در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
الو. من الان نرسیده به میدون شوشم. کجا باید بیام؟
خب بیایید سمت راهآهن.
راهآهن؟ باشه... آقای راننده برید راهآهن.
الو، فکر کنم الان تو میدان راهآهن هستیم.
خب یک ماشین آتشنشانی اطراف آنجا هست.
نکنه تو ماشین آتشنشانی مستقر شدین؟!
نه یه پارک کنار ماشین آتشنشانیه. ما اونجاییم. اگر بیننده این برنامه بودید، میدانید که چراغ خاموش با پرداختن به سوژههایی داغ به طرح مشکلات و نمایش آنها میپردازد. تا چه میزان طرح و نمایش این مشکلات در سطح شهر صحیح است یا نیست؟ باید از منظر تخصصی تاثیر رسانه بر مخاطب، به آن پرداخت که اصلا جایش اینجا نیست؛ اما اگر درباره بعد آگاهیدهی مخاطب صحبت کنیم به گفته بختیاری، تهیهکننده برنامه این حق مردم است که بدانند کجا زندگی میکنند و چه خبر است. مثل پرداختن به کمبودهای بهداشتی و تفریحی، احترام گذاشتن به حریم خصوصی افراد و بیتوجهی به بهداشت اماکن عمومی در رستورانها و غیره همه از مشکلات کلانشهری مانند تهران است که البته در تمام شهرها و کشورهای دنیا نیز وجود دارد.
تنها با کمی صبر و حوصله و البته مدیریت و برنامهریزی کلان میتوان سر از گریبان این ناملایمات بیرون آورد؛ کراک، شیشه، هروئین، تریاک، قرص و غیره. آیا تنها پاکسازی اماکن عمومی از وجود آدمهای معتاد، تنها راه رسیدن به سالمسازی شهری است؟! همیشه این پرسش وجود داشته و دارد که آیا معتادان مقصران اصلی هستند؟ دلیل اعتیاد آنها چیست؟ و چرا سن اعتیاد کاهش یافته است؟ این آخری پرسش غلامرضا بختیاری است تا به این بهانه دوربین برنامه را روی دوش ساسان گلستانه، تصویربردار برنامه بگذارد و از زاغهها، پارکها یا خانههای مجردی تصاویری ضبط کند.
اگر خانوادهام من را بپذیرند، ترک میکنم
به پارک که رسیدم هومن ستوده (گزارشگر برنامه) داشت با یک نفر صحبت میکرد و آدمهای زیادی دور آنها جمع شده بودند که با چشمهای جستجوگر سوالهای مختلفی پرسیدند. نمیدانم وارد شدن به این محیط یا همراه شدن با دوربین برنامه تلویزیونی باعث میشود که با این افراد بیشتر در ارتباط باشید یا ... آنچه واضح است این که امروزه دیگر دلیل اعتیاد تنها نداری و فقر نیست، بلکه دارا بودن و در رفاه گذراندن زندگی نیز میتواند کسی را به سوی اعتیاد بکشاند، درست مثل پسر جوانی به اسم عابد که بعد از گذشت یک سال و 8 ماه از ترک کراک، اکنون آمده بود پیام کمپ را به جوانان بدهد تا آنها نیز مانند او طعم سلامت را بچشند. او میتواند راهنمای خوبی برای این گروه باشد تا زودتر به سوژههایشان دسترسی پیدا کنند. عابد پسری مو بور با چشمانی رنگی بود.
تصویربردار به سراغ او رفت. اسمش افشین بود. 2ماه پیش از زندان آزاد شده بود. لاغر و رنگ و رو رفته و اطراف چشم چپش زخمهایی مثل خراشیدگی داشت. از او خواستند که وقتی تزریق میکند، حرف نزند. کیفش را زمین گذاشت و 3 تا سرنگ از آن درآورد. گفتید: اینها رو هر روز به ما میدن با انسولین. آمپولها را شکست و داخل سرنگ کرد. از او پرسیدم: برای چی زندان بودی؟ گفت: به خاطر مظنونیت به سرقت. سرنگ که آماده میشود معذرت خواهی میکند که من آنجا نباشم، چون میخواست جایی تزریق کند که... دور شدم و از دور به حالت خمیدگی بدن افشین نگاه میکردم. بعد از تزریق گفت: تو رو خدا شماره پدر و مادرم رو بنویسین و زنگ بزنین، اگه راهم بدهن من هم دست برمیدارم. یکدفعه سر و کله یکی از نگهبانان پیدا شد و گفت: «پا شو بند و بساطت رو جمع کن ببینم.» همهاش حواسم به تصویربردار بود. از او پرسیدم، نمیترسین که به سوژهها نزدیک میشین؟ خنده تلخی کرد و گفت: خب از قبل میدونیم کجا بریم و اگه خطرناک باشه من وارد نمیشم. پرسیدم: تا حالا برای شما مشکلی پیش نیومده؟ با عجله میرفت و میگفت: تا حالا که پیش نیومده! گلستانه در دانشگاه گرافیک خوانده است. جوان ساکت و سر به زیری است و گفت: تصاویری که ما پخش میکنیم. بارها و بارها مردم در اجتماع شاهد آنها بودهاند؛ یعنی تصاویر غیرقابل باوری نیست. کسی از این که حقیقت پخش شه ناراحت نمیشه. همانطور که به طرف دیگر پارک میرفتیم از او پرسیدم تا حالا شده از صحنهای خیلی ناراحت شوین که حتی گریه کنین؟ میگفت من به عنوان تصویربردار حق ندارم هیجانزده شوم و هر صحنهای هم هر قدر تلخ و دردناک باشه باید کار خودم رو انجام دهم. 2نفر از اعتیاد نمیتونستن روی پاهاشون بایستن و سیگار لای انگشت دستهایشان لقلق میخورد. تهیهکننده برنامه با خنده گفت: وقتی خبرنگاری چنین سوالاتی میپرسه، حتما قراره اتفاقی بیفته! اما فکر میکردم خانواده چقدر مهم است. اگر خانواده افشین، او را بپذیرند، چه؟ سوار ماشین شدیم و به سمت دروازه غار رفتیم از تهیهکننده پرسیدم: دوربین مخفی رو کجا کار میگذارین؟ او گفت: همهجا میتونه باشه. دوباره پرسیدم: خب کجاها، چهطوری؟ گفت: تو لباس دکمه، کمد و تو ساک، اما ضبط اون جای دیگری است و فقط لنز اون در لباس و... است. از فرصت استفاده کردم و پرسیدم. خب تا حالا دستتون رو نشده؟ گفت: نه ولی تیکه انداختهاند وگفتهاند دوربین مخفیه!
سه سوت برای معتاد شدن
کوچهها و خیابانهای باریک و قدیمی و بچههای شیطانی که توی جوی آب دنبال چیزی میگشتند و بازی میکردند. زنی داشت زخم روی پایش را دستکاری میکرد. پرسیدم: پات چی شده؟ سرش را بلند کرد. او هم روی پلک چشم چپش خراشیدگی داشت و چند تا دندان بیشتر در دهانش نبود. یک زن مسنتر هم کمی آن طرفتر کنار مردی که چای میفروخت نشسته بود. گزارشگر برنامه از او پرسید: معتاد بودین؟ گفت: آره، ولی الان نه. دستهایش را بالا زد و گفت: الان دیگه تزریق نمیکنم. یکی دیگر از دور سر و کلهاش پیداشد. گونی بزرگی تو دستش بود. به او گفتند: پاتو بزن بالا ببینم. گفت 12 ساله معتاد است، 9 سال به تریاک و بعد هروئین و بعد هم کراک و حالا هم یک هفته است که متادون مصرف میکند. باند کرمرنگی به پای راستش بسته بود و میگفت: چیزی نیست. من 3 بار دستگیر شدهام ولی تو مخم فرو نمیره... اطرافمان پر از جمعیت شده بود. ناگهان گزارشگر برنامه چیزی پرسید که به او برخورد و رفت. به او نگاه میکردم که پیرزنی هی زیر گوشم حرف میزد و میگفت: اون زنه دروغ میگه. خودش مشکل داره و از این حرفها. دوباره گزارشگر برنامه از همان مرد پرسید چقدر طول میکشه مصرف کنی؟ برگشت و با غیظ نگاهی کرد. نفسش لای فضای خالی دندونهاش صدای سوتمانندی ایجاد کرد و گفت: سه سوت و رفت و تازه ماهی 60 هزار تومان هم خرج مصرف اعتیادش بود. هومن ستوده کلافه به نظر میرسید. او 26ساله است و در دانشگاه و سینما با گرایش تدوین خوانده است. از او پرسیدم: پرسشهای شما از پیش تعیین شده است یا...؟ میگوید: با توجه به موضوع برنامه بعضی پرسشها رو از قبل تعیین میکنیم ولی بعضی زمانی به وجود میآید که با سوژهها صحبت میکنیم. پرسیدم: تلخترین صحنه یا سوژهای که در این برنامه داشتی چی بوده؟ گفت: سختترین صحنه، دیدن بچه 3سالهای بود که سرطان داشت. نگاه آن بچه و بغض پدر و مادری که بچه آنها ذره ذره آب میشد، تلخ بود. داشتیم از پارک بیرون میرفتیم. بچهها به نظر خسته میآمدند. از ستوده پرسیدم: فکر میکنی دیدن این صحنهها برای مخاطب تلویزیون جالب خواهد بود؟ او گفت: با پخش بیست و چند قسمت که برخورد و انعکاس مردم خوب بوده است. بیشتر هدف ما گوشزد کردن این مسائل به مخاطب است، چون خیلیها نمیدانند و بعد هم هوشیاری مسوولان. پرسیدم: آقای ستوده! تا حالا به دلیل شناخته شدن چهره شما، براتون مشکلی پیش نیومده؟! خندید و گفت: خدا بزرگه. باز پرسیدم: پس حتما پیش اومده. گفت: تا حالا که پیش نیومده و اگر پیش بیاد، از جانب کسانی است که کار خلاف کردن و من خوشحال میشم. چون برنامه دیده شده است. پرسیدم: حتی اگر به قیمت به خطر افتادن جان شما تمام شه؟ با جسارت گفت: حتی اگر به قیمت جانم تمام شود، چون چراغ خاموش را به اندازه جانم دوست دارم. ستوده امیدوار است به این شکل آرام آرام چراغها روشن شوند. از آن به بعد عابد راهنمای ما بود. سوار ماشین شد تا کمک کند و خانههای مجردی را نشان بدهد.
اینجا تهران است؟
نمیدانم تا حالا به کوچه پسکوچههای کاهگلی و مخروبه این شهر رفتهاید؟ حس تلخی دارد. انگار خاطرات خوب از این محلهها پر کشیده و آدم فکر میکند اینجا دنیای دیگری است. اینجا انگار اصلا تهران نیست. کوچههای بنبست، مغازههای تاریک و خاک گرفته که آدمهایش بیرون از مغازه تجمع کردهاند و دارند سیگار میکشند و... از عابد پرسیدم: تو چرا کراک تزریق میکردی؟ گفت از پول زیاد. اونقدر بابام به من داد که از طریق پسرهای همین محله معتاد شدم. وقتی پدرم پول نمیداد از خونه خودمون دزدی میکردم و زمانی که دیگه هیچی نداشتم... برگشتم و نگاهش کردم. با خنده گفت: آره تا انتها رفتم و بعد برگشتم! یکمرتبه گفت: اینجا وایسین. این خونه که درش بازه. اون موقع بهش میگفتن خونه قمر خانوم. وقتی داخل شدیم بیشتر از این که بترسیم، حس خفگی به من دست داد. مراقب اطراف بودم که عابد آمد. گفت: سال گذشته اینجا رو پاکسازی کردن. خانه اتاقهای زیادی داشت و آدمها از کنار پردههای رنگارنگ یواشکی پایین را دید میزدند. یکی با عرقگیر دراز کشیده بود و دستهایش را زیر گردنش قلاب کرده بود و انگار نه انگار. پسر کوچکی در حیاط چیزهایی زیر زبان میگفت آن یکی که بزرگتر بود، بهش چشمغره میرفت که هیچی نگو. ازش پرسیدم اسمت چیه؟
نشنیدم که چی گفت. عابد جلو آمد و گفت: آره یه خانوم صاحب این خونه بوده. اون پسره که نمیدونم اسمش چی بود، گفت: من وا میستادم در خونه و مشتریهاش رو میپروندم. نگاش کردم! خنده تلخی کرد و رفت. داخل خونه دیگری شدیم. یک پیرزن از همه جا بیخبر تو بالکن خوابیده بود و نگاه میکرد. خانه به نظر ساکت میآمد. غافل از اینکه در هر اتاق هفت، هشت یا ده نفر تجمع کرده بودند. تا دوربین را دیدند، انکار کردند که مشغول کشیدن تریاک هستند. یکی حاضر شد حرف بزند. میگفت: من اینجا نمییام. امروز با زنم حرفم شده اومدم فراموش کنم. از پلهها پایین رفتم سفرهای پر از نان خشک و خربزه و کارد بزرگی آنجا بود. حالا دیگه کلی زن و بچه در حیاط بودند و میگفتند: تریاک! اینجا کسی تریاکی نیست! هوا دیگر تاریک شد. همسایهها کوچهای بنبست را نشان دادند و گفتند اگر دنبال خانه مجردی هستید، تو این کوچه هست.
صدای اذان در کوچهها میپیچید و از آن طرف صدای دسته ارکستر خیلی بلندی، موزیک قدیمی مینواخت.
بالاخره در باز شد. پسری با زیرپوش و شلوارک کوتاه دست و رویش را میشست و انگار ما را ندیده بود. بچهها بسرعت تقسیم شدند من گیج شده بودم و با تصویربردار بالا رفتم. در یک اتاق 3 نفر مشغول کشیدن تریاک با وافور بودند. یک کپسول گاز آنجا بود و یک تکه زغال که به قول معروف گل کرده بود. طول کشید تا یکیشان مقابل دوربین حرف بزند. میگفت زن و بچه دارد و التماس میکرد.
بالاخره دستهایش را محکم جلو چشمش گذاشت و حرف زد: آنقدر اتاق شلوغ بود و گرم که اصلا متوجه نشدم چه گفت. در اتاق بغلی هم چند تا پسر بودند و صدای جیغ و فریاد یک خانم که داشت پسگردنیهای آبداری به پسرش میزد و میگفت: مگه نگفتم اینجا نیا ... ها ... پسر هی داشت میگفت که کاری نکردم، ولی مادرش هی او را میزد. مردی گفت: این پسر رو میبینید و با دستش او را در داخل اتاق نشان داد و گفت:با داداشش قهر کرده و اومده اینجا. ما اومدیم ببریمش. هوا دیگر تاریک تاریک شده بود، اما از خانهای هنوز صدای ساز و آواز عروسی بلند بود. به دنبال خانهای دیگر سر از جایی در آوردیم که پیرمردی در آن مشغول کشیدن شیشه بود. راستی شما دیدهاید شیشه چه طوری است؟
چیزی شبیه لوله شیشهای خودکار بیک است که سر آن شیشه گردی است، مثل سرگردسوزهای قدیمی که مواد را داخل آن میریزند. از خانه که بیرون آمدیم، هنوز کوچه پس کوچهها پر از جمعیت بود. از چند کوچه گذشتیم و 2 نفر در حال دعوا و کتککاری بودند.
دانستن حق مردم است
از تهیهکننده پرسیدم چگونه ایده این برنامه شکل گرفت؟ او که در حال رانندگی بود، گفت: ابتدا قرار بود به پیشنهاد فرشاد صادقی مدیر گروه قبلی شبکه اول درباره خدمات 110،118 و 115 گزارش تهیه کنیم، ولی کمکم پس از تشکیل گروه تحقیق و همینطور اتاق فکر شش نفره به این موضوعاتی که الان در برنامه میبینین رسیدیم. پرسیدم: میخواستین نشان دهین بیامنیتی وجود داره؟ گفت: نه، تنها میخواستیم نشان دهیم چنین مشکلاتی هم هست. ما اگر چراغ خاموش وارد میشیم پس از اون آیتمی هم به اسم چراغ روشن داریم که بعد از حل مشکلات سراغ اونا خواهیم رفت.
تهیه کننده چراغ خاموش با اشاره به اینکه رسانه، چشم جامعه است و دانستن حق جامعه، درباره حضور مهمانان در برنامه گفت : ما مشکلی نداریم گله این بود که خود اونا به این دلیل که مقابل دوربین باید پاسخگو باشن، عذر بخوان. بختیاری با اشاره به انتخاب مدرسی به عنوان مجری استودیو و این که او هیچوقت بر موج رسانه سوار نمیشود و مثل خود رسانه بیطرف است، گفت: خصوصیت خوب اینه که جوگیر گزارشهای برنامه نمیشه.
از او پرسیدم تلخترین صحنهای که دیده چی بوده؟ با چشمانی خسته گفت: میدونین الان دیگه دیدن صحنهها شاید تلخ نباشه. تلختر از اون، تاثیریه که ممکنه بعد از دیدن آدمها و محیط در ذهن باقی بمونه این که آدم تو چه محیطی زندگی میکنه؟!
از دست معتادها خسته شدیم
گروه چراغ خاموش با 2 دوربین تصاویر را ضبط میکرد. خیلی جالب بود که بستر شهر آماده بود و همه خود حاضر میشدند مقابل دوربین حتی تزریق کنند! گزارشگر پرسید تاکنون شما معتاد بودهاید؟
مردی که از چهرهاش مشخص بود و هیچ دندانی هم در دهان نداشت با شجاعت گفت: نه تا حالا معتاد نبودهام. اطرافیانش در پارک نگاهش می کردند. این طرفتر مردی پرسید، از کجا آمدین؟
از کدوم برنامه؟ برای چی؟من فقط نگاه میکردم. کس دیگری میگفت: کی میخوان اینها رو از تو پارکها جمع کنن ما خسته شدهایم! پسر بچهها دزدکی نگاه میکردند و مثل این که ترسیده باشند، در میرفتند. حس بدی حاکم بود، حس ترس، حس شک، حتی حس تنهایی و درد. خیلی تلخ است که ببینید یک نفر یواشکی پشت پارک دارد به خودش کراک تزریق میکند.
مریم درستانی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: