در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
با مقتول چطور آشنا شدی؟
آشنایی ما کاملا اتفاقی بود ما همدیگر را در یک پارک دیدیم روز اول فقط سر صحبت بین ما باز شد و بعد از آن چند روز دیگر هم در همانجا یکدیگر را ملاقات کردیم تا اینکه رابطهمان تبدیل به دوستی و رفاقت شد.
مقتول حدود 47 سال داشت اما تو فقط 18ساله بودی این دوستی کمی غیرمتعارف و عجیب به نظر میرسد.
من پسر تنهایی بودم. اسکندر هم همین وضعیت را داشت. تنها بود و دنبال کسی میگشت که با وی رفاقت کند همین تنهایی ما را به هم وصل کرد و باعث شد مرتب به خانه او رفت و آمد کنم.
چطور اسکندر با وجود اینکه به میانسالی رسیده بود، هنوز تشکیل خانواده نداده بود؟
او سالها در آمریکا زندگی کرده بود و در آنجا ازدواج نکرده بود. پس از مدتها از زندگی در آنجا دلزده شد و تصمیم گرفت به ایران برگردد او سهسال قبل از قتل آمریکا را ترک کرده و زمانی که آن حادثه اتفاق افتاد شش ماه از نقل مکان به خانه جدیدش میگذشت. او دیگر به این سبک زندگی عادت کرده بود و علاقهای به ازدواج نداشت.
شرایط زندگی تو چگونه بود؟
من از یکی از شهرهای استان خراسان رضوی برای کار به تهران آمده بودم. میخواستم شغلی مناسب با درآمد بالا پیدا کنم تا هم کمکخرج خانوادهام باشم و هم راه پیشرفت را برای خودم باز کنم اما تنهایی و غربت خیلی اذیتم میکرد و دنبال راهی بودم تا خودم را از این احساس منفی خلاص کنم به همین دلیل هم با اسکندر رفاقت کردم.
فکر قتل چطور به ذهنت خطور کرد؟
اسکندر وضع مالی نسبتا خوبی داشت. وسایل خانهاش همه لوکس و گرانقیمت بود. در حالی که من توان خرید هیچکدام از آنها را نداشتم به همین دلیل وسوسه شدم از خانه او دزدی کنم البته طی آن دوستی چند ماهه اختلافاتی هم بین ما بوجود آمد که باعث شد از اسکندر کینه به دل بگیرم. این طوری شد که در ذهنم به فکر قتل افتادم البته همیشه از این کار ترس داشتم و فکر نمیکردم روزی این کار را بکنم.
زمان قتل به غیر از تو یک مرد دیگر نیز در خانه اسکندر حضور داشت درباره او توضیح بده.
اسکندر با افراد زیادی دوست بود درواقع خیلی زود با مردم دوست میشد و رفت و آمدش را شروع میکرد. آن فرد هم دوست مشترک من و اسکندر بود. ما هر دو شب به عنوان مهمان به خانه مقتول رفته بودیم.
قتل چطور اتفاق افتاد؟
آخر شب من و اسکندر رفتیم که بخوابیم دوست مشترکمان هم داشت تلویزیون تماشا میکرد. در اتاق خواب بر سر موضوعی بین ما بحث درگرفت و با هم درگیر شدیم در این هنگام دوستمان با شنیدن صدای ما به اتاق آمد و اوضاع را که دید دو دست اسکندر را از پشت گرفت سپس من با کارد میوهخوری ضربهای به او زدم.
پس برای کشتن اسکندر همدست داشتی؟
دوستم کمک کرد من به او ضربه بزنم اما اسکندر هنوز زنده بود، به همین خاطر وی را که کمتوان شده بود روی تخت خواباندیم و یک تیشرت سفیدرنگ برداشتیم، دور دهان مقتول پیچیدیم و آن را از دو طرف آن قدر کشیدیم تا اسکندر جان باخت.
چه وسایلی از خانه مقتول دزدیدید؟
موبایل، کامپیوتر، ماشین حساب، دوربینها، 100 هزار تومان پول نقد، یک جفت کفش و چند دست لباس.
بعد از قتل چه کار کردید آیا فرد دیگری هم از این ماجرا مطلع شد؟
من به کاشمر فرار کردم، همدستم هم به مکان دیگری گریخت. من در مدت فرار نزد خانوادهام زندگی میکردم و هیچ حرفی از قتل نزدم هرچه که سوال میپرسیدند چرا از تهران برگشتهام جواب سربالا و بیربط میدادم.
چطور دستگیر شدی؟
از بین وسایل مسروقه موبایل اسکندر به من رسید و آن را به فردی فروختم. ماموران با ردیابی موبایل آن شخص را بازداشت کردند و بعد از تحقیقات بالاخره متوجه شدند من قاتل هستم.
فکر نمیکردی بالاخره دستگیر میشوی و زندگیات تباه و ویران میشود؟
فکر میکردم هیچ سرنخی از خودم به جا نگذاشتهام. هیچکس نمیدانست قرار بود آن شب من به خانه اسکندر بروم و کسی هم اصلا از رابطه دوستی ما خبر نداشت. از طرفی چون اسکندر تنها زندگی میکرد تصور میکردم خیلی زمان میبرد تا جنازه پیدا شود.
در زندان روزهایت را چطور سپری میکنی؟
[بعد از کمی سکوت] خیلی سخت است. تحمل زندان برای همه حتی آنهایی که مجرم حرفهای هستند و سالها پشت میلهها بودهاند دشوار است. حالا من که تا قبل از این سابقه نداشتم و نمیدانستم زندان چه جور جایی است، باید سختیهای بیشتری را تحمل کنم. در زندان آدم فقط دوست دارد روزها هرچه زودتر شب شود و بخوابد.
فکر میکنی چه سرنوشتی در انتظارت باشد؟
هیچ چیزی نمیدانم. اولیای دم اسکندر ظاهرا درخواست قصاص کردهاند اما هنوز پروندهام به دادگاه نرفته است. من هر کاری که لازم باشد برای گرفتن رضایت انجام میدهم. من واقعا از سر نادانی و جهل مرتکب قتل شدم و آن قدر پشیمان هستم که نمیتوانم این احساسم را بیان کنم.
فکر میکنی چه عواملی تو را به سمت ارتکاب قتل سوق داد؟
اول از همه دوری از خانواده. من به امید زندگی بهتر به تهران آمدم اما اوضاع در تهران آن طور که فکر میکردم نبود. تنها حاصل این مهاجرت برای من غم غربت و تنهایی بود که باعث شد به دوستیهای نامتعارف رو بیاورم.
زیادهخواهی و بلندپروازی هم عامل دیگری بود. من دوست داشتم وسایل زندگی اسکندر را مال خود کنم و همین طرز فکر بیچارهام کرد.
اشتباه اسکندر به نظر تو چه بود؟
اعتماد بیمورد به من و دیگران. آدم باید قبل از هر دوستی از طرف مقابلش مطمئن شود. نباید هرکسی را به خانهاش راه بدهد. اگر او احتیاط میکرد حالا زنده بود.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: