از تمام دار و ندار دنیا برای بنده حقیر یک پیکان جوانان گوجهای مانده است که با اجازه تمام بچه فوفولهای بالاشهرنشین فنرهایش را خواباندهایم و یک جفت رینگ اسپرت هم دادهایم زیرش انداختهاند و به شغل شریف مسافرکشی مشغولیم. گاهی هم فکر میکنیم واقعا چه فرق میکند یک مسافر که منتظر ماشین ایستاده را ما سوار نکنیم یا یک دستگاه بنز کوپه!
کد خبر: ۱۸۹۷۵۲
به هر حال هیچکداممان سوارش نکردهایم و وقتی به این نکته فکر میکنیم کلی مور مور میشویم که بالاخره ما هم با یک بنز کوپه یک وجه تشابه داریم. از داخل ماشین هم که جانم برایتان بگوید یک جفت باند خربزهای انداختهایم آن پشت و یک باند جیگر (اسم مارک نیستها نگویید داریم تبلیغ میکنیم) هم انداختهایم جلو تا به هر حال مسافر یک سرگرمی داشته باشد تا رسیدن به مقصد. شرمنده که برای سیستم تهویهاش فکری نکردهایم فقط یک عدد پنکه کوچک کوباندهایم بالای سرمان و فقط به مقدار 25 درجه میچرخد و هی بر میگردد و مخ بنده را خنک نگه میدارد. (عینهو فن کامپیوتر و به همان اندازه صدا)، پشت موهایمان هم به اندازهای بلند هست که به سبیلهای باریکمان بیاید و خوشبختانه مدل آناناسی هنوز میان ما مد نشده است که بخواهند ما را بکنند داخل این ونهای گشت و حالا برو کی نرو!
کلا ما آدم فیلسوفمآب و سیاست دوست و ورزشکار و موسیقیدانی هم هستیم پس همیشه خدا رادیوی ماشینمان را روشن نگه داشتهایم تا خودمان را از هر گونه خواندن کتاب و خریدن سی دی و نوار و رفتن به ورزشگاه معاف کنیم. چون با این تعدد رادیو هیچ نیازی به این همه زحمت نیست!
الهی به امید تو، اولین مسافر مسیر شوش مولوی را که زدیم ، عشقمان کشید که پیچ رادیو را صبح اول وقت روشن کنیم. صبح ساعت 45/6 دقیقه یک آقای متشخص و عصاقورت داده که ما پیش خودمان گفتیم این اول صبحی آمده است حتما لالایی بخواند ولی انگار پیش خودمان هم بلند گفتیم چون همان اولین مسافر هم گفت: آره! بگذریم نگاهی که به موج رادیو انداختیم دیدیم این تازه رادیو ورزش است که اینقدر انرژیک است وای به حال رادیوهای دیگر، همچین داشت دستمان میلرزید برود سمت رادیوهای بیگانه! که متوجه شدیم خیر ایشان یک مجری نیست بلکه یک کارشناس است که اول صبحی جناب مجری خفتش کرده و از خواب و خوراکش زده و با صرف یک فنجان چای (فقط چای نه با قند!) ایشان را به برنامه آورده است. بنابراین ما بیخیال رادیوهای بیگانه شدیم ببینیم این کارشناس اکتیو مدیر عامل کدام باشگاه است .
نکند این همان علیآبادی معروف است؟
علیآبادی کی هست که این معروفش هست؟
بیخیال حاجی، شما تا یه چرت بزنید رسیدیم مولوی خودم شما رو بیدار میکنم .
ولی ایشان نه تنها آن علیآبادی معروف نبود که این علیآبادی معروف هم نبود و اصلا مدیرعامل هیچ باشگاه معروفی نبود و اصلا مدیرعامل نبود بلکه کارشناسی بود که به برنامه دعوت شده بود و قرار بود در مورد «نقش وجدان درد در هنگام بازیهای فوتبال در روان شخصیتهای بازیکنان حتی وقتی حریف مقابل دوست دشمن شماست یا دشمن دوست شماست چیست!؟» یا « چگونه در زمین فوتبال قلم پای حریف را خورد کنیم، اما با یک حرکت جوانمردانه توپ را به بیرون بزنیم تا جواد خیابانی از این کار ما با حماسه یاد کند!!» این موضوع آنقدر جذاب بود که مسافر را بیدار کردیم گفتیم حاجی پاشو که عمرا دیگر همچین موضوعی تو رادیو ورزش مطرح بشه.
پاشو گوش کن که اگه گوش ندی از دستت در رفته و جناب مسافر در کمال خونسردی گفت: از دستم در رفته! (یعنی بیخیال ما شو میخوایم بخوابیم) کارشناس همین که موضوع برنامه را گفته و نگفته همان کله سحر یک بابایی زنگ زده بود و میگفت: من تشکر میکنم از برنامهتون، به آقای کارشناس بگین خیلی دوستش داریم و هر روز برنامههای ایشان را گوش میدهیم (و ما هم نفهمیدیم طرف پسرخاله کارشناس است و اصلا هم تابلو نبود که به تمام فک و فامیل سپرده است به او زنگ بزنند و تشکر کنند). تلفن بعدی، اما از طرف یک دو آتشه اخلاق در فوتبال بود که زنگزده بود و میگفت کاملا موافق است با حرفهای جناب کارشناس (حالا این کارشناس فقط موضوع بحث را گفته بود و هیچ حرف دیگری هم نزده بود) شاهد مثالش را هم «مارادونا» آورد! گفت که وقتی مارادونا در سال 86 آن گل را با دست به انگلیسها زد آنقدر وجدان درد گرفت که درجا معتاد شد! همین لحظه به سبک فیلمهای جنایی این مسافر ما یک چشمش را باز کرد و گفت: راشت میگه!
جان؟ پیاده میشین؟
میگم راشت میگه . همچین که اون گل رو با دشت زد به انگلیش رفت تو کار کوکائین! روژگار دیگه! بناژم وژدانتو مرد!