لانه ‌پرنده‌

کد خبر: ۲۱۴۲۷۶

حالا همه چیز آماده بود تا پرنده‌ای بیاد و توی لانه زندگی کنه، فقط باید یه کمی منتظر می‌شد.

چند تایی پرنده اومدن و رفتن تا این‌که یه جفت یاکریم از لانه‌ای که سارا درست کرده بود، خوششون اومد، البته اونا برای این که لانه را کامل کنن، یه تعدادی چوب ریزه میزه آوردن و کف سبد گذاشتن.

پرنده‌ها تخمگذاری کردن و سارا هم واسشون توی دو تا ظرف کوچیک آب و دونه می‌گذاشت. اونا هم بدون هیچ ترسی می‌اومدن و خوراکیاشونو می‌خوردن!

مدتی که گذشت، دو تا جوجه کوچولو موچولو از تخم بیرون اومدن و سارا هم تا جایی که می‌تونست، مواظبشون بود، او حتی براشون اسم هم گذاشته بود، طلایی و قهوه‌ای!

بعضی وقت‌ها زیر لانه می‌ایستاد و باهاشون حرف می‌زد!

جوجه‌ها بزرگ و بزرگ‌تر شدن تا روزی که پر زدن و رفتن، سارا که از این موضوع ناراحت شده بود، از بابا پرسید: باباجون من که دوستشون داشتم، با اونا مهربون بودم، آب و دونه بهشون می‌دادم، پس چرا از پیشم رفتن، هان؟!
بابا گفت: دختر گلم، اونا هم شما را دوست داشتن و هیچ وقت فراموشت نمی‌کنن، اما بالاخره یه روزی باید می‌رفتن، ناراحت نباش، همین روزا یه پرنده دیگه می‌یاد اینجا لانه می‌کنه.

راست می‌گی بابا؟

بله عزیزم، می‌دونی طلایی و قهوه‌ای حتما به دوستاشون گفتن که تو خونه یه دختر مهربون لانه داشتن.

سارا از حرف‌های بابا خوشش اومد و خندید و تصمیم گرفت منتظر پرنده‌ها بمونه!

رضا بداقی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها