟ کشورهای اسلامی به ویژه افغانستان و عراق و فلسطین و ایران با چه استراتژی تازه ای روبرو خواهند شد؟ تردیدی نیست که این تغییر در عرصه داخلی آمریکا اتفاق افتاده است. شور و شوقی که در میان نسل نو آمریکا موج می زد، احساس خرسندی و افتخار آمریکایی-افریقایی ها نشانه های این شوق بود. وقتی اوباما سخنرانی پیروزی اش را در شیکاگو ایراد می کرد، جیسی جکسون مثل کودکی از شوق می گریست. در چشمان سفیدپوستان هم اشک حلقه زده بود. پیدا بود در درون دیگ جوشان جامعه چهل تکه آمریکا اتفاق بزرگی افتاده است. 64 در صد مردم در انتخابات شرکت کردند. این نصاب از سال 1908 تا به امروز به دست نیامده بود! برای نخستین بار پس از انتخاب کارتر در سال 1976 بود که کاندیدای حزب دموکرات بیش از 50 در صد آرا» را کسب کرد. ( رای اوباما 3.52%) آرا» الکترال اوباما نیز بی سابقه بود،349 رای در برابر162 رای مک کین. پرسش های متعددی سر بر می کشد. انتخاب اوباما از زوایای گوناگونی شایسته بررسی ست. در یک کلام اوباما بیش از هر فرد دیگری نشانه ی امریکاست!
 نشانه جهانی بودن یک کشور که ملت های تمام دنیا در آنجا برای خود خانه ای و سازمانی دارند.

به عنوان نمونه میلیون ها ایرانی و ده ها میلیون مسلمان بخشی از جامعه آمریکا هستند. سخن پاول وزیر خارجه سابق بوش را به یاد بیاورید. او از اوباما حمایت کرد و در برابر این پرسش که پدر اوباما مسلمان بوده است گفت:" چه اشکالی دارد اگر خود اوباما هم مسلمان بود مگر اشکالی داشت یک مسلمان مگر نمی تواند رئیس جمهور آمریکا بشود!" خوب به این عبارت بیندیشید! این سخن همان جوهر آرمانی جامعه امریکاست که در دهه اخیر توسط بوش و محافظه کاران جدید ویران شده است.

کار کارستان اوباما بی شباهت به لایروبی اصطبل های آژیاس نبود. اصطبل ها تا سقف انباشته از سرگین بود. هرکول را مامور کردند تا اصطبل را یک روزه پاکسازی کند. هرکول جریان دو رودخانه بزرگ الفه و پنه را تغییر داد. جریان نیرومند رودخانه ها تمامی سرگین ها را شست و با خود برد. بیهوده نیست که توماس فریدمن هوشمندانه مقاله خود در باره ی پیروزی اوباما را با این نکته شروع کرد: "پس از ساعت 10 بعد از ظهر روز 4 نوامبر جنگ های داخلی امریکا پایان یافت!" این هم از همان زمره نکته ها و نوشته هایی ست که دنیایی از مفاهیم در آن موج می زند. فریدمن همان چشمان لبریز از اشک جسی جکسون را تصویر ی تاریخی کرده است. پیروزی اوباما پیروزی لینکلن و لوتر کینگ هم بود. این سخن را بسیار شنیده ایم که برای مبارزه با تاریکی شمعی بیفروزیم. این شمعی بود که در آمریکا افروخته شد و تاریکی های ناشی از نزدیک به یک دهه غرور نئوکان ها زدوده شد... اما این پیروزی درخشان برای دموکرات ها و اوباما و آمریکایی-افریقایی ها بسیار بعید ست که برای دیگران نشانه های امیدی در بر داشته باشد.

تفاوت اوباما و بوش این است که اوباما اهداف آمریکا را سنجیده تر و برنامه ریزی شده تر پیگیری می کند. او در واقغ منتقد کارهای ناتمام و محاسبه نشده بوش بود. به عنوان نمونه باور دارد می بایست کار در افغانستان به سرانجام و سامان می رسید تا بعد نوبت عراق برسد! در قضیه فلسطین هم اوباما به صراحت اعلام کرد که بیت المقدس-به زبان او و اسراییلی ها اورشلیم-پایتخت ابدی و تفکیک ناپذیر اسراییل است. بی سبب نبود که مارتین ایندیک سفیر سابق آمریکا در اسراییل که از نظریه پردازان حزب دموکرات است، در همان بحبوحه انتخابات روز 4 نوامبر گفت: "اسراییلی ها نباید نگران باشند اوباما از بوش به آن ها نزدیکتر است." می خواهم بگویم در سازمان حکومت امریکا یک نما یا دکوراسیون وجود دارد و یک بنیاد یا فونداسیون. آمدن اوباما تنها تغییر چشم گیری در نمای حکومت است ونه در بنیاد های آن.

جهاد خازن در ستون معروفش در روزنامه الحیات-روز سه شنبه 4 نوامبر-نوشت اگر مک کین رئیس حمهور شود ما با تداوم همین مصیبت های دوران بوش روبرو خواهیم بود و اگر اوباما رئیس جمهور شود چه بسا که دشواری های ما بیشتر شود. او از هر سفیدی سفید تر است! او بسیار هوشمند است و اشتباهات بوش پسر را که هیچ گاه بزرگ نشده است؛ تکرار نمی کند!" نکته آخری هم که به نظرم می رسد در باره پیام رئیس جمهور ایران به اوباماست. امیدوارم قبلا با آمریکایی ها مشورتی صورت گرفته باشد که این پیام تبریک هم مثل نامه ها بی پاسخ نماند.

دنیای اقتصاد

«سنگینی تحمل ‌ناپذیر یک نامه» عنوان سرمقاله‌ی روزنامه‌ی دنیای اقتصاد به قلم سید صادق مجاهدی است که در آن می‌خوانید؛
نامه سوم اقتصاددانان موسوم به نهادگرایان ایرانی، در حالی دیروز منتشر شد که همانند نامه پیشین این عده، سر و صدای رسانه‌ای حول‌وحوش آن ایجاد نشده و بسیار عادی نموده است.

این نامه در حالی صادر می‌شود که امضای 60 مدرس اقتصاد در دانشگاه‌ها را در پی خود دارد، چهره‌هایی که محوریت آنها را اعضای هیات علمی دانشگاه علامه تشکیل می‌دهند. هر چند که در میان امضا‌کنندگان، چهره‌های بسیاری حذف شده و چهره‌های جدیدی اضافه شده‌اند، اما همچنان چارچوب امضا‌کنندگان نامه، همان چارچوب پیشین است و بنابراین می‌توان این نامه را تلاشی در ادامه نامه‌های قبلی این عده ارزیابی کرد.
برای ریشه‌یابی و به‌دست دادن نگرشی صحیح از صدور چنین نامه‌هایی، سعی خواهد شد تا نمونه وطنی با نمونه‌ای از همین گونه واکنش (نامه‌نگاری از سوی اقتصاددانان به سیاستمداران) در جامعه‌ای توسعه یافته (جامعه آمریکا) که از قضا در همین ماه گذشته اتفاق افتاده است، مقایسه شود.
ماه گذشته و در پی بحران مالی در آمریکا و پس از آن که وزیر خزانه داری(هنری پاولسون) با ارائه طرحی اقدام به ترسیم نظر و عمل احتمالی دولت در زمینه بحران نمود و پس از ارائه لایحه‌ای از جانب دولت آمریکا به کنگره به منظور مقابله با بحران مالی، دویست و پنجاه اقتصاددان آمریکایی اقدام به صدور نامه‌ای کوتاه (در حدود نیم صفحه، یا300 کلمه!) نمودند که در این نامه با استدلالات مشخصی، طرح دولت نقد شده و از کنگره به صورت مشخص و کارکردی خواسته شده بود که به این طرح رای ندهند و با تامل بیشتری در صدد مقابله با بحران برآیند.
حال اگر به نامه دیروز اقتصاددانان ایرانی بازگردیم، با نامه‌ای 53 صفحه‌ای مواجه می‌شویم که اولا؛ دلیل صدور آن در این شرایط مشخص نیست. یعنی معلوم نیست که به چه علت این نامه دیروز صادر شده و مثلا هفته گذشته یا چند هفته گذشته صادر نگردیده است.

یا اصلا چرا این نامه در چند ماه گذشته منتشر نشده است؟ به عبارت صحیح تر، چه اتفاق خاصی در این چند هفته افتاده است که اقتصاددانان به فکر صدور نامه‌ای افتاده‌اند؟ آیا دولت کار مشخصی انجام داده یا قرار است انجام دهد که این اقتصاددانان به صورت مشخص با آن مخالفند؟ آیا بحران مشخصی قرار است به وقوع بپیوندد که اقتصاددانان نسبت به آن هشدار داده‌اند؟ آیا این نامه ارتباط مشخصی به نامه پیشین دارد و باید در این زمان معین انتشار می‌یافته است؟ متاسفانه پاسخ به سوالات پیشین همگی منفی است. به این معنا که اقتصاددانان نه نسبت به عمل خاص و مشخصی هشدار داده‌اند، نه نسبت به بحران مشخصی اذهان را هدایت کرده‌اند و نه اقدام تجویزی خاص و مشخصی داشته‌اند. این اولین تفاوت این نامه وطنی با نسخه غربی آن است.

تفاوتی که نشان از عملگرایی، حساسیت به موقع و هوشیاری تحسین بر انگیز اقتصاددانان آمریکایی دارد، چیزهایی که در میان جامعه اقتصاددانان امضا‌کننده نامه به هیچ وجه مشاهده نمی‌شود.ثانیا؛ هنگامی که به محتوای نامه نظر می‌افکنید، با انبوهی از مطالب تکراری که هم در نامه پیشین این اقتصاددانان عزیز و هم در کتاب‌ها و مقالات بسیاری مورد تاکید قرار گرفته است، مواجه می‌شوید. مطالبی که به علت بی‌توجهی‌های مکرر دولت به آنها آنقدر تکرار شده‌اند که بعضا معنای اصلی خود را هم از دست داده‌اند! این البته دومین تفاوت بنیادی این دو نامه است. اولی به یک مفهوم مشخص و به نقد یک سیاست مشخص، در فضایی مشخص می‌پردازد و دومی، به زیاده‌نویسی و زیاده‌گویی بسنده می‌کند و در زیر سنگینی صفحات فراوان خود، خویش را قربانی می‌کند و بی‌شک هیچ رییس‌جمهوری هم آن را نخواهد خواند.

به عنوان نکته آخر و برای تذکار آنچه که به بهانه آن به مقایسه کوتاهی از این دو نامه پرداختیم، هرچند به نظر می‌رسد سنت ارسال نامه از سوی جمعی از اقتصاددانان به اهالی سیاست پدیده میمون و مبارکی است، اما اگر صدور این نامه‌ها با هدف مشخص، در نقد سیاستی مشخص، با تعداد کلمات اندکِ مشخص و در زمان مشخص و مناسبی صورت نپذیرد، باید گفت که نقض غرض است و صرفا سبب از بین رفتن اعتبار جامعه اقتصاددانان و بی‌محلی ارباب سیاست به آنها خواهد شد و دانشگاهیان، برج عاج نشینان و کلی بافان بدون برنامه و بی‌هدفی تصویر می‌شوند که کاری جز کنار هم قرار دادن یکسری مفاهیم کلی و البته کلیشه‌ای ندارند و حتی نمی‌توانند پیشنهاد مشخصی برای خرج کردن نفت در اقتصاد کشور ارائه کنند! بنابراین به نظر می‌رسد که ضروری است تا قبل از صدور هر نامه‌ای نسبت به سیاست مشخصی که قرار است نامه آن را نقد کند، حوزه مشخصی که نامه قرار است در آن حوزه اثرگذاری معینی داشته باشد و تجویز سیاست مستدلی که قرار است آن نامه آن را توصیه کند، اندیشیده شود و نسبت به آن تامل گردد، تا حداقل سیاستمداران نتوانند اقتصاددانان را بی‌عمل و ناآگاه به حوزه سیاستگذاری بخوانند، انگیزه آنها را سیاسی بپندارند و نامه آنها را جدی نگیرند.جامعه اقتصاددانان ما راه درازی برای آموختن از جامعه اقتصاددانان مطرح دنیا در پیش دارد.

  

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها