حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
توهم بود یا کابوس؟ بعدها نمونهاش را دید. در یک فیلم هالیوودی به اسم مه. همهگیر افتاده بودند در یک فروشگاه و مه و غبار بیرون را احاطه کرده بود. موجوداتی عجیب و غریب دندان تیز کرده بودند برای کشتار آدمها. سرآخر آن مرد، قهرمان فیلم، نجات پیدا کرد. از دل همان مه راهی باز کرد رو به زندگی. رو به آرامش.
از زندان مشهد که بیرون آمد تا برسد به خانهشان، هراس عجیبی افتاده بود به دلش، میلرزاندش و پاهایش را سست میکرد. هیچکس در خانه منتظر تو نیست. صدایی مرموز که مو را به تن آدم سیخ میکرد، این جمله را مرتب در گوشش میگفت و خنده مشمئزکنندهای سر میداد. هیچکس منتظر تو نیست. هیچکس. هر که را که میدید انگار دندان میسایید برایش یا آتش میبارید از نگاهش. آتشی که میخواست ذوبش کند.
کلید را در قفل چرخاند. آن صدا دوباره در گوشش پیچید. اشک در چشمش غلتید. اگر زنده بودی، حالا میتوانستم سرم را بگذارم روی شانههایت و تا صبح گریه کنم. خانه تاریک بود، پایش را که گذاشت داخل، انگار فرو افتاد در چاهی عمیق. نفسش گرفت. چه کشیدی بی من؟ چطور بود آن لحظات آخرت؟ کورمال کورمال به سمت مهتابی رفت. سیمش را پیدا کرد و زد به پریز. حجم انبوهی از نور یکهو به مردمکهایش یورش برد. چشمها را بست. آن صدا تکرار شد. آرام آرام چشمهایش را باز کرد. عرقچین پدر هنوز کنار پشتی بود و سماور و قلیان هم سرجای سابقش. مراسم کفن و دفن چطور برگزار شد؟ یک عمر آبروداری کرده بودی، من یکباره همهاش را از بین بردم.
سعی میکرد با صدای بلند حرف بزند. میخواست سکوت را بشکند تا نشنود آن صدای شوم را.
وصیتنامه را در صندوقچه پیدا کرد. کنار همان کیسه مشکی. هفتهای یک بار از عادل جنس میخرید. تکه تکه میکرد و میگذاشت در آن کیسه. دکترها همه پدرش را جواب کرده بودند و پدر درد میکشید. این طور شد که پناه برد به تریاک. نمیتوانست راه برود. پاهایش قوت نداشت و این فروزان بود که باید هر هفته میرفت پارک. کنار شیرآب. یک لنگه پا میایستاد تا عادل سر برسد با آن نگاه هیز، براندازش کند و بعد یواشکی جنس را بگذارد توی دستش و پول بگیرد. آن موقع 20 سال بیشتر نداشت. قبلترش میخواست دانشگاه برود که مادر مرد. بعد آمد برود کلاس زبان که برادرش هوای یونان کرد و رفت. بدون این که پشت سرش را نگاه کند. فرید میگفت از این خانه، از این بیپولی و نکبت دلش گرفته است. میرود. هر طور که شده میرود. آخر هم رفت و فروزان ماند و پدر که روز به روز شکستهتر میشد. در خودش فرو میریخت و دیگر طاقت سکوت نداشت. شبها از درد هوار میکشید. استخوانهایش عاصی کرده بودند او را.
سرنوشت است دیگر. پیشانینویس را که نمیشود عوض کرد. آخرش باید بیایی وردست خودم. این را همیشه عادل میگفت و فروزان سعی میکرد اعتنایی نکند. بالاخره حرف، حرف عادل شد. دیگر آن مستمری بخور و نمیر پدر کفاف نمیداد. پول تریاک زیاد میشد. خرج دوا و دکتر که سر به فلک میکشید. فروزان شد وردست عادل.
برایش مواد جا به جا میکرد. عادل قول داده بود پولدارش کند. آنقدر که بتواند درس بخواند. حتی شده در دانشگاه آزاد، آنقدر که ماشین بخرد برای خودش هر وقت دلش خواست از بیرون سفارش غذا بدهد. مانتو بخرد، کیف، کفش و... فروزان فکر میکرد این عادل چقدر قشنگ حرف میزند. یعنی میشود؟ اینها که میگوید راست است؟ دروغ بود. فریب بود همهاش به 6 ماه نکشید که فروزان را گرفتند. پدر بیمار بود. نفسهای آخر را میکشید و فروزان در بند.
دختر تای وصیتنامه را باز کرد. گله به گلهاش جوهر پخش شده بود انگار پدر وقتی داشت آن را مینوشت گریهاش گرفته بود. چه کشیدی تو. من که بچه ناخلف بودم باز آن فربد گذاشت رفت لااقل مثل من بیآبرویت نکرد. حیثیت تو را نبرد. وصیتنامه بلند بالا بود و البته بدخط. آن اواخر پدر دستهایش میلرزید و از آن خط خوش دیگر خبری نبود. قلم درشت را بوسیده بود و گذاشته بود کنار. مثل پارک رفتن، شب شعر گرفتن و همه کارهای دیگر. عادل میگفت پدرت را خیلی وقت است که میشناسم. مرد خوبی است، اما تو هم باید برای خودت زندگی کنی. تا کی میخواهی پاسوزش شوی نمیگویم که بیخیالش شو. فقط حرفم این است کمی هم به خودت برس. اگر صیغهایام شوی 15 سکه مهرت میکنم. میفهمی یعنی چه. 15 سکه بهار آزادی . تمام سکهها! نه از این نیم و ربعها. فروزان سرش را پایین میانداخت و میگفت حالا این حرفها را بگذار برای بعد، امروز باید جنس کیها را تحویل بدهم، زود باش. پدرم خانه منتظر است. درد میکشد طفلک، نمیتو انم زیاد تنهایش بگذارم.
پدر وصیتش را این طور شروع کرده بود: تنهایی سرنوشت همه ماست. از تو گلایه ندارم. میدانم به خاطر من افتادی توی این خط. دوری کن از عادل. عادل آخ عادل. آتش زد به زندگیام. اگر پیدایش کنم میدانم چه بلایی سرش بیاورم. خواست بقیه وصیتنامه را بخواند که صدای زنگ در را شنید. دستپاچه اشکهایش را پاک کرد. مانتویش را پوشید و رفت جلوی در. «سلام. ببخشید، چراغ روشن بود گفتم شاید دزد آمده. خدا بیامرز پدرت خانه را به من سپرد.» عباس آقا بود. همسایه رو به رویی. چرا قیافهاش آن طور شده بود. چرا آن جوری نگاهش میکرد. هول برش داشت: تازه آمدهام. میدانید که خارج بودم. پدرم خیلی اصرار داشت بروم یونان تا فربد تنها نماند. هر چه گفتم آخه آقاجون نمیتوانم توی این وضعیت تنهایت بگذارم به خرجش نرفت. عباس آقا جوری نگاه کرد که یعنی لازم نیست این همه دروغ سر هم کنی. گفت اگر کاری بود بچهها خانه هستند تعارف نکنید. بعد راهش را کشید و رفت. همین عباس آقا بود که به پدرش خبر داده بود «حاجی جان نمیخواهم تهمت بزنم، اما فکر کنم فروزان خانم دنبال خلاف رفته. مراقبش باش.» انگار همه محل باخبر شده بودند و لابد حالا هم میخواستند یک جور بدی نگاهش کنند و در گوش هم پشت سرش حرف بزنند یا با انگشت نشانش بدهند. از هر چه که بیرون خانه بود میترسید. احساس میکرد ابری تیره و تار همه جا را گرفته و همین الان است که از دل تاریکی دستی بیرون بیاید. چفت بشود دور گلویش و خفهاش کند. سریع چسبید توی خانه تا صبح وصیتنامه را بیشتر از 10 بار خواند و تا 10 روز از خانه بیرون نیامد از وحشت.
آخرش که چه؟ تا کی میخواهی بنشینی این گوشه و زانوی غم بغل کنی؟ آرزوهایت چه میشود؟ ول کن گذشته را. خدابیامرزد آقاجون را، لااقل کاری کن روحش شاد شود. آن که توی آیینه ایستاده بود جلوی فروزان، چقدر غریبه بود و ناآشنا. این من هستم؟ این چروک کی آمد کنار لبم. چشمم چرا گود افتاده اینقدر؟ همین است دیگر. میخواهی خودت را از پا بیندازی که چه. پاشو. تا همین جا هم کلی عقب هستی از زندگی. هوا سرد بود. سوز داشت. سوز برف. حسابی خودش را پوشاند. پدر همیشه میگفت مراقب باش سرمانخوری. خودت را خوب بپوشان فروزان.
اول سراغ بنگاهی رفت. میخواهم خانه را اجاره بدهم. مرد چشمانش را تنگ کرد و گفت اگر قصد فروش داشتی در خدمت هستم. حالا فکرهایت را بکن اگر هنوز نظرت بر اجاره بود آن هم به چشم. به هر حال پدرت از دوستان قدیمی پدرم بود. میشناختمش خدا بیامرز را. حالا خودت چه میکنی. تنها هستی. ازدواج که... فروزان بیرون آمد. نفسش دوباره گرفت و باز دید همه دندان تیز کردهاند چشمهایشان گلولهآتش است، سرخسرخ. خواست تا خود خانه بدود. اما پشیمان شد. همین چند دقیقه پیش چه قولی دادی، به این زودی یادت رفت! برو. برو دنبال کار و زندگی. به چند جایی سرک کشید. جاهایی که میشناخت برای کار، اما بینتیجه بود. غروب که به خانه بازگشت عباسآقا را دید از بنگاه آمده بودند. گفتند خانه را گذاشتی برای اجاره، هر طور که صلاح میدانی. حقیقتش خواستم بگویم این بقالی سرکوچه کمی طلبکار بود از پدرت. اجاره که دادی قرض او را هم اگر توانستی بده البته قابل ندارد ولی خب خرج کفن و دفن و قبر و اینها را هم که البته قابل ندارد. گفتم خوب نیست بالاخره یک عمر همسایه بودهایم راه دوری نمیرود. «خودش را کشت تا بگوید فروزان به او هم بدهکار است. آن شب باز هم غرق در فکر شد و تصمیم قطعی را گرفت. ساعت 11 صبح رفت بنگاه. «خانه را بفروش» جوان این را که شنید، گفت: البته این روزها بازار راکد است، قیمتها افت کرده... بنگاهدار هر طور که بود خانه را خرید به زیر قیمت ولی برای فروزان چندان اهمیتی نداشت. قرضها را داد. بلیت قطار خرید و آمد تهران همان روز در حصارک کرج خانهای اجاره کرد و بقیه پول را گذاشت بانک. تا کار پیدا کنم از همین پول میخورم. میخواست برود دانشگاه بعد هم کلاس زبان اینها بزرگترین آرزویش بودند. کلی کتاب خرید. صبحها دنبال کار میگشت و بعد از ظهرها درس میخواند. نزدیکی کنکور بود که در شهریار در یک آرایشگاه کار پیدا کرد. سوسن جون گفت «حواست باشد همه جا را باید خوب تمیز کنی. به مشتریها برسی، چای،آب. نبینم جایی کثیف یا مشتری ناراضی باشد.» فروزان گفت چشم. حالا برنامهاش عوض شده بود از 10 صبح تا 8 شب در آرایشگاه بود و بعد هم تا حدود ساعت یک درس میخواند. آرایشگاه خیلی برایش آزار دهنده بود اما چارهای نداشت. هر کس توقعی داشت. یکی او را میپسندید برای پسرش. یکی برای برادرش و دیگری برای خواهرزادهاش. یکی میگفت توی خانه هم کار میکنی. آن یکی از پدر و مادرش میپرسید و او از این همه سوال سرسام میگرفت اما سکوت میکرد. منتظر بود نتایج کنکور را اعلام کنند.
اسمش را که در روزنامه دید، از فرط خوشحالی نزدیک بود توی همان خیابان چنان جیغی بکشد که حنجرهاش از جا در بیاید. لیسانس مامایی، یعنی میشود؟ آن وقت امید مردم به من است که بچهشان را سالم به دنیا بیاورم. من هم برای خودم کسی میشوم. آنقدر غرق در رویا بود که صدای سوسن جون را نشنید: «این روزها سر به هوا شدهای، اگر حواست به کار نیست بگو، خیلیها منتظرند بیایند جای تو.» فروزان عذرخواهی کرد و به کار مشغول شد اما همان شب تصمیم گرفت دیگر آرایشگاه نرود. هنوز بخش زیادی از پول خانه مانده بود. خودش هم در این مدت پولی کنار گذاشته بود و مشکل زیادی نداشت. گفت فقط میچسبد به درس. رفت و آمد خانه تا دانشگاه برایش سخت بود. به فکر افتاد اگر رانندگی یاد بگیرد، میتواند یک ماشین مدل پایین بخرد. روزی که ماشین را خرید بد جور دلش برای پدرش تنگ شد. خدا بیامرز خانه را قبل از فوت به نام من کرد تا درگیر انحصار وراثت نشوم. اگر اینقدر به فکر من نبود چه باید میکردم حالا. روزها به سرعت میگذشت آن مه و غبار تمام شد، اما هنوز چیزهایی بود که نگرانش میکرد. پس اندازش دیگر به تومانهای آخر رسیده و او بیکار بود.
عادل میگفت کار که عار نیست بگو میروم کلفتی اصلا به اهل محل چه مربوط است. فروزان جواب میداد همه فهمیدهاند توی کار خلاف هستی چپچپ نگاهم نمیکنند و عادل در جواب به همهشان فحش میداد. فروزان باز جلوی آینه ایستاد و غرق در گفتگو با عکس بود که حالا بیشتر شبیه به خودش شده بود. عادل این یکی را راست میگفت کار که عار نیست این همه زن که مثل مردها کار میکنند، ترشی میفروشند. خانه نظافت میکنند خب من هم مسافرکشی میکنم.
یک هفتهای گذشت تا خودش را قانع کرد صبح از کرج به تهران و بعد از ظهرها برعکس، مسافر سوار میکرد. بعضیها متلک بارش میکردند. بعضیها کرایه نمیدادند و البته بعضی ها هم پول بیشتری میدادند. تا سال آخر دانشگاه را همینطوری گذراند. فقط 12 واحد داشت و همین عدد 12 برایش نحس شده بود. نمیدانست بعد از دانشگاه چه باید بکند. میترسید، از این که دوباره در غبار فرو برود. فروزان گفت: کو کار این همه دکتر بیکار آنوقت من لیسانس مامایی برم چی بگم؟ آمنه جواب داد: خب عزیز من شوهر کن، تا ابد که نمیتوانی تنهایی زندگی کنی. دو نفری نشسته بودند روی نیمکت حیاط دانشکده و از دغدغههایشان میگفتند. آمنه تنها دوست فروزان بود. و سنگ صبورش. فروزان صبر کرد استادشان از جلوی نیمکت رد بشود بعد گفت: شوهر از کجا پیدا کنم. اصلا کو مرد خوب. هر چی کشیدم از این مردها بوده. آمنه بدون این که مکث کند، گفت: من یکیاش را سراغ دارم، برادر خودم.
«بله» این کلمه که از دهان فروزان بیرون جهید همه کل کشیدند. حسین خانهای اجاره کرده بود در خاوران و فروزان هم تمام پساندازش را داده بود بالای جهیزیه. زندگیشان در آرامش شروع شد. حسین در یک شرکت تولید لوازم برقی کار میکرد و درآمدش زیاد هم بد نبود. حالا فروزان به آخر فیلم رسیده بود، همانجا که قهرمان از دل مه بیرون میآید. حالا رسیده بود به آنجا که خودش میگفت اینجا تازه اول زندگی است. یک سال بعد بچه اولش به دنیا آمد و دو سال بعد بچه دوم. اسمشان محمد و زهرا. و زندگی برای فروزان دوباره و دوباره آغاز شد و هنوز که هنوز است او احساس میکند هر روز متولد میشود بیآنکه بمیرد.
مرجان لقایی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....