تماس دستهای کوچکی را بر پشتش حس کرد. برگشت. «مادر، پاشو. اون آقا گفت که بهت بگم دیگه نمیخواد گریه کنی.»صندلی چرخدار، پر از کبوتر شده بود. میترا هنرمند