حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
سر ساعت آنجا بود، سوار شد و داخل کوپه روی صندلیاش نشست، قطار قبل از حرکت چند بار سوت کشید، این صدا او را بیاختیار به خانه مادربزرگ برد، خانهای قدیمی با دیوارهای کاهگلی بلند که نزدیک ایستگاه بود، وسط حیاط درخت پیر انار جا خوش کرده بود، او و تمام بچههای فامیل بارها برای چیدن انارهای رسیده قاچ خورده از آن بالا رفته و افتاده بودند! یاد روزهایی که سکههای عیدیشون رو روی ریل میگذاشتند تا قطار از روشون رده بشه و پهن بشن، آخ که چه کیفی داشت!
خوراکیهای مادربزرگ، عصرانههای دلچسب، نان خشک آب زده سنگک با پنیر و انگورهای
دون شده، چای خوشرنگ توی استکانهای باریک و نعلبکیهای رنگی که مزه شون کاملا معلوم بود، در کنار همه اینها مربای آلبالو که الحق تک بود. همانموقع بابابزرگ همه جا رو آبپاشی میکرد و بوی نم کاهگل، چه لذتی داشت. پیرمرد دائم به خانهاش میرسید و گوشه و کنار اونو وصله میکرد، یه کمی گل به اینجا و یه کمی به اونجا تا روبراهش کند، روح بزرگی داشت و دلبسته دنیا نبود. همیشه قرآن میخواند، عصای چوبی او و گیوههای سفیدش راه مسجد را خوب بلد بودند و ... چه رویای شیرینی، حالا آن دو کجایند؟! از پنجره بیرون را نگاه کرد، همه جا تاریک بود، پلکهایش را روی هم گذاشت و بخواب رفت.
با صدای مامور قطار که همه را برای نماز صبح بیدار میکرد بلند شد، پایین رفت، چه هوای خنکی! روی تابلوی جلوی ساختمان نوشته بود «ایستگاه قم» یعنی نزدیک خانه مادربزرگ. وضو گرفت و نمازش را خواند. سرش را برای دعا بلند کرد که چشمش به تسبیح آویزان روی دیوار افتاد، چقدر شبیه تسبیح سبز دانهریز ننهجون بود. آن را لمس کرد احساس خوبی داشت، دستش را روی مهر کشید و خدا را شکر کرد. شاید دعای مادربزرگ برادرش را خوب کند. قطار راه افتاد و او رفتنش را تماشا کرد، ساکش را برداشت و از کوچههای باریکی که بارها از آن عبور کرده بود گذشت تا جلوی خانه رسید، میدانست هر دویشان برای نماز بیدارند، به آسمان نگاه کرد و در زد: تق تق تق.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....