اگر هم یکی در میان، فردی با حس و حال فیلمهای او مشکل داشته، این مساله در مقابل حجم عظیم رویکردهای مثبتی که به ساختههای او صورت گرفته چندان به چشم نیامده است. به هرحال او یکی از فیلمسازانی است که در سینمای پس از انقلاب حق آب و گل پیدا کرده و علاوه بر ساخت چند فیلم مطرح و پر اهمیت، به واسطه ریش سفیدیهایی که در حل و فصل برخی مشکلات سینما یا هشدارهایی از جنس فراگیری ابتذال در سینما داشته، وزنهای فکری برای سینمای ایران محسوب میشود. با این حساب باید برای نگه داشتن حرمت این پیشکسوتی هم که شده با دقتی فراوان فیلم را دید و درباره آن اظهار نظر کرد.
«آواز گنجشکها» فیلمی نیست که مخاطب همیشگی سینمای مجیدی با دیدن آن شوکه شود. فیلم ادامه مسیری است که مجیدی در این چند سال طی کرده و احتمالا در ادامه فیلمسازی خود نیز آن را طی خواهد کرد. مجیدی هیچگاه برای آنکه مخاطبان خود را غافلگیر کند به سراغ موضوعهای عجیب و غریب نرفته و از ژانر خود خارج نشده است و همین مساله در دوره و زمانهای که برخی فیلمسازان تلاش میکنند با گرفتن ژستهای شبه روشنفکری و ساخت فیلمهای نامانوس توجیهی منطقی برای حضور خود در عرصه سینما داشته باشند، قابل احترام است؛ اما در کلیت فیلم آواز گنجشکها، یک مشکل وجود دارد و آن فقدان صمیمیتی است که در فیلمهای بچههای آسمان و رنگ خدا احساس کردهایم. اگر آن فیلمها هنوز هم پس از گذشت سالهای طولانی دوست داشتنی و جذاب است، دلیلی جز وجود این عنصر صمیمیت ندارد. آواز گنجشکها در نگاه اول فیلمی است که مخاطب خود را با نماهایی شکیل و زیبا شیفته خود میکند. فضایی که قصه در آن اتفاق میافتد، بینی بزرگ رضا ناجی، طبیعت زیبایی که در همین چند قدمی شهر دود گرفته تهران وجود دارد و خیلی چیزهای دیگر برای مخاطبی که در برخی فیلمهای سینمایی با یک بدسلیقگی مفرط مواجه است، جالب و دلنشین به نظر میرسد. از ابتدا تا انتهای داستان نیز از این دست شیرین کاریها فراوان است. اساسا فیلم آواز گنجشکها فیلمی نیست که قصد داشته باشد ماجرایی پیچیده و چند وجهی را بیان کند. مردی از کار بیکار شده و حالا به دنبال یافتن شغل دیگری میرود و بعد هم بر اثر حادثهای که برایش رخ میدهد، خانهنشین میشود و در این میان فرزندان او نیز میکوشند درآمدی دست و پا کنند. این اتفاق، آنقدر ساده و معمولی است که هر روز در این شهر و خیلی از کلانشهرهای بزرگ دنیا رخ میدهد و حتی هیچ کس نیز بابت بیکار شدن یک نانآور خانه غصهدار نمیشود. این خط داستانی با قصههای مختلفی تزئین شده و هر یک از آنها در واقع به عنوان یک پازل در کنار قصه اصلی قرار گرفتهاند تا ماجرای نهایی را شکل بدهند. شیوه کار نیز کاملا با وسواس و حساب شده است و حتی به نوعی مکانیکی محسوب میشود. این بچه قصهها را میتوان به چند دسته مختلف تقسیم کرد. دستهای مذهبی هستند و دستهای دیگر اجتماعی؛ البته چند صحنه فلسفی و معنا گرا هم در فیلم وجود دارد که با کمی کنکاش میتوان منظور سازنده را از آنها درک کرد. در جای جای فیلم بر موضوع نان حلال تاکید شده است. از این دست نشانههای مذهبی باز هم در فیلم هست که نمونه آن نماز خواندن پیرمرد در کنار خیابان یا تقبیح فرد دروغگویی است که پشت موتور کریم نشسته و ادعا میکند در مشهد است. مجیدی حتی در این فیلم، یک افغانی خوب هم قرار داده که به مشهد میرود و نذر کریم را ادا میکند.
فیلم آواز گنجشکها یک ویژگی مهم دیگر هم دارد. این که فیلمساز توانسته اعتماد سرمایهگذاران فراوانی را برای مشارکت در ساخت فیلم جلب کند. حضور رنگ به رنگ کالاهای خارجی، تبلیغ مزرعه پرورش شترمرغ، توجه به شعارهایی که شهردار تهران در سالهای اخیر به عنوان برنامههای محوری خود اعلام کرده و... برخی از این هوشمندی فیلمساز در استفاده از ظرفیتهای موجود برای ساخت این اثر است. بحث حاشیهنشینی از آن موضوعهایی است که شنیدن آن و فهمیدن اینکه در فیلم کارگردانی مانند مجیدی قرار است به آن پرداخته شود، قند در دل مدیران شهرداری آب میکند. توجه کنید که در این فیلم حتی یک نمای ناجور و بد هم از تهران نمیبینیم و همه چیز در این شهر فوقالعاده خوب و زیباست. انگار نه انگار که بخش مهمی از مشکلات شهر تهران به دلیل وجود حاشیهنشینها شکل میگیرد و در همین شهرهای حاشیهای، مشکلات فراوانی به وجود میآید. تنها جایی از فیلم هم که از شهرداری انتقاد میشود، صحنهای است که در آن خیابان کنده شده و نیسان حامل گلها و ماهیها نمیتواند جلوتر برود که حتی با حذف این صحنه هم اتفاقی در فیلم رخ نمیدهد. در این فیلم دیگر مجیدی مانند بچههای آسمان مجیدی شعار عدالتطلبی سر نمیدهد و مخاطب هم شاهد تضاد میان بالای شهر و پایین شهر نیست. انگار همه چیز درست تقسیم شده و هر کس سهم خود را از زندگی دریافت کرده و به همان سهم قانع است و هیچ اعتراضی هم نسبت به این مساله ندارد. حتی میلیونر بودن هم رویایی کودکانه است که تعبیر آن به یک شوخی میماند؛ البته در پایان فیلم که همه ماهیها وارد جوی آب میشوند و تنها شاه ماهی زنده میماند، داستان معنی دیگری پیدا میکند و دیدن چهره غمگین کودکان، این شعر را به ذهن متبادر میکند که: شکست اگر دل من به فدای چشم مستت/ سر خم میسلامت شکند اگر سبویی..
نمیتوان منکر این موضوع شد که مجیدی در نگارش فیلمنامه خیلی دقیق جامعه خود را دیده و به زوایای پنهان آن اشراف پیدا کرده، اما این نکته هم بسیار مهم است که او پس از این مرحله، در پالایش ایدهها و فکرهایی که باید در فیلمنامه مورد استفاده قرار گیرد، با نگاهی فانتزی بخشهای محدودی را انتخاب کرده است تا تصویری که از شهر تهران در فیلم او ثبت میشود، کاملا نقطه مقابل تصویری باشد که مخاطب در فیلمهای کارگردانهایی همچون رخشان بنیاعتماد، جعفر پناهی و... دیده است.
توجه به معلولان هم، مولفه دیگری است که در این فیلم مجیدی دیده میشود. این مولفه در کنار دیگر پازلهای فیلم کشکولی را به مخاطب عرضه میکند که در آن همه چیز میتوان یافت. از پدری مهربان که بند کفش دخترش را میبندد تا رقص عارفانه شترمرغ و نماهای هوایی از سرگشتگی انسانی که دری چوبی را در مزرعهای سوخته حمل میکند، در کنار انواع و اقسام اسپانسرهایی که در فیلم وجود دارد، مخاطب را با فضایی عجیب و جالب توجه مواجه میکند که هم میتوان بسادگی از کنار آنها گذشت و هم تعابیری فلسفی از آن مطرح کرد. شخصیتهای آواز گنجشکها آدمهایی ساده و بیغل و غش هستند. آنها از فرط سادگی گاهی به شخصیتهای کارتونی تنه میزنند. در بیشتر آنها هیچ پیچیدگی خاصی که مخاطب برای کشف آن دچار دردسر شود، وجود ندارد. قناعت و راضی بودن به آنچه خدا داده و تلاش برای کسب امکانات محدود بیشتر به سبک و سیاق فیلمهای هندی چارچوب شخصیتی آنها را شکل میدهد. در چنین فیلمی که همه چیز آن خوب و جذاب است، نهایت بدی آدمها به این مساله ختم میشود که پول بیشتری بگیرند و این پول هم پس از خرید گوجه سبز از میان میرود. در این فیلم حتی آدمهای فقیر هم در خانهای در حاشیه شهر خوشبخت زندگی میکنند و از قضای روزگار، پولدارهای قصه نیز شرایط کاملا خوبی دارند و مهربان هستند. فیلم آواز گنجشکها، پر از تعابیر و مضامینی است که هر کدام از آنها میتواند دستمایه یک مطلب چندین صفحهای باشد. مجیدی این نوع فیلمسازی را خوب بلد شده و البته در زمانهای که گاهی حتی تماشای سریالی چندین قسمتی هم نمیتواند مخاطب را متوجه منظوری خاص کند، این پر گویی جالب توجه و حتی حسادت برانگیز است. همه چیز آواز گنجشکها خوب است جز اینکه فیلم از حس و حالی هنری خالی است. شاید همین مساله سبب میشود تماشای دوباره فیلم برای مخاطب از همان دقایق اولیه کسالتبار باشد و این ویژگی برای فیلمسازی که میخواهد جهانی فکر کند و ماندگار باشد، چندان خوب نیست.
حبیب حداد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم