در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«ر» بسیار خوش سیما بود، اهل هنر و ادبیات بود. من و احمد قیافههای معمولی و شاید بشود گفت متوسط مایل به خوب داشتیم. «ر» احساسات لطیفی داشت، کتابخوان بود. خوب حرف میزد، خوب هم مینوشت و همه اینها باعث شد بسیار مورد توجه باشد، بخصوص مورد توجه دخترها.
من و احمد همکلاس بودیم و هر روز همدیگر را میدیدیم، اما «ر»را دو سه روز یکبار و به اضافه جمعهها که حتما قرار میگذاشتیم. ما هر سه عشق سینما بودیم. جمعهها با هم سینما میرفتیم. بعدش هم گشتی و ناهاری و بعد هم خداحافظی. این وضع تا سال سوم دانشگاه ادامه یافت و پس از آن بتدریج ارتباط من و احمد با «ر» کمتر و کمتر شد، یعنی در واقع «ر» از ما دوری میجست. تقریبا نیمههای ترم دوم، سال سوم بود که رنگ و روی «ر» بتدریج تغییر کرد، احمد میگفت، حتما معتاد شده،من قبول نمیکردم اما حق با احمد بود همه نشانههای اعتیاد در او ظاهر بود و هر چه زمان میگذشت، بیشتر خود را نشان میداد و به تبع آن دیدارهای من و احمد با او کم و کمتر شد، یکی دوبار به دانشکدهاش رفتیم، همکلاسیهایش میگفتند اغلب غایب است یکی دو بار در خانهاش رفتیم، خانوادهاش استقبال خوبی از من و احمد نکردند، انگار که ما در گرفتاری او مقصریم بتدریج دوست دیرین ما، یار دبستانی و هم محلهای و هم دانشگاهی ما گم شد و فراموش شد، راستش درسهای پزشکی سنگین بود، دیگر فرصت سینما رفتن را هم از دست داده بودیم. گاهوبیگاه از این و آن سراغش را میگرفتیم . هر کس چیزی میگفت، بعضیها میگفتند، خانوادهاش او را طرد کردهاند، بعضیها میگفتند به اصفهان و به خانه عمویش رفته است. همکلاسیهایش هم دانشکده را تمام کرده بودند و ما دیگر آنها را نمیدیدیم که جویای حال او شویم. سالها گذشت من و احمد درسمان را تمام کردیم، طرحمان را در فسا و اصطهبان گذراندیم.
من برای دوره تخصصی چشم پزشکی به تهران رفتم و احمد دوره تخصصیاش را در رادیولوژی در مشهد گذراند، احمد به شیراز برگشت، اما من در تهران ماندم، ارتباط من و احمد در دیدارهای سالانه خلاصه میشد که یا او به تهران میآمد و یا من به شیراز میرفتم، هر دو زن و بچهدار شده بودیم اما در طول همه این اتفاقات هر بار که با هم در تماس بودیم یا همدیگر را میدیدیم یادی از «ر» میکردیم و تاسف میخوردیم به حال جوان رعنایی که اهل هنر و ادبیات بود که متاسفانه در مرداب اعتیاد غرق شد. بگذریم. سالها گذشت دیگر من مردی 47 ساله بودم، فرزند ارشدم دانشگاه میرفت و بتدریج «ر» از حافظه من و احمد روبه فراموشی میگذاشت تا این که اتفاقی افتاد و من دوباره شاید پس از قریب به 27 26 سال «ر» را دیدم. من برای شرکت در یک سمینار چشمپزشکی به اتفاق یکی از همکاران به کاشان رفتم. سمینار یک روزهای بود، صبح زود با ماشین من رفتیم و تصمیم داشتیم در پایان سمینار ساعت 5 4 بعدازظهر به تهران برگردیم. همین کار را هم کردیم، تقریبا اردیبهشت ماه بود و کاشان غرق گل و گلاب بود، نزدیکهای غروب در خروجی شهر به طرف تهران، در یک پمپ بنزین توقف کردم، چهار، پنج ماشین تو نوبت بودند و من هم منتظر بودم که نوبتم برسد که یک مرتبه مرد ژولیده و پریشانی با یک شیشه آب و یک لنگ سراغ ماشین من آمد و بدون این که چیزی بگوید شروع کرد به تمیز کردن شیشه جلو ماشین، ماشین من که جلوتر میرفت، او هم پشت سرم میآمد، شیشههای بغل و بعد شیشه پشت را هم تمیز کرد. در این وضعیت من مشغول زدن بنزین بودم، که آن مرد تکیده و ژولیده کارش تمام شد و گوشهای ایستاد که پولی بگیرد. جلوتر که رفتم، شناختمش خودش بود یکی از 3 یار دبستانی، «ر» بود. دلم به درد آمد. مانده بودم چه کار کنم. بهش گفتم بنزین که زدم بیا جلوتر پولت را بدهم، همینکار را کرد، وقتی روبهرویش ایستادم دیدم خودش بود، واقعا خودش بود میخواستم هزار تومان بهش بدهم، اما دستم میلرزید. نگاهی به من کرد و گفت: گیری؟
گفتم: گیرچی؟
گفت: گردی هستی؟
گفتم: نه گیرم.
گفت: گیر چی داداش؟ روبهرات میکنم.
گفتم: گیر تو!
خلاصه کنم، خودم را معرفی کردم و با هزار خواهش و التماس سوار ماشینم شد.
«ر» چه بلایی سر خودت آوردی؟
نگو و نپرس.
برای همکارم ماجرا را تعریف کردم، خیلی متاسف شد، خصوصا وقتی که«ر» شروع کرد به حرف زدن، حرفهایش گنجینهای از لغات و معانی بود.
من «ر» را به تهران آوردم، تحویل یک گروه که کارشان جذب معتادان و کار کردن روی آنها برای ترک اعتیاد است، دادم.
9 ماه طول کشید تا «ر» به قول خودش پاک شد، بعد آوردمش توی کلینیکی که خودم کار میکردم، کارمند دفتری شد. وادارش کردم که شبانه در دانشگاه درس بخواند و ادامه تحصیل دهد، این کار را هم کرد. خودم کمکش کردم «ر» در 50 سالگی مهندس کشاورزی شد. الان در یک مزرعه پرورش گل در کرج کار میکند. با یک زن مطلقه 42 سالهای که یک پسر 9 ساله داشت ازدواج کرد. حالا مهندس «ر» از همسرش یک دختر 6 ساله دارد. پاک پاک است.
من و احمد و «ر» هر چند ماه یک بار همدیگر را میبینیم. مهندس «ر» همچنان اهل ادبیات و هنر است. اهل گل و بلبل و تنبورنوازی است. امسال عید همه با هم به ویلای من در رامسر رفتیم، چقدر خوش گذشت.
سه یار دبستانی با 12 تن از اهل و عیال جمع بودند. هیچ کدام از بچههای من، احمد و «ر» بجز زنهامان نمیدانند که «ر» 26 25 سال در مرداب اعتیاد غرق بوده است، همه او را «عمو» دو تار صدا میکنند. از خدا میخواهم هیچ جوانی گرفتار جهنم اعتیاد نشود.
تهران - دکتر احمد. م - چشم پزشک
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: