حالا همه چیز آماده بود تا پرندهای بیاد و توی لانه زندگی کنه، فقط باید یه کمی منتظر میشد.
چند تایی پرنده اومدن و رفتن تا اینکه یه جفت یاکریم از لانهای که سارا درست کرده بود، خوششون اومد، البته اونا برای این که لانه را کامل کنن، یه تعدادی چوب ریزه میزه آوردن و کف سبد گذاشتن.
پرندهها تخمگذاری کردن و سارا هم واسشون توی دو تا ظرف کوچیک آب و دونه میگذاشت. اونا هم بدون هیچ ترسی میاومدن و خوراکیاشونو میخوردن!
مدتی که گذشت، دو تا جوجه کوچولو موچولو از تخم بیرون اومدن و سارا هم تا جایی که میتونست، مواظبشون بود، او حتی براشون اسم هم گذاشته بود، طلایی و قهوهای!
بعضی وقتها زیر لانه میایستاد و باهاشون حرف میزد!
جوجهها بزرگ و بزرگتر شدن تا روزی که پر زدن و رفتن، سارا که از این موضوع ناراحت شده بود، از بابا پرسید: باباجون من که دوستشون داشتم، با اونا مهربون بودم، آب و دونه بهشون میدادم، پس چرا از پیشم رفتن، هان؟!
بابا گفت: دختر گلم، اونا هم شما را دوست داشتن و هیچ وقت فراموشت نمیکنن، اما بالاخره یه روزی باید میرفتن، ناراحت نباش، همین روزا یه پرنده دیگه مییاد اینجا لانه میکنه.
راست میگی بابا؟
بله عزیزم، میدونی طلایی و قهوهای حتما به دوستاشون گفتن که تو خونه یه دختر مهربون لانه داشتن.
سارا از حرفهای بابا خوشش اومد و خندید و تصمیم گرفت منتظر پرندهها بمونه!
رضا بداقی
هوش مصنوعی یکی از قدیمیترین عادتهای ما در اینترنت را تغییر داده است
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین عنوان شد
در گفتوگو با جامجم آنلاین تشریح شد
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین مطرح شد