5 ماه زندگی مشترک با عشق دوران نوجوانی‌

ساناز 25 سال بیشتر ندارد، او با کودک شیرخواره‌ای در بغل هر روز پله‌های دادگاه خانواده را می‌پیمود و اشک‌ریزان خواهان جدایی از شوهرش بود. زندگی کوتاه ساناز و شوهرش به یکسال هم نرسید و آنها یک ماه پس از تولد فرزندشان از هم جدا شدند. تا پیش از جلسه دادگاه کسی نمی‌دانست چه بر سر این زن آمده که یکسال نشده تصمیم به جدایی گرفته است. ساناز حکم طلاق را از شعبه 262 دادگاه خانواده، قاضی صداقتی پس از ماه‌ها رفت و آمد گرفت.
کد خبر: ۱۸۷۶۸۵

چند سال است با هم زندگی می‌کنید و چطور شد که تصمیم به جدایی گرفتی؟

به سال نرسید، حدود 5 ماه با هم زندگی کردیم، من بیشتر دوران بارداری‌ام را در خانه پدرم گذراندم. من و شوهرم کریم بیشتر عمر کوتاه زندگی مشترکمان را در دعوا و درگیری گذراندیم. من به این نتیجه رسیدم که هیچ راهی بجز جدایی ندارم و باید کریم را ترک کنم.

چطور با او آشنا شدی؟

ما هم‌محلی بودیم، من از دوران راهنمایی کریم را می‌شناختم، سال اول دبیرستان بودم که با او رابطه برقرار کردم، درطول دوران دوستی‌مان کریم هرکاری برایم می‌کرد، او به من ثابت کرده بود عاشق است. بعد که دبیرستان را به پایان رساندم وارد دانشگاه شدم. پدر و مادرم مخالف بودند به ارتباط با کریم ادامه دهم اما در نهایت توانستم آنها را راضی کنم، البته هزینه زیادی بابت آن پرداختم.

چرا خانواده‌ات با کریم مخالف بودند، چه مشکلی وجود داشت؟

کریم بیکار و سرگردان بود، او از صبح تا شب در خیابان‌ها پرسه می‌زد، نه پول داشت و نه امکانات، با افراد خوبی هم دوست نبود، پدرم می‌گفت کریم لیاقت زندگی با تو را ندارد. اما من در آن زمان واقعا عاشق بودم و دوستش داشتم. وقتی کریم به خواستگاری‌ام آمد، پدرش گفت که همه امکانات را فراهم می‌کند و به کریم در مغازه‌اش کاری می‌دهد. پدرم باز هم قبول نکرد، اما من اصرار کردم و حتی به او گفتم اگر قبول نکند، خودکشی خواهم کرد.
تهدید و اصرارم باعث شد تا پدرم سرانجام قبول کند، اما پس از این که به عقد کریم درآمدم دیگر رابطه گذشته را با من نداشت، من پدرم را خیلی دوست داشتم و این نوع رفتارش برایم خیلی سنگین بود اما به خاطر کریم تحمل می‌کردم و در آن زمان از کاری که کرده بودم اصلا پشیمان نبودم.

دوران نامزدی شما چقدر طول کشید؟

خیلی کوتاه بود، من یک هفته بعد از این که عقد کردم به خانه کریم رفتم، پدرش برای ما خانه‌ای اجاره کرده بود، کریم در مغازه پدرش کار می‌کرد  اما این زندگی یکماه بیشتر دوام نیاورد و درگیری‌های من و کریم شروع شد و در مدت کوتاهی به اوج خودش رسید.

شما که از همان ابتدا با هم درگیری داشتید پس چرا بچه‌دار شدید؟

هنوز یک ماه از زندگی مشترکمان نگذشته بود که من باردار شدم. دلم نیامد بچه را از بین ببرم، فکر می‌کردم می‌توانم شرایط را تحمل کنم و کریم هم به خاطر فرزندمان رفتارهایش را کنار می‌گذارد، من قدرت تحملم را بالا بردم و سعی کردم کمتر با کریم درگیر شوم اما شوهرم روز به روز به رفتارهای زشتش می‌افزود، مرا اذیت می‌کرد و حتی خانواده خودش را هم کلافه کرده بود.

مگر رفتارهای کریم چطور بود که نمی‌توانستی تحمل کنی؟

هر وقت با من دعوا می‌کرد سرکار نمی‌رفت، اجاره خانه را نمی‌داد و بیشتر پول‌هایش را با دوستانش خرج می‌کرد، تا دیروقت با آنها در تفریح و گردش بود، اصلا برایش اهمیتی نداشت که من تنها هستم و باردارم. شب‌ها خیلی می‌ترسیدم و بیشتر در خانه مادرم بودم، خجالت می‌کشیدم بگویم شوهرم مرا تنها می‌گذارد و کریم همان کریم گذشته نیست. به هر حال تصمیمی بود که خودم گرفته و برآن پافشاری کرده بودم، خجالت می‌کشیدم بگویم اشتباه کردم. پدرم به من گوشزد کرده بود که چه سرنوشتی در انتظارم است اما من قبول نکردم.

چه موقع تصمیم گرفتی به خانه پدرت برگردی؟

وقتی که دیگر هیچ راهی برای ماندن پیدا نکردم. کریم روز به روز بداخلاق‌تر می‌شد، من را بزرگ‌ترین اشتباه زندگی‌اش خطاب می‌کرد، به پدر و مادرم فحش می‌داد و این اواخر هم دست بزن پیدا کرده بود و مرتب من را کتک می‌زد، حتی فکر فرزند خودش را هم نمی‌کرد.

در مورد رفتارهای شوهرت با کسی صحبت کردی و یا کمک خواستی؟

من آنقدر تنها بودم که کسی را نداشتم، خانواده کریم می‌دانستند پسرشان چه بلایی سر من می‌آورد اما سکوت می‌کردند، البته رفتارهای کریم برای آنها کاملا عادی بود، چون او در خانه پدری‌اش چنین کارهایی می‌کرد، اعتراضات من هم به جایی نمی‌رسید، به من می‌گفتند خودت خواستی و ما نمی‌توانیم کمکت کنیم. البته آنها نگران نوه‌شان بودند و بارها به کریم گفته بودند اگر مرا کتک بزند به فرزندش آسیب می‌رسد، اما کریم فقط می‌خواست عصبانیتش را خالی کند، برای او مهم نبود من و بچه چه وضعیتی داریم.

خانواده خودم هم که از همان ابتدا مخالف بودند. من خجالت می‌کشیدم بگویم کریم چه بلایی سرم می‌آورد، پدرم هم آنقدر با من سرد رفتار می‌کرد که نمی‌توانستم چیزی بگویم، همه درها به رویم بسته بود. من به فرزندم دل‌بسته بودم و دوستش داشتم، او تنها امید من در زندگی بود.

گفتی که بیشتر دوران بارداریت را در خانه پدر گذراندی، چطور شد تصمیم گرفتی بالاخره به خانه پدرت بروی؟

یک روز که مادرم به خانه ما آمده بود تا به من سر بزند، متوجه شد که خیلی گریه کرده‌ام، بقدری هم عصبی و ناراحت بودم که کنترل اشک‌هایم را نداشتم. آنقدر گریه کردم که مادرم کلافه شد و با عصبانیت مرا وادار کرد که همراهش بروم، او فهمیده بود که مشکلی بین من و کریم به وجود آمده، در واقع او می‌خواست با این کارش مرا آرام کند و چند‌‌ساعتی از محیط خانه دور باشم.

وقتی به خانه مادرم رفتم، پدرم هم از سرکار آمده بود، او را که دیدم نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و زدم زیر گریه، پدرم که وضع روحی مرا دید اجازه نداد که آن شب به خانه برگردم، وقتی کریم زنگ زد پدرم با او صحبت کرد و گفت که من شب به خانه برنمی‌گردم. کریم چیزی نگفت، اما من آن شب تا صبح با پدرم درد دل کردم و از آن به بعد بود که پدرم تصمیم گرفت به من کمک کند. فردای آن روز کریم به من تلفن کرد، من حمایت پدرم را داشتم و کریم نمی‌توانست به من چیزی بگوید، به او گفتم که دیگر برنمی‌گردم و حاضر نیستم زندگی با او را تحمل کنم، همان شب کریم به خانه پدرم آمد و با عربده‌کشی سعی کرد  او را مغلوب کند، اما پدرم مقاومت کرد.

در درگیری که بین پدرت و کریم به وجود آمده بود کسی دخالت نمی‌کرد؟

چندین بار درگیری اتفاق افتاد و سرانجام پدر کریم وارد ماجرا شد، او مرد آرامی است، سعی کرد مرا هم آرام کند، می‌دانستم کریم درست‌بشو نیست و جالب این که وقتی به پدرش هم گفتم قبول کرد من خواسته‌ام که طلاق بود را مطرح کردم و به پدر کریم گفتم اگر قبول نکند، من مهریه‌ام را به اجرا خواهم گذاشت.

یعنی قصد داشتی همه حق و حقوقت را بگیری؟

زمانی که کریم به خواستگاری من آمد پدرم هزارسکه برایم مهریه خواست و کریم هم قبول کرد  پدرم این کار را برای امنیت من کرد، می‌دانستم که کریم پول ندارد اما دادخواست مهریه را مطرح کردم که او را وادار کنم مرا طلاق دهد. این تنها راهی بود که داشتم.

چرا فکر می‌کنی راه دیگری وجود ندارد. شاید این درگیری‌ها باعث شده تا کریم عاقل شود و به زندگی باز گردد.

نه این طور نیست، من در تمام این مدت منتظر ماندم، منتظر یک بار عذرخواهی کریم اما او این کار را نکرد، حتی به من گفت اگر از مهریه و نفقه بگذرم قبول می‌کند که مرا طلاق دهد، این تنها باری بود که کریم به قولش وفا کرد و وقتی من حق و حقوقم را بخشیدم، برای طلاق توافقی به دادگاه آمدیم.

فرزند شیرخوارت چه، آیا به سرنوشت او فکر نکردی؟

اگر من و کریم این بار هم آشتی کنیم، چند ماه بعد دوباره به دادگاه برمی‌گردیم. کریم نمی‌خواهد به زندگی مشترک ادامه دهد، او حتی بابت این که بچه باید پیش من باشد ناراحت نیست و حالا که ما جدا می‌شویم احساس آرامش می‌کند.

مریم عفتی‌

نظر کارشناس‌

مینو رحیمی - روان‌شناس‌
عشق دوران نوجوانی، تجربه‌ای است که تقریبا همه آدم‌ها دارند. تغییرات فیزیکی و روحی و روانی و گذراندن دوران بلوغ و رسیدن به رشد فکری و شکل‌گیری شخصیت، همگی اتفاقاتی است که در دوران نوجوانی می‌‌افتد. توامان بودن این اتفاقات باعث می‌شود تا فرد دچار ناپختگی و آشفتگی فکری باشد. نوجوان می‌خواهد همه چیز را تجربه کند بدون این که خطرات آن را بداند و از عواقب آن مطلع باشد، به همین خاطر هم معمولا در سنین نوجوانی افراد تصمیمات خطرناک و غیرمنطقی زیادی می‌گیرند.

اگرعشقی که در دوران نوجوانی سراغ فردی می‌رود از طرف خانواده خوب هدایت شود، مسلما نوجوان می‌تواند این دوران بحران را با کمترین خطر پشت سر بگذارد، اما اگر از در تحکم و اجبار و بالادست بودن با نوجوان ارتباط برقرار کنیم، در واقع او را از تفکر منطقی دور کردیم و زورخودمان را به رخ کشیدیم و همین باعث می‌شود وقتی فرد دوران نوجوانی را هم پشت سرگذاشت فقط با تجربه یادگیری لجاجت به دوران جوانی وارد شود؛ کاری که این زن جوان کرده است. چون خانواده‌اش با او از در منطق وارد نشده‌اند، این لجبازی سال‌ها ادامه پیدا کرده است.

در واقع این دختر جوان برای این که بتواند لجاجتش را به رخ خانواده‌اش بکشد بدون این که هیچ منطقی داشته باشد بر ازدواجی پافشاری کرده که خود آگاه بوده خواستگارش شرایط لازم را ندارد. بهترین راه این است که اولا ما در تمام دوران زندگی همیشه با فرزندانمان منطقی رفتار کنیم، به آنها بفهمانیم اگر مخالفتی انجام می‌دهیم قطعا علتی دارد و علت را هم برای آنها توضیح دهیم. ما باید به فرزندانمان بگوییم که در برابر آنها نیستیم بلکه کنارشان هستیم، وقتی این تفکر در ذهن فرزند جا بیفتد قطعا صحبت والدین را می‌پذیرد.

دوم این که حتی اگر فرزند، تصمیم غلطی در زندگی گرفت و اصرار کرد که آن را عملی کند او را تنها نگذاریم و در واقع او را طرد نکنیم و تنها و بی‌سرپناه در جامعه رها نکنیم، چون این زمینه‌ساز اشتباهات دیگر است.

توصیه سوم این است که زوج‌های جوان زمان بچه‌دار شدن با فکر و برنامه‌ریزی تصمیم بگیرند. توصیه می‌شود حداقل 3 سال اول زندگی که در واقع شناخت همسران از یکدیگر شکل می‌گیرد و ممکن است خدایی ناکرده به جدایی بینجامد بچه‌دار نشوند تا سرنوشت یک کودک بی‌گناه با طلاق والدین تحت تاثیر قرار نگیرد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها