حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
نمایش «عروس، کابوس، افسوس، بلوتوس» اساسا فاقد متن است و آنچه نویسنده به عنوان متن ارائه کرده، هیچ شباهتی به متون نمایشی ندارد. صحنه محتوایی «من در آوردی» دارد: بچهای که نقش او را یکی از آدمبزرگها بازی میکند، با طنابی به شکم یک زن بسته شده و به کنایه از رحم زن در داخل یک وان پر آب قرار دارد و دیگران نیز دور او میچرخند. این بچه بسیار بزرگ که حرف هم میزند و شکل آدم دارد، به عنوان قورباغه به تماشاگر معرفی میشود و البته در عمق صحنه هم از بک پروجکشن با تصاویر شلوغ و درهم و برهم استفاده شده که بیربط و اضافی است. به استناد آنچه از زبان بازیگران میشنویم و نیز با ارجاع به حرکات و اطوارهای عصبی و بیدلیل آنها، همه چیز هذیانی و بیمارگونه و در همان حال بسیار بیربط و درهم و برهم است. دیالوگها چیزی جز مغلطهگویی نیستند: «من یک زنگ اضطرار دارم»، «ماکروفر به من توهین میکند»، «من طبق آخرین آزمایشهایی که دادهام یک انسانم، اما نمیدانم چرا بچهام بیمنطق قورباغه از آب درآمده»، «این موشکه یا بالستیکه، مشعشعه ... منفعله و ...»، «مثل یک سگ زندگی کن و مثل یک مرد بمیر» و ...
بازی کودکانه
آنچه روی صحنه اجرا میشود، اساسا نمایش نیست؛ اما برحسب عرف از آن به عنوان نمایش یاد میکنیم تا مقوله بررسی آن به پایان برسد. در این اجرا دیالوگهایی مثل هذیانگوییهای بالا بسیار زیاد است و هیچ ارتباط و سنخیتی هم بین آنها وجود ندارد. جالب آن است که پشت بروشور درج شده که این اجرا به عنوان نمایش منتخب جشنواره «تجربه» (؟!) انتخاب شده و ضمنا جایزه سوم متن را هم برده است (؟!) شایان ذکر است که فقط دیالوگها متناقض، بیمعنی و توهمزا نیستند؛ بلکه مغلطهگویی در عنوان نمایش هم هست: «عروس، کابوس، افسوس، بلوتوس» گویا نویسنده علاقه عجیبی به کلمات منتهی به حرف سین (س) داشته که اگر اسم گروه نمایش یعنی «آنتیاناس» را هم به آن اضافه کنیم، میبینم که این علاقه نیست، بلکه در اصل نوعی ابتلاست.
نمایش هیچ داستانی ندارد، موقعیت هم نیست و نمیتوان برای آن هیچ وضعیتی را ولو خیالی به نظر آورد. بیشتر به بازی کودکان کند ذهن شباهت دارد که از آن هیچ معنا و مضمونی عاید تماشاگر نمیشود. شلوغی بیش از حد، حرکات نسنجیده سریع و خشن، مغلطهگویی، غلتیدن در آب وان، دور زدن با موتورگازی و نیز به خود پیچیدن و ارائه حرکات اضافی و استفاده از ادا و اطوارهای غیرنمایشی و بیمارگونه، صحنه کارگاه نمایش را به قسمتی از یک تیمارستان تبدیل کرده است. تماشاگر از آغاز تا پایان به طرز غیرقابل انتظاری در سالن گیر میافتد و مجبور میشود داد و بیداد و صداها و حرکات تند و عصبی و هذیانی کودکان بزرگسال را تحمل کند و زجر بکشد. اجرای نمایش بسیار آزاردهنده است و برای آنکه برخی تناقضات رویدادهای حوزه تئاتر ایران علنا آشکار شود، باید یادآور شد این نمایش در جشنواره «تجربه» برنده جایزه اول کارگردانی هم شده است (؟!) و باز برای آنکه این شگفتیها کامل شود، لازم است بدانید نمایش برنده جایزه اول بازیگری مرد و ضمنا برنده جایزه دوم طراحی صحنه هم شده است. حال برای آنکه این آزمون و خطا علنا و بدون کوچکترین غرضی ارزیابی شود، بد نیست علاقهمندان به تئاتر و نیز کارگردانان، نویسندگان و بازیگران نمایش فوق را ببینند و بعد درباره آنان که این داوریها را کردهاند و میکنند، به قضاوت بنشینند؛ این گوی و این میدان!
پریشانگویی
آنچه در رابطه با این نمایش میتوان گفت، آن است که اصولا حقیقتنمایی یا بازآفرینی خلاقانه واقعیت در نمایش هم همانند دیگر هنرهای دشوار است و کار هر کسی نیست. اما توهم نمایی و پریشانگویی آسانترین راه است؛ زیرا قاعده و قانونی ندارد که یک نظام هوشمندانه فکری و ذهنی را طلب و نویسنده یاکارگردان را به تلاش و خلاقیت وادار کند.
آرش میرطالبی در این نمایش ظاهرا قصد داشته است رویکردی کمیک داشته باشد و حتی با تبدیل کردن نوزادشان به قورباغه، سعی کرده حتما نمایشاش کمدی جلوه کند. اما واقعیت آن است که هیچ شاخصه کمیکی در این اجرا نیست و قورباغه شدن نوزاد انسان هم نه تنها کمیک به نظر نمیرسد، بلکه تا حد زیادی چندشآور است.
متن اساسا از لحاظ نمایش در همه زمینهها یعنی از دیالوگ گرفته تا موضوع، حادثه، پرسوناژ و حتی ژانر، نارساییهای فراوان دارد؛ لذا نمیتوان آن را نمایش به حساب آورد. هر چیزی به صرف اجرا شدن روی صحنه، نمایش تلقی نمیشود. میزانسنها بیهدف و بدون دلیل و بازیها با عصبیت و حرکات اضافی است. موسیقی همانند اجرای خود نمایش آزاردهنده است، اما نور تا حدی کاربری نمایشی دارد.
بیتوجه به تجربههای پیشین
در یک نمایش ایدهآل اولا از یک متن که دارای مابهازاءهای اجتماعی و دراماتیک باشد، استفاده میشود و ژانر اثر هم در رابطه با نوع نیازهای فرهنگی و روحی و روانی جامعه در مقاطع مختلف زمانی ممکن است کمدی، تراژدی، درام یا ملودرام باشد. ضمنا در کارگردانی متن هم هر میزانسنی باید مضامین و مفاهیم بخشهای مختلف متن را به طور عینی بروننمایی کند و ارتباط تنگاتنگی با آنها داشته باشد. مقوله بازیگری هم تعریف دیگری دارد. وقتی پرسوناژها دیوانه نیستند، نباید حرکات اضافی یا پرت و پلاگویی داشته باشند و در رابطه با ژانر کمدی یا تراژدی هم باید توجه داشت که با متناقضگویی و حرکات غیر معقول و بیربط هیچ نمایشی تبدیل به کمدی نمیشود یا با کشتن یک انسان و یک حادثه اندوهگین، هیچ نمایشی شکل کامل تراژدی به خود نمیگیرد، بلکه کلیت اثر است که این شاخصهها را در مضمون و اجرا به اثبات میرساند.
متن و حتی اجرای نمایش «عروس، کابوس، افسوس، بلوتوس» نشانگر آن است که نویسنده و کارگردان آن هیچ توجهی به تجارب و آموزههای دیگران نداشته است. اگر این مهم رخ میداد، با یک قیاس نسبی خودش آنچه را که نوشته ارزیابی میکرد و پس از اشتباه اول، اشتباه دوم را هم مرتکب نمیشد؛ یعنی آن را به اجرا در نمیآورد.
نمایش در کل هیچ داده قابل ملاحظهای به تماشاگر نمیدهد و به جرات میتوان گفت حتی یک نفر هم پی نمیبرد که موضوع نمایش چیست؛ زیرا موضوعی در بین نیست. ضمنا چیزی با عنوان شخصیتپردازی و ارائه پرسوناژهایی معین و قابل تبیین و تعریف هم در آن وجود ندارد. حتی دیالوگها هم اکثرا پرت و پلاگویی صرف هستند. داد و بیداد و حرکات تند و خشن و سراسیمگی و عصبیت آدمهای روی صحنه، آدمهای ناظر بر صحنه را چنان کلافه میکند که میتوان به تماشاگران حق داد از تئاتر بیزار و متنفر شوند؛ شاید هم اساسا چنین ذهنیتهایی در پس اجرای چنین نمایشوارههایی باشد.
حسن پارسایی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....