در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
حدس من درست بود. گچسر را پشت سر گذاشتیم، هوا تقریبا مه گرفته و آبستن باران بود، خصوصا در منطقه هزارچم که جاده هم نسبتا شلوغ بود و حرکت اتومبیلها با چراغ روشن و کند صورت میگرفت. احتیاط شرط لازم بود و ما هم باحداقل سرعت سرپایینی منطقه هزارچم را طی میکردیم. در آن هوا و آن ترافیک، پسرم امید خیلی ذوق زده بود بقول خودش؛ کیف میکرد و میگفت:
عین فیلمها شده، فقط حیف که یواش یواش میریم. او در واقع با این حرفش، میخواست مرا تشویق به تند رفتن کند. چیزی که امکان آن وجود نداشت خصوصا که مادرش بفهمی، نفهمی ترسیده بود و چهار چشمی جاده را نگاه میکرد و دایم به من میگفت:
یواشتر، لیز میخوریم!
و من جواب میدادم:
از این یواشتر که نمیشه، نمیتوانم که وایسم.
آخر میترسم با ماشین جلویی تصادف کنی.
خانم میبینی که شش، هفت متر فاصله دارم مگه بوق زدن ماشین پشت سرم را نمیشنوی که داره میگه بیشتر گاز بدم.
بیخود کرده. ماشین خودش بزرگه!
آب و هوای جاده هزارچم و پیچ در پیچ چالوس در آن ساعت از روز (بعدازظهر) هفته آخر تابستان، در واقع بیشتر شبیه آب وهوای وسطهای پاییز بود، شاید هم آخرهای پاییز. بگذریم من چهار چشمی، مراقب جاده بودم، البته در جاهایی یک مه، غیب می شد و یکباره پیدایش میشد، مه غلیظ و متراکم که چشم، چشم را نمیدید، تقریبا چهار پنج کیلومتری که جلو رفتیم، هوا کم کم بهتر شد و اینجا بود که ماشین پشت سری، بقولی گفتنی شیر شد و شروع کرد به بوق زدن آن هم در جادهای که اصلا نمیشد سبقت گرفت. من هم دلم میخواست تند بروم، اما جاده لغزنده بود و بارانی ریز و تند میآمد خلاصه آنقدر بوق زد و چراغ زد که تصمیم گرفتم، ترمز کنم و باهاش درگیر شوم، راهنما را زدم، دستم را از پنجره بیرون آوردم و با دست به او اشاره کردم که بزند کنار. میخواستم وایسه، ببینم چی میگه. سوز، عجیبی میآمد، باران ریز و تند و تند میبارید و هوا را طوفانی کرده بود، در یک لحظه پشیمانم شدم که از خیر ماجرا بگذرم اما دیر شده بود. او در کناری متوقف شد و در چشم به هم زدنی، چند ماشین پشت سر او ایستادند، در را باز کردم، پیاده شدم، تو آن هوا درست تشخیص نمیدادم که راننده چه شکلی است و چند سال دارد، به محض این که پیاده شدم، بیملاحظه گفتم:
چته آقا، مگه کوری نمیبینی هوا خرابه. او کلاه اسپورت به سر داشت و شال گردن به دور گردن و صورتش بود،نمیتوانستم ببینم چه شکلی است و چند سال دارد.
جواب داد: درست حرف بزن جوان. گول هیکلت را نخور. این حرفش خیلی بهم برخورد. من البته هیکل درشتیداشتم و دارم، در واقع میشه گفت تنومند هستم و آن بنده خدا جثه ظریف و هیکل کوچکی داشت. معطل نکردم خواباندم تو گوشش. عینک از چشمش و کلاه از سرش افتاد و نزدیک بود بیفتد که خودش را جمع کرد. ای بابا این که سن بابای مرا داشت، نگاهی به من کرد و سری تکان داد و گفت: ببخشید، معذرت میخواهم، حق با شما بود و تا رانندگان دیگر ماشینها خواستند، پیاده شوند، او سوار ماشینش شد و قبل از این که من راه بیفتم، او رفت و بقیه ماشینها هم.
همسرم گفت: چی شد؟
ماجرا را تعریف کردم، زنم خیلی ناراحت شد و برگشت و گفت:
زورت به یک پیرمرد میرسه؟
بعد گفت: هیچی نگفت؟
گفتم: نه، گفت حق با منه!
گفت: او با این کارش حسابی تنبیهت کرده.
چیزی نگفتم، خیلی ناراحت شدم، اصلا حالم بدشد چند بار تصمیم گرفتم از ماشینهای دیگر سبقت بگیرم و به او برسم و ازش، معذرتخواهی کنم، همین کارا را هم کردم، اما پیدایش نکردم، نمیدانم با چه سرعتی رفته بود.
خلاصه رسیدیم نوشهر و به خانه دوستم رفتیم و ماجرا را هم بعد از دو سه روز فراموش کردم و به عیال و بچهها هم سپردم که موضوع درگیری را برای دیگران تعریف نکنند. تا این که روز سوم سفر بود، آپاندیس دوست ما عود کرد و کار به بیمارستان کشید و وقتی او را به بیمارستان بردیم، پزشک کشیک گفت باید عمل شود، مسکنی زد و گفت، منتظر بمانید جراح بیمارستان تا 20 دقیقه دیگر میرسد. من به اتفاق همسر دوستم، دوستم را که از درد بخود میپیچید به بخش اورژانس بردیم و منتظر دکتر ماندیم. 10 دقیقهای بیشتر نگذشته بود که گفتند دکتر آمد و بالاخره دکتر آمد، خدای من از خجالت آب شدم. میخواستم بمیرم، دکترکسی جز راننده پژویی که در جاده به او سیلی زده بودم، نبود. سرم را پایین انداختم تا چشمم تو چشمش نیفتد. سوال کرد همراه مریض کیه؟ همسرش جواب داد: من و این آقا که دوست شوهرم است. سرم را بلند کردم. در یک لحظه دنیا پیش چشمم تیره و تار شد.
به ذهنم رسید، جلو رفتم و شانهاش را بوسیدم و آرام تو گوشش زمزمه کردم و گفتم: شرمندهام، مرا ببخشید، من هنوز جوانم و جاهل، بزرگواری کرد و گفت: عیبی ندارد. پیش میآید. میدونی من آن روز عمل داشتم. بیماری در بیمارستان و اتاق عمل منتظر من بود.
گفتم: شرمندهام! واقعا شرمندهام!
جواب داد: مهم نیست.
گفتم: خب میگفتید.
لبخندی زد و گفت: در آن بوران، چه طوری توضیح میدادم که چرا عجله دارم. حقیقتا از کاری که کردی جا خوردم. دیدم اگر وارد بحث و کشمکش شوم، کارم عقب میافتد.
آنقدر لحنش پدرانه و بزرگوارانه بود که از خجالت آب شدم. دکتر خیلی زود دست به کار شد و خوشبختانه عمل با موفقیت انجام شد.
همسر دوستم از من پرسید: مگر آقای دکتر را میشناسی؟
جواب دادم: یه جورهایی، باهم آشناییم.
حالا سالها از آن ماجرا میگذرد، هر وقت به جاده چالوس میروم، هر وقت حرف چالوس به میان میآید، قلبم به هم فشرده میشود و خدا شاهد است، خیلی به قولی گفتنی آدم شدهام، اما باور کنید هنوز عذاب وجدان دارم.
فرزاد - ب - تهران
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: