مادر حسن فوراً او را از توی حوض درآورد و لباسهایش را عوض کرد و با عصبانیت گفت: چند بار به تو گفتم تو حیاط نرو؟ حسن فهمیده بود که کار بدی کرده و پدرش عصبانی خواهد شد. حسنک سرمای سختی خورد و در بستر بیماری افتاد. وقتی پدر حسن از سر کار به خانه آمد و از ماجرا آگاه شد عصبانی شد و توپ را با چاقو پاره کرد.
از صدای ترکیدن توپ ناگهان حسن از خواب پرید و دید که تمام این ماجراها را در خواب دیده است. از اینرو خواب خود را برای پدر و مادرش تعریف کرد و هر سه از اینکه این خواب واقعیت نداشته خوشحال شدند. دوستان خوبم یک نقاشی زیبا برای خواب حسن بکشید.