پروانه: 1- من این روزها بدجوری آرزو دارم که بروم توی یک جزیره بکر و خیلی سرسبز که هیچکس جز من توش نباشه، فقط خودم باشم و جنگل و دریا. توی سکوت روبهروی دریا روی شنها دراز بکشم و فقط من باشم و صدای طبیعت. 2- به اندازه گرسنگی همه گرسنههای جهان مخصوصا بچههای آفریقایی و به اندازه فقر همه فقرای جهان، غذا و پول داشته باشم و خودم اونها رو به دستشون بدم. 3- بتوانم مصر، هند، ژاپن، جنگلهای آفریقا، یونان و اسپانیا رو از نزدیک ببینم. 4- بتوانم به دورانی که توی فیلمهای وسترن نشون میدهند در زمان به گذشته بروم و توی یکی از اون شهرها یک هفته زندگی کنم (آرزو بر جوانان عیب نیست که،... هست؟
(کافه: عیب که نیست، ولی به نظرم خانواده دکتر ارنست و شخص شخیص جان وین، بدجوری ترا تحت تاثیر قرار دادهاند، بچهام! اما ای ول، ما که میمیریم برای این آرزوهای عجیب و غریب).
فرهود: بزرگترین آرزوی من این است که یک روزی بتوانم در تیم چلسی بازی کنم (آخر تیمه). راستی محض اطلاع شما کافهجان و همه خوانندههای این صفحه که میخواهند کلکل فوتبال کنند، باید برسانم که این فصل چلسی هم کاپ اروپا را میبرد و هم کاپ انگلیس؛ میگی نه پس نگاه کن. (کافه: راستش از وقتی که مورینیو از چلسی رفته، بنده شخصا هیچ نوع عنادی با چلسی ندارم که ندارم. کاپ انگلیس را اگر برد نوش جانش، ولی کاپ اروپا پسرم مال میلانه! آره داداش! کور شوم اگر کلکل کنم).
بهروز کیایی: یادم میآید موقعی که میخواستم برای اولین بار به مدرسه بروم ذوق و شوق زیادی داشتم! بابام هم که همیشه آرزو داشت موهای منو خودش اصلاح کنه از هیجان من سوءاستفاده کرد و به سرم شیره مالید که هر کس میخواد خوب درس بخونه باید پدرش اول موهاش رو اصلاح کند. منم قبول کردم، اما مشکل اینجا بود که اون از اصلاح کردن فقط ماشین 4 رو بلد بود نه هیچ مدل دیگهای! خلاصه نامردی نکرد و موهای ما رو از ته زد، اونم برای اولین بار! توی فامیل و در و همسایه صدام میکردن بهروز کچل اما من خوشحال بودم آخر میخواستم برای اولین بار به مدرسه برم! روزای خوبی بود. بالاخره یک مهر شد و ما هم عازم مدرسه! مامانم چند تا عکس ازم گرفت و تا اونجا بدرقم کرد! وارد مدرسه که شدم با دیدن بعضیها که گریه میکردند از مامانم دلیلش رو پرسیدم او هم گفت به خاطر اینه که موهاشون رو خوب از ته نتراشیدن! منم گفتم پس ایول بابای خودم!... این آقا بهروز ما ظاهرا کلی هم بچه حرف گوش کنی بوده تا جایی که حتی گاهی اوقات برای این که حرف معلم رو گوش کنم دست به سینه تا خونه میرفتم. آخه میگفت شما همیشه و همه جا باید همین طوری با نظم و مرتب باشید! زنگ تفریح با همکلاسیها جمع میشدیم و به سر کچل همدیگه دست میزدیم تا بفهمیم مال کدوم کوتاهتره! هر کی که موهاش کوتاهتره یعنی قویتره چون شبیه جمشید هاشمپور میشد! آخه فیلمش اون روزا تو سینماها اکران میشد و ما هم همه اونو دیده بودیم و تحتتاثیرش قرار گرفته بودیم... (خیلی باحال بود. انصافا اگر باز هم از این خاطرهها داشتید برایمان بفرستید با نیشی باز چاپش میکنیم).